زبان یعنی زندگی

راشل اولریش

برلین، آلمان

 

تو شعر خود را میخوانی
به زبان مادریت
درباره دلتنگی‌ات
درباره زندگی‌ات
ولی نمی‌فهمم

با اینحال
گوشهای خود را تیز میکنم
به اعماق آهنگ آن فرومیروم
احساسات آن را میشنوم
از لابلای سطور
و این حس مرا رها نمیکند که
من باید زبان عربی را فرابگیرم
تا اشعار را درک کنم

مشاجره تان را میشنوم
به زبان عربی
درباره سیاست، جنگ، امید و ناامیدی
درباره هویت
و من هنوز چیزی نمی فهمم

با اینحال
گوشهایم را تیز میکنم
و هنوز این حس دنبالم میکند که
این واژه گان درهیچ زبانی نیست
برای رنج‌هائی
که یک جنگ بهمراه خود میآورد

برایم گفته میشود
عربی یک زبان است
که روز خاص خود را دارد، برای برپائی جشن
که دارای بیش از ۱۲۰ میلیون واژه است
که سرشار از لحجه‌های بیشمار است
که قدمت آن بیش از زبان آلمانیست
و در آن شعری وجود دارد که هم از چپ و هم از راست خوانده میشود

و من به رفقای دوره سیب زمینی‌‌ خوری‌مان می‌اندیشم
که در گفتارشان کلمه یالّا (یاالله) را بکارمیبرند
ولی در عین حال
با لحنی مؤدبانه
و محتاطانه می‌گویند
عربها چنین‌اند و چنان
تبعیض‌گر جنسی، تروریست، متعصب، خطرناک …

من باز چیزی نمیفهمم
و کماکان این حس رهایم نمیکند
که فرقی نمیکند چه زبانی
هیچکس به زبان گفت و شنود مسلط نیست

درحالیکه مینویسم
متنی را
که احساسات لطیف مرا به زبان عربی بیان کند
عصبانی میشوم
که واژه‌ها از دستم میگریزند
و هوای شعری خود را ازدست میدهند
چون در پایان
جوّ آن سیاسی میشود

باز هم نمی فهمم
و این حس مرا رها نمیکند که
زبان یعنی زندگی

 

راشل اولریش (۲۲ساله)

در برلین متولد شده و رُشد کرده که برای او تنها شهری است که بدرد زندگی میخورد. نام مستعار او رِیج یا راژه (خشم) است که دوست دارد آنرا بیشتر بکار ببرد. او به موسیقی هیپ هاپ و سمفونی سفر زمستانه شوبرت علاقمند است. او عاشق شعر است چون به وی دلگرمی و آرامش میدهد، برخلاف سیاست که باعث تحریک و تهییج او میشود.

مکانیزم رقابت در منطقه پرنتسلاوربِرگ

لوتی اشپیلر

برلین، آلمان

 

دلم برای زمستان به همان اندازه تنگ میشود که برای تابستان،
همیشه درست همان زمانی که
آن دیگری نیست.

اگر زمانی دستم را از دست بدهم،
فقدان آنرا هم حس میکنم،
چون بدون دست،
واقعا افتضاح است.

ولی الآن بنظرم چندان مهم نمیاد،
یا بهتر بگویم،
نه آنقدر مهم که یک دست میتواند باشد،
یا باید باشد،
چون بالاخره به آن نیاز خواهم داشت،
و میتونه چیز بدردخوری باشه،
یک همچین دستی.

دلم برای خاطراتم هم تنگ شده،
ولی نه درچنین سطح احساسی.
چون دیگر حضور چندانی ندارند.

دلتنگی درواقع نباید حتما یک احساس باشد،
اینجوری میشه از بی‌محتوائی هم پرهیز کرد.
مثل اینکه بگوئی دلم برای کلیدم تنگ شده،
وقتی که آنرا نمی‌بینی،
اما احساس خاصی هم نداری.
ولی یک موقع به آن نیاز داری و نیست،
خب خیلی بَده دیگه،
مثل همان دست.

«راستی یادت میاد که …؟»
نه، راستش نه،
ولی «چرا، آره، آهان»،
چون بقیه همه یادشون میاد و چندان خوبیت نداره،
که من مستثناء باشم،
شاید این هم نوعی مکانیزم رقابتی باشه،
ولی من توی پرنتزلاوربرگ بزرگ شده‌ام …

در اونجا معنی یک دوران کودکی ناخوشایند اینه که،
مادربزرگ برات از مک‌‌دانلد سیب‌زمینی سرخ کرده میآره،
اما خیلی مزخرفه، چون ناسالمه،
برای کودک بیچاره‌ای که خیلی ضعیفه.
معنی‌اش اینه، بدون دوران کودکی ناخوشایند، مکانیزم رقابتی هم وجود نداره.

آیا آدمهائی که عمراً گردو نخورده‌اند، چون واقعا بهش حساسیت دارند،
دلشون برای طعم اون تنگ میشه؟
و یا کسانیکه دچار کوررنگی هستند. آیا دل آدم برای چیزی تنگ میشه،
که اونا اصلاً نمی‌شناسه؟
شاید هم یه‌جورائی در نهاد و اعماق وجود آدم،
چیزی که، اساس خیلی از رُمانها‌ست.

که فقدان چیزی احساس شد و یا کسی،
در اعماق وجود.
ولی من فقدان چیزی را احساس نمی‌کنم.
پس باید خیلی خوشبخت باشم،
که الآن میتونم باز به ارزش اخلاقی قضیه بپردازم.
من همه چیز دارم، من دستهایم را دارم و
کلیدم را هم الآن دارم،
تحصیلات خوب هم همینطور،
بهرحال فکر میکنم ویا لااقل امیدوارم.

