دمشق

روژین نامر

قامشلی, سوریه

چگونه دمشق را توصیف کنم؟
چگونه بهشت را توصیف کنم برای کسانی که نمی شناسندش ؟
قلب سوریه.
روح من.
امید دیگران.
این دمشق است.

جایی که جنگ است
جایی که بمب میبارد هرروز
جایی که مردم ترس دارند
این دمشق است

جایی که هرروز در رویای من است
جایی که ریشه من در آن است
این دمشق است

جایی که من از مقصر میپرسم, این تقصیر کیست؟
جایی که هیچ دارویی خون را بند نمی آورد.
این دمشق است.

آنجا, که توریست ها می آمدند
آنجا, که خیابان هایش تخریب شده اند
آنجا, که حالا خون جاریست
دمشق من

دلم تنگ خیابان های توست.
دلم تنگ نورهای توست.
دلم تنگ موسیقی توست,
که هر روز صبح میشنویم.
دلم تنگ شب های توست
که گرم و سرشار از زندگیست
این دمشق است

شهری پر از عشق
شهری پر از خون
بهشتی که
زمین نبرد شده است.

جایی که اشک دلسردی از چشم مردمانش جاریست.
از ترس
و نه از خوشحالی
این دمشق است.

دمشق من.
من دلم میخواهد برگردی.
برگردی پیش من

روژین نامر(15)

چهار سال پیش به تنهایی از دمشق مهاجرت کرد. اصالتا اهل منطقه کردنشین قامشلی است. این دختر به عنوان شخص بی سرپرست و زیر سن قانونی به برلین آمد, جایی که امروز به مدرسه فریدریش ابرت اوبرشوله میرود. خانواده اش هم به عنوان مهاجر در عراق زندگی میکنند. روژین در مسابقات گفتمانی با موفقیت شرکت میکند. او به عکاسی علاقه مند است و میخواهد در رشته فلسفه تحصیل کند.
The Poetry Project, Foto © Rottkay

به آنجا متعلقم

لوتا ماری تیتزه

برلین, آلمان

 

یک در مزین شده
پشتش
یه بوی مشخص
تقریبا خالیست, اما حسم میگه, اینجا یه خبریست
ردیف های زیاد و پر از صندلی
پشت یک پرده
جایی که هرکسی حق نداشت آنجا برود
من حس میکنم کمی خاصم

بوی عرق
مگنزیوم
اسپری دئو
چرم
لباس صحنه
و لوازم آرایش
انسان های بسیار متفاوت
اینجا همیشه یه خبری هست
قبل و بعد از اجرا
و در حینش
مضطربانه است
ولی آرامش دهنده
هیجان و دلهره اینجا حاکم است
ولیکن حس میکنم تا به حال هیچ جا اینقدر حالم آرام و مطلوب نبوده است.

تماشای او در حین آرایش کردن مرا مفتخر میکند
بعدش شکل دیگری میشود, اما کماکان شبیه خودش
او یک هنرمند است
و برای کاری که روی صحنه میکند
تمجید میشود
من افتخار میکنم
که من هم به او تعلق دارم و از طریق او به اینجا
اما کماکان به این می اندیشم.
که بدون او
شاید من هم متعلق به اینجا نبودم
و روزی
باید راه خود را پیدا کنم

 

لوتا ماری تیتزه (18)

اهل برلین است و از دوران دبستان با علاقه داستان مینویسد. در فریدریشسهاگن دیپلم گرفت. امروز بخشی از “لزآرتیگین” ها است. یعنی هئیت ژوری جوانان جایزه ادبی زبان آلمانی. در کنار ادبیات به هنر و موسیقی نیز علاقه مند است, و به دو خواهر کوچکترش. در آینده دوست دارد طراح لباس تئاتر بشود ولی به گفته خودش : هیچ کس نمیدونه, چی پیش میاد.

سوالهای صامت

اما دفتی

برلین, آلمان

 

مهاجرانی را که,
در اردوگاه هایی زندگی میکنند,
که آنقدر در حاشیه شهر برلین قرار دارند,
که در آنجا تابلوی هشدار برای اسب سواران وجود دارد,
میبینم, وقتی در ایستگاه اتوبوس منتظرند.
من با دوچرخه رد میشوم.
یا باید به کلاس کلاویر بروم یا به مطب پزشک.
گاهی از خود میپرسم,
آیا برای خانم هایی که روسری دارند و لباس های آستین بلند و دامنهای بلند میپوشند,
عجیب نیست که مرا با دست و پای لخت میبینند؟.
از خودشان ولی نپرسیده ام.

