اشعارسوریهعمران فاضل

من هم خیره شده ام

عمران فاضل

حمص, سوریه

 

فرود در فرودگاه فرانکفورت.
و من تنها در میان هزاران نفر.
رسیده ام.
و گویی کماکان کنار خانواده ام در مصر هستم.

نمیتوانم تابلو ها را بخوانم .
باید راه خروج را پیدا کنم و پیش عمویم بروم.
پس پشت سر دیگران به راه می افتم.
عمویم سریع مرا شناخت.
ما شش سال بود یکدگر را ندیده بودیم.

خانه ها پنج برابر بزرگتر از خانه مان در مصر است.
زبانشان غریب است.
چگونه اینقدر زود این زبان را یاد بگیرم؟

از پایتخت به شهری کوچکتر.
مردم در مترو به من خیره شده اند.
من هم به آنها.

 

عمران فاضل (15)

توسط خانواده اش به تنهایی به اروپا فرستاده شد, تا اینجا کنار عمویش زندگی کند و آینده بهتری داشته باشد.
پدرو مادر و چهار خواهر برادر دیگرش هنوز در وطنشان اند. عمران ورزش کردن را دوست دارد و دلش میخواهد بعد از مدرسه یک دوره کاری بگذراند.