راستی، وضعیت صوتی اینجا خیلی جالبه.
آدم همه چیز را میشنوه،
و حتی هر کلمه‌ای که پشت درب صحبت میشه.
خیلی جالبه، ولی کمی هم مخوف.
دیگه چیزی برای نوشتن ندارم.
سیستم صوتی شما در اینجا خیلی جالبه.
احتمالا امروز دلم واسش تنگ میشه
شاید هم نه، چون …
همینطور که گفتم کمی هم خوفناکه که صدای آدمهای غریبه را بشنوی.
ولی یکجورائی هم بامزه هست.

راستی یک فکر و خیال دیگه، آیا خیلی جالب نمی‌بود، اگه خورشید یک سوراخ می‌بود؟

 

لوتی اشپیلر (۱۴ساله)

همانطور که خودش میگوید، در موقعیتی مرفه در منطقه پرنتزلاوربرگ برلین رشد یافته است و در آنجا به مدرسه میرود. در سالهای اخیر مرتبا جوایزی را در زمینه شعر دریافت کرده است، و دائما درباره آینده مبهم نسل خود انتقاد کرده و ذهنیات خود را بر روی کاغذ میآورد.

برای آ-اف-د

زوفیا گرابن دورفر

وندلشتاین, آلمان

 

میترسم.
وقتی در شهر راه میروم و پلاکات های انتخاباتی آبی و قرمز را میبینم, حالم بد میشود.
وقتی الفاظ ضد خارجی میشنوم, عصبانی میشوم.
و وقتی نتایج آخرین انتخابات را میبینم, میترسم.

شصت و سه سال صلح در آلمان
شصت و سه سال بدون شعار, بدون شلیک, بدون اردوگاه کار
و بدون ترس جان و مال
چیزی از این دوران یاد نگرفته اید؟
خیلی اشتباه است, که از چیزهای زیادی که داریم, کمی به دیگران بدهیم؟

خیلی نگذشته از زمانی که,
کودکان آلمانی به انگلیس فرار کردند, خانواده های آلمانی به آمریکا.
امروز خیلی ها آرزو دارند ” که ای کاش زمان های خوب قدیم” باز میگشتند
کدام زمان خوب قدیم؟

آیا حالمان از الان بهتر بود؟
نمیتوانیم کمی ترس از زندگی مردم کم کنیم؟

 

زوفیا گرابن دورفر

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به دبیرستان می رود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

غریب

لولیا ییگزاو

وندلشتاین , آلمان

 

خود را غریبه حس میکردم,
وقتی به مدرسه جدید آمدم
حس میکردم غریبه ام
چون کسی را نمیشناختم
هرکسی شخصی را داشت
که متعلق به او باشد
من نه .

من حس میکرده غریبه ام
چون از دیگران متفاوت بودم
رفتارم متفاوت بود
و رنگ پوستم نیز هم
خجالتی بودم
و جرات نمیکردم
کلامی به لب بیاورم
چون از عکس العمل های دیگران میترسیدم

اما این حس میرود
اگر حس کنی که پذیرفته میشوی
و حس کنی که متعلق به آنهایی

چرا که در نهایت
همیشه شخصی پیدا میشود
که کنارش حس غربت نکنی

 

لولیل ییگزاو

در وندلشتاین زندگی میکند و به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

وظیفه ما

اما زورگل

وندلشتاین

 

ادغام میتواند خیلی چیز ها را تکان دهد
نه سمت پلیدی, بلکه به سوی نیکی.
به سمت یکدیگر.

“اما وظیفه ما نیست که آنهارا ادغام کنیم”

معمولا میگویند, که آنها باید زبان ما را بیاموزند.
اما چگونه بیاموزند, اگر ما با آنها حرف نزنیم؟

معمولا میگویند, که آنها باید فرهنگ ما را یاد بگیرند.
اما این اتفاق فقط زمانی می افتد که ما آن را به آنها یاد دهیم.

معمولا میگویند, پناهجویان خشونت ورزند
اما آیا این ما نیستیم که خشونت می ورزیم؟

ادغام فقط زمانی صورت میگیرد که همه کمک کنیم
و پشت اتهام های بیجا قایم نشویم
که خودمان را مجزا نکنیم و به سمت دیگران برویم.

معمولا میگویند که پناهجویان باید مثل ما بشوند
اما آیا همه انسان ها در نوع خودشون خاص نیستند؟
فقط این فرق ها دنیا را رنگارنگ میکنند
و دیگر کسی شاد نبود, اگر همه ما یک جور بودیم

 

اما زورگل (14)

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

زمستان

راچل اولریش

برلین, آلمان

 

پنج تابستان قبل تر
تو هنوز اینجا بودی
و گفتی
راچل, مواظب خودت باش
یک شب, در برلین, باران تابستانی
ما اینقدر جوان بودیم که به لباس های بارانی فکر نکرده بودیم
و زنگ تو را زدیم

و آن زمان, که تو هنوز میتوانستی در را باز کنی
برایمان حوله و کیک آوردی

ناگهان زمستان
من بیرون ایستاده ام, کلیسا لبریز از مهمان است
من نمیدانم, که آیا متوجه میشوی, همه به خاطر تو آمده اند
و من, با خودم درگیر, راجع به مرگ جوک میگویم

پنج تابستان بعد
چشمهایم به همراه اشک صورتم در آمده اند
بلاخره فهمیدم
جای تو خالیست!

