ألمانيااشعارلولیا ییگزاو

غریب

لولیا ییگزاو

وندلشتاین , آلمان

 

خود را غریبه حس میکردم,
وقتی به مدرسه جدید آمدم
حس میکردم غریبه ام
چون کسی را نمیشناختم
هرکسی شخصی را داشت
که متعلق به او باشد
من نه .

من حس میکرده غریبه ام
چون از دیگران متفاوت بودم
رفتارم متفاوت بود
و رنگ پوستم نیز هم
خجالتی بودم
و جرات نمیکردم
کلامی به لب بیاورم
چون از عکس العمل های دیگران میترسیدم

اما این حس میرود
اگر حس کنی که پذیرفته میشوی
و حس کنی که متعلق به آنهایی

چرا که در نهایت
همیشه شخصی پیدا میشود
که کنارش حس غربت نکنی

 

لولیل ییگزاو

در وندلشتاین زندگی میکند و به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.