2016. من و مادرم به اردوگاه میرویم.
و از کارمندانشان میپرسیم که آیا میتوانیم کمکی و حمایتی کنیم یا جور دیگری مفید باشید؟
و با تندخویی پس زده میشویم.

در یک چهارچوبی
که قوانینش مشخص است
برای من ساده است,
که بگویم و بشنوم.
اما قدم سخت تر,
نزدیک شدن به دیگران است
که جا میماند.

من و مادرم دیگر به اردوگاه نرفتیم,
هرچند که نزدیک است,
من از آنجا رد میشوم,
و این سوالها را
از خودم میپرسم

 

اما دفتی(19)

در یک خانواده آلمانی آمریکایی بزرگ شده است. به مدرسه بین المللی جان اف کندی رفته و در برلین و اسکاتلند به دانشگاه میرود. او در مورد جرات صحبت کردن با اقشاری که در یک فضای بسته زندگی میکنند زیاد فکر میکند.

مهاجران خوش آمدید

اما دفتی

برلین, آلمان

 

2015, تابستان, برلین
دم بستنی فروشی رسید ها را جمع میکنیم
تا بعدا پولش را درخواست کنیم.
چرا که اتحادیه اروپا در نهایت پول بستنی مان را هم میدهد.
جنوا, ایتالیا
دم بندر آدم های تلویزیون نشسته اند
بعضی ها بدون چیزی,
بعضی ها با روکش بالشت های پر شده
بعضی ها تنها.
مهاجران خوش آمدید.

چند ماه بعد در همین سال.
من و یکی از دوستانم در حال ارائه مقاله ای
درباره جنگ داخلی سوریه.
خبر ها فقط حاکی از قایق های پر از سرنشین نیستند,
بلکه حاکی از انسان هایی که “موفق” شدند.
و الان در صف ایستاده اند.
ساعت ها.
سخن از این است که چه میشود
اگر زمستان سر برسد.
آیا انسان ها یخ میزنند.
و بعد اخبار فوتبال و لاتاری پخش میشود.
»ما موفق میشویم.«

و بعد سخن از آتش افروز ها و حزب آ اف د میشود.
در مدرسه ما برخی از اولیا, که بچه هایشان در لیست انتظار قرار دارند,
به قشر خوش آمدگو معترضند.
یک پسر مهاجر, که قرار بود با ما دیپلم بگیرد,
از مدرسه ترد شد.
مهاجران خوش آمدید

 

اما دفتی(19)

در یک خانواده آلمانی آمریکایی بزرگ شده است. به مدرسه بین المللی جان اف کندی رفته و در برلین و اسکاتلند به دانشگاه میرود. او در مورد جرات صحبت کردن با اقشاری که در یک فضای بسته زندگی میکنند زیاد فکر میکند.

سوءتفاهم

بشار عبدللی

دمشق, سوریه

 

من زیاد با آلمانی ها همزبان میشم.
اما حس میکنم, همیشه همدیگر را درک نمیکنیم.
شاید, چون من زیاد خوب آلمانی حرف نمیزنم.
اما بعضی اوقات هم راجع به موضوعاتی حرف میزنند,
که برای من هیچ جذابیتی ندارند.
و اکثرا حس میکنم
که کاملا متفاوت فکر میکنند.

برای همین خیلی وقت ها هم با عرب ها همدم میشم,
چون با آنها میتوانم شوخی کنم
و مطمئن باشم, که ناراحت نمیشوند.
اگر در مدرسه صندلی را از زیر یک آلمانی بکشم,
دیگر با من حرف نمیزند.

من گمان میکنم,
برای اینکه بهتر همدیگر را بفهمیم,
باید علایق مشترک داشته باشیم
یا همدیگر را مدت زیادی بشناسیم.
من گمان میکنم
همه انسان ها میتوانند همدیگر را درک کنند.
چون در نهایت
همه ما انسانیم

 

بشار عبدللی (15)

با عمویش از دمشق فرار کرد, و الان دو سال در آلمان است. در مدرسه و تمرین فوتبال با جوانان آلمانی زیاد برخورد دارد, اما حس میکند که هر از گاهی درکش نمیکنند. بشار به مدرسه گوستاف آیفل برلین میرود.