 

راچل اولریش

در برلین بزرگ شده است. تنها شهری که برای زندگی لایق میداند. اسم مستعارش “راژه” است که به معنای خشم است و او دوست دارد بیشتر ازش استفاده کند. او از هیپ هاپ و سفر های زمستانی شوبرت خوشش می آید و در کنارش هفته ای چهل ساعت برای حقوقی ثابت کار میکند. عاشق شعر است, چون به او تسلی میدهد و برای رسیدن به آرامش کمکش میکند, برعکس سیاست, که او را به شدت تکان میدهد.

انتگراسیون

سمیرا دیش

وندلشتاین

 

انتگراسیون- کلمه ای پیچیده
انتگراسیون – چه انتظاری از آنها دارید
با ما تطبیق بگیرند- این کار را بکنند

اما آیا ما نیستیم, که باید تطبیق پیدا کنیم؟
که باید تمرین کنیم؟
در تسامح, برابری و آزادی؟
در رو در رویی با آنها؟

فرهنگ ها- مختلف و متفاوتند
نه شمردنی, نه شرح دادنی

مثل آلمانی ها رفتار کنند- این وظیفه شان است
اما چرا؟
و اصلا این حرف یعنی چه ؟

 

سمیرا دیش(چهارده)

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به مدرسه میرود. در مدرسه در برنامه “مدارس بدون نژادپرستی” شرکت میکند و آنجا با این سوال درگیر میشوند, که چگونه میشوند محترمانه در مدارس با یکدیگر روبرو شد, و چه میتوان کرد برای کاهش دادن تبعیض.

مات و مبهوت

راچل اولریش

برلین, آلمان

 

صبح ها
از رادیو منعکس میشود, زهوفر, زودر, آ.اف.د, بایرن
وقتی ذهنم لیست کارهایم را انجام میدهد :
حساب درست کنم
واریز کنم
مالیات رادیو دولتی
بالغ شوم
از خودم میپرسم, چه چیز مرا اینقدر عصبانی میکند
زهوفر: اسلام به آلمان تعلق ندارد
یا
کوهی از نامه
که از من جلوگیری میکنند
تا دهن زهوفر ها و زودر ها و گاولند ها را سرویس کنم

کار
وحشت تحقق می یابد
وحشت-معلمی که “جوک” میگوید
“حتی بچه های پاکنژاد و آریایی و آلمانی اصیل الفبا را نمیدانند”
او میخندد
من بالا می آورم
که مشکل ساز است, چون استفراغم نمیگذارد حرف بزنم
و مبهوت ماندنم باعث میشود دوباره بالا بیاورم

 

راچل اولریش (22)

در برلین بزرگ شده – تنها شهری, که برای او قابل زندگی است. اسم هنری اش “خشم” است, و دوست دارد این اسم را بیشتر در برنامه هایش جا بدهد. او به هیپ هاپ و سفر زمستانی شوبرت علاقه مند است, در کنار این ها کارگر ساعتی چهل ساعته است. او عاشق شعر است, که به او تسلی میدهد و باعث میشود آرامش پیدا کند, برعکس سیاست, که او را تکان میدهد.

میخوام بگویم, تو رنگارنگی

هلنا فون بایمه

برلین, آلمان

 

آلمان, تو میتوانی خاکستری باشی
باد تو از بین کوچه های باریک می وزد
از بین موهای طلایی و خرمایی و مشکی
و برای بعضی ها این مشکلی است
که چرا همه شبیه آلمانی ها نیستند
و این اصلا چه معنی میدهد؟؟

آلمان, میتوانم بگویم, تو کشور منی؟
میتوانم رنگ تو را به تن کنم؟
یک سیاه و یک قرمز و یک طلایی
هر وقت که پرچم ها به اهتزاز در می آیند
من حس عجیبی دارم
آلمان, من میخواهم بگویم, تو رنگارنگی
میخواهم بگویم تو اهل تسامحی
میخواهم بگویم تو کشور منی
اما آلمان, تو به کجا میروی؟
به راست, به چپ یا مستقیم؟
و آنها چه کسانی اند, که میگویند, باید از تو دفاع کنند؟
که میترسند از تغییر و تفاوت؟
انسان هایی که نامت را فریاد می کشند
با نفرت بسیار و خشم بسیار
چی کسانی اند, آنها که ادعا میکنند که میدانند, تو قرار است چه چیزی باشی؟
نمیخواهم که به آنها بسپارم,
آن چیزی را که تویی برای من.
نمیخواهم به آنها بسپارم,
چیزی که تو میشوی را
آلمان, من میخواهم نام تو را به لب جاری کنم
و در عین حال حس خوبی داشته باشم.

 

هلنا فون بایمه (هفده)

در برلین متولد شده. او به خوانندگی و رقص علاقه مند است, هرچند که گاهی باعث آزار خانواده اش میشود. فصل مورد علاقه اش تابستان است, چرا که هوای آفتابی را دوست دارد. ادبیات همیشه او را ذوق زده میکند, و نوشتن شعر برای او یک راه با ارزش برای بروز احساسات است.

