اشعارسوریهعلی الزعیم

شمشیر های عرب را غلاف کنید

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

ای اکتبر,
من از لیلا برایت میگویم, که چگونه آزادی را بوسید.
هفت آسمان مشغول اشعار من است.

ای آفتاب دمشق,

آیا دجله کماکان آرزوهای ما را به سمت بغداد میفرستد؟
روی اسب های اعراب
سوی برج های حمدانیان
تحت سلطنت بنی امیه
شترهایمان شهدا را به مبدا آزادی میبرند.

نوزده سال است, آه مادرم
لیلا ساز شب ها را مینوازد
و خیابان ها سرشار از ضجه مادران است,
از عکس فرزندانشان.

نوزده سال است, آه پدر
درگیر تسویه حساب با تاریخ وطنم هستم
از دست توهم ها و پادشاه ها.

نوزده سال است, آه برادر
دروغ میگویم با این ادعا
که سلام شرقی پرچم های کشورمان را نادیده گرفته ام.

شمشیر های عرب را رها کنید
چرا که لیلا با یک غربی ازدواج کرده است
او دیگر قصه ماه را نمیگوید
و من از پاکی شب ها نمیگویم
شمشیر های عرب را غلاف کنید
تا لیلا از آن غریبه جدا شود
و باز به اصل خویش بازگردد.

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.