متعلق به کجایم؟

هلنا فون بایمه

برلین, آلمان

 

جایی نیست
شاید لبخندی
کلامی دوستانه
جای من اینجاست
آفتابی در صورت
در کنار تو
یک جورایی میجویم
کجا میخواهم بروم؟
به دنبال خود میگردم

به هنگام تنهایی
در کلمات شناور میشوم
و تلاش میکنم غرق نشوم
در میان جملات تسلی می یابم
در حجم کلمات حس میکنم بسیار کوچکم
سعی میکنم به دل بنشینم
اما باز خودم باشم
و باز این سوالها
چه میکنی؟
از کجا آمده ای؟
گاهی سیل کلمات
گاهی دریای حروف

اگر از من بپرسی
که به کجا تعلق دارم
میگویم همزمان اینجا و آنجا
جایی که به آن متعلقم
ثابت نیست
جایی که به آن متعلقم
یک لبخند روزمره است
اما زیباییش کم نیست
جایی که به آن متعلقم
انسان ها دست در دست هم میروند
جایی که به آن متعلقم بیشتر از یک شهر است
بیشتر از یک کشور
به جایی متعلقم
که چشم معتمدینش برق میزند

 

هلنا فون بایمه (هفده)

در برلین متولد شده. او به خوانندگی و رقص علاقه مند است, هرچند که گاهی باعث آزار خانواده اش میشود. فصل مورد علاقه اش تابستان است, چرا که هوای آفتابی را دوست دارد. ادبیات همیشه او را ذوق زده میکند, و نوشتن شعر برای او یک راه با ارزش برای بروز احساسات است.

چه میشود اگر …

شیرین جاولان

برلین، آلمان

 

به یکباره جنگ
چه میشود اگر ناگهان جنگ شود؟
حتما فرار میکنم
ولی به کجا؟
اگر به یکباره پدرم نباشد و یا مادرم دیگر در کنارم نباشد؟
چه اتفاقی برایم میافتد؟
آیا میتوانم فرار کنم؟
همه تنگدستی را تحمل کنم؟
آیا میتوانم؟
جنگ میتواند تمام زندگی مرا تباه کند.
میتواند خود مرا تباه کند.

 

شیرین جاولان (۱۶ ساله)

خانواده شیرین اصالتا از ترکیه و لبنان هستند. وی به شنا و رقص علاقمند است و دوست دارد با خانواده و دوستانش باشد. او وقتیکه شعر مینویسد میتواند احساسات خود را ابراز و از این طریق احساس آرامش و خلق و خوی خوب پیدا کند.

زخمی

فاطمه شولی

برلین، آلمان

 

من تنها هستم ـ تنها در غربت.
تنها، جائی که هیچکس با من نیست.
احساس بدی دارم ـ بد، بخاطر اینکه کسی در کنارم نیست.
نگاههای ناآشنائی را میبینم – نگاههائی که به من حمله میکنند.
دوستانی را میبینم – دوستانی که ایکاش منهم داشتم.
پسران زیبائی را میبینم – پسرانی که خیلی دلم میخواست با آنها صحبت کنم.
مشاهده خوشبختی آنها مرا زخمی میکند.

 

فاطمه شولی (۱۵ ساله)

خانواده فاطمه قبل از تولد وی از فلسطین به آلمان آمدند. وی در برلین متولد شده و رشد یافته. وطن والدین او برایش غریبه است، ولی در برلین هم اکثرا احساس تنهائی میکند. او نقاشی و رفتن به تمرین بوکس را بسیار دوست دارد. وی از طریق نوشتن شعر احساسات خود را ابراز میکند.

آمدند و رفتند

سوفیا دتزنر

برلین، آلمان

 

آنها تنها آمدند
پرامید با یک رؤیا
رؤیا اما برباد رفت و امیدی هم نماند
و بتنهائی رفتند

آنها تنها آمدند
پُرامید با یک رؤیا
امید مرد و جائی هم برای رؤیا نماند
و بتنهائی رفتند

چرا؟
گمانی تُهی، بمانند کتابی بدون مضمون
یک داوری، بسیار ثقیل تر از آنچه تصور میشود
چرا؟

 

سوفیا دتزنر (۱۸ ساله)

بتازگی موفق شده دیپلم دبیرستانش را از مدرسه بنیاد ملکه لوئیزه (کونیگین لوئیزه اشتیفتونگ) بگیرد. اکنون مایل است در رشته پزشکی تحصیل کند. بغیر از علوم طبیعی، علاقمند به ادبیات نیز است. در یکی از کلاسهای درسی اش که به کار انشاءنویسی میپرداختند، با کمک و همراهی همکلاسیهایش علاوه بر مقاله نویسی و داستانهای کوتاه، یک رمان کامل نیز تألیف نمود.

دیگران

فیونا زولکه

برلین, آلمان

 

ببین, و دوبار روی برگردان.
ببین چگونه نگاه میکند, اما الان نگاه نکن, زیرا او دارد نگاه میکند.
برای چه اینگونه نگاه میکند؟
نگاه میکنم, تا ببینم, که آیا هنوز نگاه میکند.
حالا نگاه میکند, حالا نگاهش را برمیگرداند.
چرا نگاهش را ناگهان از روی ما برداشت؟
زیادی نگاهش کردم؟
حالا باز نگاه میکند.
ما لبخند میزنیم.

 

فیونا زولکه (1994)

اهل برلین است. شعرش درمورد لحظه ای از نگاه های یواشکی در مترو است. جایی که انسان هایی کنار هم مینشینند که هیچ جای دیگری با هم روبرو نمیشدند. چه پیر چه جوان, چه مهاجر, اینجا بزرگ شده, یا در حال سفر, در حال گذر.

رسیدن

فیونا زولکه

برلین, آلمان

 

آمدن, نفس کشیدن, من می آیم.
رسیدن مانند آرامش می ماند
تازگی ها فهمیده ام,
که رسیدن میتواند ترسناک هم باشد
غریبی گاهی ایجاد ترس میکند.
میتوان در غریبه ها به چیزی رسید؟

 

فیونا زولکه (1994)

اهل برلین است. او در مورد حس رسیدن در جایی غریب می نویسد.

امواج شکسته

لنه تویفرت

لایپزیگ, آلمان

 

من خودم را در امواج شکسته گم کرده ام.
در گذشته به مراتب به فکر فرو رفته ام.
در مورد خودم, درمورد آدمها, و فراتر هم.
که چقدر مغرورند, و خودم همینطور.

من خودم را در امواج شکسته گم کرده ام.
در حالی که فکر میکردم, من به اندازه کافی تنهایم.
که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم.
من تنهایم, چرا که غمم,
انسان های اطرافم را فرار میدهد.
من تنهایم, چرا که نا امیدی ام دیگران را میترساند.

من خودم را در امواج شکسته گم کرده ام.
ناقوس بی ثمر در سرم یادآور این است,
که من هنوز هستم,
که من در نتیجه عشق بی جواب
کر شده ام.

من خودم را در امواج شکسته گم کرده ام.
اما در واقع من خودم را, در انسان های شکسته ای گم کرده ام
که مایوس قصد کمک به آنها را داشتم.

 

لنه تویفرت(14)

از لایپزیگ می آید. در اوقات فراغتش شعر و داستان کوتاه مینویسد. و در ضمن ریلکه و تئودور اشتورم میخواند. و گرفتگی عضلانی دارد.

داشتمش, جایش خالیست

لیلی فردریش

بابلسبرگ, آلمان

 

تنهایم.
نشسته ام جایی و فکر میکنم.
خانه خالیست.
اطاق خالیست.

غم قلبم را میفشارد, آزارم میدهد.
به درونم نیش میزند.
سرما مرا در آغوش میگیرد.
چیزی کم است.

داشتمش.
از من حمایت میکرد و تکیه گاهم بود.
گرمم میکرد و دلداریم میداد.
چیزی مانند خانه بود.
به من عشق و اکسیر حیات اهدا میکرد.
برایم مهم بود.
در همه جای وجودم متراکم بود.

ولی رفته است.
حال تازه اهمیتش را میفهمم.
من به او نیازمندم.
من خانواده ام را نیاز دارم.
اما آنها را از من گرفته اند.
اکنون من تنهایم.
نشسته ام و فکر میکنم.

 

لیلی فردریش (15)

به مدرسه برتا فون سوتنر میرود. جایی که در کارگاه “دانش آموزان نویسنده” شرکت میکند, که مرتب با هم دیدار میکنند تا متون جدید بنویسند. در ضمن عضو تیم “مدارس بدون نژادپرستی-مدارس با جرات” هم هست.

پایان مرزها

لئا-ماری اشتامپل

راتناو, آلمان

 

مزرها.
شخصی, جغرافیایی, اخلاقی.
تا چه حد اجازه میدهم کسی به من نزدیک شود؟
به رازهایم,
روحم,
یا بدنم؟
گاه آنجا که مرزها به پایان میرسند,
آزادی آغاز میشود.
گاهی اما مرزها را نباید
حتی به اسم آزادی زیر پا گذاشت.
مرزهای دیگری نیز جهان های کاملا جدیدی میگشایند.
هر از گاهی بدون مرز زندگی کردن,
و عدم اجازه دادن به او برای سرکوبمان,
و کماکان به خویشتن وفادار ماندن,
یک توانایی مهم است.

به دیگر ها مرزهای شخصی را شناساندن,
برای مشخص شدنشان
یه تو و پیرامونت کمک میکند
تا بتوانی همزیستی بهتری داشته باشی.

 

لئا-ماری اشتامپل (15)

به گرامت شوله برونو بورگل میره, و آنجا عضو تیم “مدارس بدون نژادپرستی-مدارس با جرات” است.

تناقض

یانا میم

فولدا, آلمان

 

خب عجیب است
که بعد از گذر مدتی
باز آدم هوس چیزی را میکند
که بسیار سرد با آن برخورد میکند.

به نظر من تقریبا مرموز است
که گذشته من, و ریشه من است
که همزمان هم میخواهد مرا فراری دهد
و هم سعی میکند نگهم دارد
در جایی که
یک تناقض به تمام معناست.
وطن من داغون است
او من را هم داغون میکند و در عین حال تنها چیزیست
که مرا حفظ میکند.

 

یانا میم(18)

در آلمان به دنیا آمده و بزرگ شده. علاقه مند است که توسط کتاب خواندن, نوشتن, خوانندگی و تئاتر بازی کردن احساسش را بروز دهد. برای سال آینده تصمیم دارد, که به پاریس سفر کند.

کلماتی نامناسب

تامارا

ارلانگن, آلمان

 

کلماتی نامناسب.
چگونه میتوانی احساست را اینقدر خوب بیان کنی؟
خودت خیلی جوانی. کلماتت خیلی بالغ.
از خودت که میگویی. مستقیم به قلبم می نشیند.
من زندگی زیبایی دارم.
برای همین دردت به جانم می نشیند- درد من می شود.
چرا تو؟ چرا من؟
نفرت. جنگ. فرار. بی عدالتی.

کلماتی نامناسب.
از تقصیر دارم میترکم.
چگونه میتوانم اینجا آرام بنشینم؟
گاهی همه چیزهای دیگر را فراموش کنم؟
بحران را؟ فرار را؟ انگار فقط خودم وجود دارم!

اگر تو من بودی, من تو بودم – پس بهت نیاز داشتم.
که برایمان حرف بزنی, برای ما انسان ها, در جهانی مهربان.
تا رویارویی ایجاد کنی, تا امید ایجاد کنی.
زیرا من به امید نیازمندم. ما نیازمندیم. همه مان.

کلماتی نامناسب.
به دور خودم میچرخم.
نمیتوانم دقیق بیان کنم, که حالم چگونه است.
از انسان به انسان بشنوم ,
که دلیل مرگ دیگران, زنده بودن من است.

میخواهم کمک کنم!
کمپین تشکیل میدهم.
“کم است”
کشتی ها در حرکت اند.
“کم است”
پول صدقه میدهم.
“کم است”
کلاس زبان میگذارم
“کم است” .

در سرم دنیا را تغییر میدهم.
قلبم آنقدر بزرگ است که برای همه جا هست.
از عشقی که به تو دارم میخواهم بترکم.
هزار راه در ذهنم برای تو میروم.
همیشه بیشتر تلاش میکنم – برای همه چی.
چیزی که در نهایت هزینه میکنم – خودمم.
و اینگونه هم که نمیشود.

پس ساکت میشوم و حیران زده.
کلماتی نامناسب

 

تامارا (27)

فعال اجتماعی است در ارلانگن. او میخواهد برای روبرو شدن با مهاجران تلاش کند, گاهی اما حس میکند که ناتوان است در مقابل این مسئولیت سخت.

غریبه های معتمد

زو مت ویلیمز

برلین, آلمان

 

تفکرات غیر شفاف نیمچه بیدار به یک هواپیمای در حال فرود
و صدای جیر جیر لاستیک روی سیمان داغ
و زنجیری مرواریدی از تبلیغات مکدونالد در کنار خیابان
و مادر بزرگ من, مورچه وار مابینشان.

سرویس مدرسه ای با اتوبوس زرد رنگ, بسیار زننده
و خنده های دختر خاله ام, چهار ساله, اما جدید برای من
دعایی غریب قبل از غذا( کلماتش برایم ناشناس است)
و تهدید به شستن دهان با صابون
و بعد وداع.

 

زو مت ویلیامز (18)

در برلین دو زبانه بزرگ شده است, مادرش آلمانی است, پدرش آمریکایی. خانواده اش در آمریکا را فقط هرازگاهی میبیند. زو به مدرسه بین المللی جان اف کندی شوله رفته است و الان به دانشگاه کمبریج میرود تا در رشته ادبیات تحصیل کند.

موزاییک چهارخونه آشپزخانه

مت زو ویلیمز

برلین, آلمان

 

من در راهرویی بزرگ شدم, که پایم را میخاراند,
و بی نهایت طولانی بود.
در آشپزخانه ای سرشار از نوری گرم و آثار روتکو
و موزاییک های چهارخونه ای
و پشه کوره.

من با خدمتکار پریمو بزرگ شده ام,
که تولدش با برادرم در یک روز بود,
زیر یک سرسره ای به بلندای یک نخل شاهی,
بین دیوارهای نقاشی شده رستوران فلافلی و نبش خیابان
در کارتن های کاغذی سوپرمارکت

ماه پیش به آنجا برگشتم,
تا گوشه دیگر خیابان بنشینم و از خود بپرسم
آیا خانواده ای که اکنون آنجا زندگی میکند
موزاییک های آشپزخانه را عوض کرده است
و چه میشود,
اگر دیگر هیچ وقت آن خیابان را نبینم.

و هیچ وقت نفهمم,
که مکس سالهاست دیگر آنجا کار نمیکند,
چون رستوران فروخته شده.
که صاحب جدید “حبیبی”
از نقاشی های روی دیوار خوشش نمی آید,
و آنها را با رنگ سبز مات پوشانده است.

و آن سرسره, که به ظاهر تا به آسمان سر کشیده بود,
حتی به چانه من هم نمیخورد

و همیشه در این حسرت بمانم
که روی آن موزاییک های چهارخونه ای بالانس بزنم.

 

زو مت ویلیامز (18)

در برلین دو زبانه بزرگ شده است, مادرش آلمانی است, پدرش آمریکایی. خانواده اش در آمریکا را فقط هرازگاهی میبیند. زو به مدرسه بین المللی جان اف کندی شوله رفته است و الان به دانشگاه کمبریج میرود تا در رشته ادبیات تحصیل کند.

دیگران

زو مت ویلیامز

برلین, آلمان

 

تابستانی گرم, ظهر.
درختان عرق می ریزند,
وقتی دوستی برایم تعریف میکند,
که انگلیس را ترک میکند,
چون هیچ کشور دیگری
“دیگران” را اینگونه تحقیر نمیکند.

اوکتبر. برلین
آیا من هم مانند “دیگرانم” ؟
نیم آلمانی
مانند او,
با پوستی سفید, موطلایی.
هیچ کس از کنار خیابان سرم داد نمیزند
نفرت فیلتر شده اش از
حس مالکیت و ترس و دود سیگار است
چون من مانند آنهام.

دسامبر. الکساندرپلاتز

آلمان اینگونه نیست, میگوید.
شب کریسمس, کنار میز.
پدر دوستی میپرسد, آیا میتوانم سس تفت داده را به او بدهم,
و دهنش پر است از گوشت حیوانات خونی.

او میگوید:
آلمان باید همینطور بماند, که هست.
پناهنده دیگر نه, فرهنگ غالب آلمانی.
آنها تلاشی نکرده اند که لیاقت اینجا بودن را داشته باشند.
پدرم میپرسد, مگر خودش برای جایگاهش چه کرده است؟
اگر تو در سوریه به دنیا آمده بودی چه؟
جواب داد:
اما من در سوریه به دنیا نیامده ام

 

زو مت ویلیامز (18)

در برلین دو زبانه بزرگ شده است, مادرش آلمانی است, پدرش آمریکایی. خانواده اش در آمریکا را فقط هرازگاهی میبیند. زو به مدرسه بین المللی جان اف کندی شوله رفته است و الان به دانشگاه کمبریج میرود تا در رشته ادبیات تحصیل کند.

به آنجا متعلقم

لوتا ماری تیتزه

برلین, آلمان

 

یک در مزین شده
پشتش
یه بوی مشخص
تقریبا خالیست, اما حسم میگه, اینجا یه خبریست
ردیف های زیاد و پر از صندلی
پشت یک پرده
جایی که هرکسی حق نداشت آنجا برود
من حس میکنم کمی خاصم

بوی عرق
مگنزیوم
اسپری دئو
چرم
لباس صحنه
و لوازم آرایش
انسان های بسیار متفاوت
اینجا همیشه یه خبری هست
قبل و بعد از اجرا
و در حینش
مضطربانه است
ولی آرامش دهنده
هیجان و دلهره اینجا حاکم است
ولیکن حس میکنم تا به حال هیچ جا اینقدر حالم آرام و مطلوب نبوده است.

تماشای او در حین آرایش کردن مرا مفتخر میکند
بعدش شکل دیگری میشود, اما کماکان شبیه خودش
او یک هنرمند است
و برای کاری که روی صحنه میکند
تمجید میشود
من افتخار میکنم
که من هم به او تعلق دارم و از طریق او به اینجا
اما کماکان به این می اندیشم.
که بدون او
شاید من هم متعلق به اینجا نبودم
و روزی
باید راه خود را پیدا کنم

 

لوتا ماری تیتزه (18)

اهل برلین است و از دوران دبستان با علاقه داستان مینویسد. در فریدریشسهاگن دیپلم گرفت. امروز بخشی از “لزآرتیگین” ها است. یعنی هئیت ژوری جوانان جایزه ادبی زبان آلمانی. در کنار ادبیات به هنر و موسیقی نیز علاقه مند است, و به دو خواهر کوچکترش. در آینده دوست دارد طراح لباس تئاتر بشود ولی به گفته خودش : هیچ کس نمیدونه, چی پیش میاد.

سوالهای صامت

اما دفتی

برلین, آلمان

 

مهاجرانی را که,
در اردوگاه هایی زندگی میکنند,
که آنقدر در حاشیه شهر برلین قرار دارند,
که در آنجا تابلوی هشدار برای اسب سواران وجود دارد,
میبینم, وقتی در ایستگاه اتوبوس منتظرند.
من با دوچرخه رد میشوم.
یا باید به کلاس کلاویر بروم یا به مطب پزشک.
گاهی از خود میپرسم,
آیا برای خانم هایی که روسری دارند و لباس های آستین بلند و دامنهای بلند میپوشند,
عجیب نیست که مرا با دست و پای لخت میبینند؟.
از خودشان ولی نپرسیده ام.

2016. من و مادرم به اردوگاه میرویم.
و از کارمندانشان میپرسیم که آیا میتوانیم کمکی و حمایتی کنیم یا جور دیگری مفید باشید؟
و با تندخویی پس زده میشویم.

در یک چهارچوبی
که قوانینش مشخص است
برای من ساده است,
که بگویم و بشنوم.
اما قدم سخت تر,
نزدیک شدن به دیگران است
که جا میماند.

من و مادرم دیگر به اردوگاه نرفتیم,
هرچند که نزدیک است,
من از آنجا رد میشوم,
و این سوالها را
از خودم میپرسم

 

اما دفتی(19)

در یک خانواده آلمانی آمریکایی بزرگ شده است. به مدرسه بین المللی جان اف کندی رفته و در برلین و اسکاتلند به دانشگاه میرود. او در مورد جرات صحبت کردن با اقشاری که در یک فضای بسته زندگی میکنند زیاد فکر میکند.

مهاجران خوش آمدید

اما دفتی

برلین, آلمان

 

2015, تابستان, برلین
دم بستنی فروشی رسید ها را جمع میکنیم
تا بعدا پولش را درخواست کنیم.
چرا که اتحادیه اروپا در نهایت پول بستنی مان را هم میدهد.
جنوا, ایتالیا
دم بندر آدم های تلویزیون نشسته اند
بعضی ها بدون چیزی,
بعضی ها با روکش بالشت های پر شده
بعضی ها تنها.
مهاجران خوش آمدید.

چند ماه بعد در همین سال.
من و یکی از دوستانم در حال ارائه مقاله ای
درباره جنگ داخلی سوریه.
خبر ها فقط حاکی از قایق های پر از سرنشین نیستند,
بلکه حاکی از انسان هایی که “موفق” شدند.
و الان در صف ایستاده اند.
ساعت ها.
سخن از این است که چه میشود
اگر زمستان سر برسد.
آیا انسان ها یخ میزنند.
و بعد اخبار فوتبال و لاتاری پخش میشود.
»ما موفق میشویم.«

و بعد سخن از آتش افروز ها و حزب آ اف د میشود.
در مدرسه ما برخی از اولیا, که بچه هایشان در لیست انتظار قرار دارند,
به قشر خوش آمدگو معترضند.
یک پسر مهاجر, که قرار بود با ما دیپلم بگیرد,
از مدرسه ترد شد.
مهاجران خوش آمدید

 

اما دفتی(19)

در یک خانواده آلمانی آمریکایی بزرگ شده است. به مدرسه بین المللی جان اف کندی رفته و در برلین و اسکاتلند به دانشگاه میرود. او در مورد جرات صحبت کردن با اقشاری که در یک فضای بسته زندگی میکنند زیاد فکر میکند.

زن بودن

امیرا گودگاست

برلین, آلمان

 

زن بودن همیشه عادلانه نیست.
انتظار ها بالاست,
و آدم جوری بزرگ میشود,
که همین یک امکان را میشناسد.
آدم باید زیبا باشد و نه گوشت تلخ.
و طبیعتا, نه جلف و نه با آرایش زیاد.
آدم باید بچه دار بشود , اما کار هم بکند.
آدم باید یک همسر داشته باشد, اما الزاما مستقل هم باشد.

زن ها مثل مرد ها راجع به آمیزش جنسی صحبت نمیکنند.
چون زنها باید بی گناه و پاک جلوه کنند.
من فکر میکنم زنها و مردها در آلمان,
آنقدر پیشرفت کرده اند که بدانند, که باید حقشان برابر باشد.
اما ته مزه کوچکی از کلیشه ها و انتظارات,
کماکان در هوا شناور است و از بین نمیرود.

من خوش شانسم که مادری آگاه دارم.
همیشه میتوانستم هرچه میخواهم بپوشم.
و او هیچ وقت به من این حس را منتقل نکرد
که آیا اجازه کاری را دارم یا نه,
تنها به خاطر اینکه دختر هستم.

اما وقتی به سن کافی رسیدم,
مرا در مقابل نیروهای خارجی بر روی زنان قوی کرد.
من از زن بودنم حس خوبی دارم.
من زن بودن را یک نقش نمیبینم.
برای من معنی اش این نیست:
که صورتی دوست دارم,
بچه میخواهم,
مردها را دوست دارم,

معنیش این است:
من دختر به دنیا آمده ام
و از زن بودن احساس رضایت دارم
نه کم نه بیش.

 

امیرا گودگاست (17)

در آلمان در خانواده ای عرب بزرگ شده است. از آنجا که پدرش زود فوت کرد و مادرش نتوانست به تنهایی به او به اندازه کافی رسیدگی کند, به یک خانه خیریه در برلین ویلمرسدورف رفت. امیرا دوست دارد بعد ها مربی شود.

آلمانی ها

امیرا گودگاست

برلین, آلمان

 

آلمانی ها وقت شناس, منظم و قابل اعتمادند.
آنها برای جامعه کار میکنند.
آنها زیاد و با رغبت کار میکنند.
این به آنها قدرت میده.
آنها قلبی باز و شفاف دارند .
آلمانی ها خیلی چیزها را میپذیرند
اما خیلی چیز ها را هم مطالبه میکنند.
چیزهایی که احساس میکنند حقشان است.
پولشان را, آزادیشان را, فرهنگشان را.

برای مادرم آلمانی بودن,
این بود که بتواند از خانواده جدا شود.
این بود که تعداد غذا را برای مهمان ها تنظیم کند.
و اینکه یک روز بعد از فوت مادرش سر وقت به سر کار برود.

ولی من,
من آلمانی ها را جور دیگه ای میبینم.
آلمانی ها برای نفع جامعه زیاد تلاش میکنند.
حتی اگر اول شرطش این باشد که خانواده خودشان منتظر بماند
آلمانی ها خسیس نیستند,
فقط نمیخواهند اصراف کنند.
و آلمانی ها کم عشق نیستند,
فقط جور دیگری غمشان را بروز میدهند.
آنها فقط کسانی نیستند که اینجا به دنیا آمده اند.
بلکه همه کسانی,
که خوشحالند از اینجا بودن.

 

امیرا گودگاست (17)

در آلمان در خانواده ای عرب بزرگ شده است. از آنجا که پدرش زود فوت کرد و مادرش نتوانست به تنهایی به او به اندازه کافی رسیدگی کند, به یک خانه خیریه در برلین ویلمرسدورف رفت. امیرا دوست دارد بعد ها مربی شود.

بلاخره

موریتز پالما

برلین, آلمان

 

بلاخره اتفاق افتاد
با من سخن گفت.
موج خوشبختی مرا فراگرفت.
و صدایش پناهمان شد
و این لحظه
میتوانست برای همیشه باشد.

 

موریتز پالما (16)

اهل برلین, در شارلوتن بورگ و مرکز بزرگ شده. او به مطالعات جنسیتی و فمینیسم علاقه مند است, همچنین به گیاه خواری و موسیقی, در حال حاضر گاهی بیانسه هم گوش میکند. لانا دل ری و سییید هم همین طور. اولین بار زمانی با مهاجران برخورد کرد, که برای ادغام فرهنگی دانش آموزان خوش آمدگو فعال شد, تا به خواندنشان کمک کند و برنامه های فرهنگی اجرا کند. موریتز دانش آموز کلاس یازدهم مدرسه فریدریش ابرت گیمنازیوم است.

بیرون رفتن تغییر مکان رسیدن

یته آلبرشت

برلین, آلمان

 

بیرون رفتن

بلاخره
چون هم میتوانم هم میخواهم و هم اجازه دارم
و کمی هم مجبورم
که از مادرم دور شوم
از کلیسای جامع فولدا, که مرا محدود کرده است
از یک شنبه های بی اتوبوسش
و از چهره های بیش از حد آشنایش
که همگی مرا چندی بیرون کرده اند.

تغییر مکان

با تو, به سوی تو
اما اول با تو
اتوبوس های شرکت واحد جدیدمان را پیدا کنیم و از دست بدهیم
بعد بی خیالش شویم و متنفر ازش
اینجا بدبوست, تو صدایت بلند است و انتظارت زیاد
تو به من نیازی نداری و اگر من گهگاهی در آن میان نباشم
دلت ذره ای برایم تنگ نمیشود.

رسیدن

سوی تو, به شما
تو خودت را به من
من تقریبا احساس میکنم در رفاهم, تا باز زمان تغییر مکان سر برسد
تا بخواهم از خود بیرون شوم
و دوباره خودم را بخواهم دریابم

 

یته آلبرشت (1995)

در فولدا, استان هسن در وسط آلمان به دنیا آمد. از 15 سالگی بدون تحرک شعر راجع به مکان ها, فضا ها و برخورد ها مینوسید. ترجیحا در مورد خودش.