برگشت زمان

بشار عبدللی

دمشق, سوریه

 

همه چیز برنامه ریزی شده بود
از دو ماه قبل میدانستم که به آلمان میروم
دوستان پدرم بچه هایشان را قبل از ما فرستاده بودند.
اولش بسیار خوشحال بودم
چون فوتبال دوست دارم و آلمان تیم فوتبال بی نظیری داره.

مادرم نمی خواست, که من برم
بابت من بسیار نگران بود, چرا که مسیر خطرناک است
من دودل بودم و اول برای دوستانم چیزی تعریف نکردم
چرا که ممکن بود نهایتا نشود بروم.

خانواده ام آمد تا با من خداحافظی کند
من همه چیز را آماده کرده بودم
همه وسایلی که برای سفر لازم بود را خریده بودم
نمی توانستم بخوابم
من با عمویم راهی شدم
پسر عمویم هم قرار بود بیاید
اما پولمان
کافی نبود.

وسایل مورد علاقه ام را با خود نیاوردم
و دلم می خواهد زمان را برمی گرداندم
و از همه چیز عکس میگرفتم.

 

بشار عبدللی (15)

با عمویش از دمشق فرار کرد, و الان دو سال در آلمان است. قلبش برای فوتبال میتپد اما به گذشته که فکر میکند, میگوید که ملت فوتبالی آلمان جای یاد و خاطره وطنش را برایش پر نمیکند. بشار به مدرسه گوستاف آیفل برلین میرود.

زن بودن

امیرا گودگاست

برلین, آلمان

 

زن بودن همیشه عادلانه نیست.
انتظار ها بالاست,
و آدم جوری بزرگ میشود,
که همین یک امکان را میشناسد.
آدم باید زیبا باشد و نه گوشت تلخ.
و طبیعتا, نه جلف و نه با آرایش زیاد.
آدم باید بچه دار بشود , اما کار هم بکند.
آدم باید یک همسر داشته باشد, اما الزاما مستقل هم باشد.

زن ها مثل مرد ها راجع به آمیزش جنسی صحبت نمیکنند.
چون زنها باید بی گناه و پاک جلوه کنند.
من فکر میکنم زنها و مردها در آلمان,
آنقدر پیشرفت کرده اند که بدانند, که باید حقشان برابر باشد.
اما ته مزه کوچکی از کلیشه ها و انتظارات,
کماکان در هوا شناور است و از بین نمیرود.

من خوش شانسم که مادری آگاه دارم.
همیشه میتوانستم هرچه میخواهم بپوشم.
و او هیچ وقت به من این حس را منتقل نکرد
که آیا اجازه کاری را دارم یا نه,
تنها به خاطر اینکه دختر هستم.

اما وقتی به سن کافی رسیدم,
مرا در مقابل نیروهای خارجی بر روی زنان قوی کرد.
من از زن بودنم حس خوبی دارم.
من زن بودن را یک نقش نمیبینم.
برای من معنی اش این نیست:
که صورتی دوست دارم,
بچه میخواهم,
مردها را دوست دارم,

معنیش این است:
من دختر به دنیا آمده ام
و از زن بودن احساس رضایت دارم
نه کم نه بیش.

 

امیرا گودگاست (17)

در آلمان در خانواده ای عرب بزرگ شده است. از آنجا که پدرش زود فوت کرد و مادرش نتوانست به تنهایی به او به اندازه کافی رسیدگی کند, به یک خانه خیریه در برلین ویلمرسدورف رفت. امیرا دوست دارد بعد ها مربی شود.

آلمانی ها

امیرا گودگاست

برلین, آلمان

 

آلمانی ها وقت شناس, منظم و قابل اعتمادند.
آنها برای جامعه کار میکنند.
آنها زیاد و با رغبت کار میکنند.
این به آنها قدرت میده.
آنها قلبی باز و شفاف دارند .
آلمانی ها خیلی چیزها را میپذیرند
اما خیلی چیز ها را هم مطالبه میکنند.
چیزهایی که احساس میکنند حقشان است.
پولشان را, آزادیشان را, فرهنگشان را.

برای مادرم آلمانی بودن,
این بود که بتواند از خانواده جدا شود.
این بود که تعداد غذا را برای مهمان ها تنظیم کند.
و اینکه یک روز بعد از فوت مادرش سر وقت به سر کار برود.

ولی من,
من آلمانی ها را جور دیگه ای میبینم.
آلمانی ها برای نفع جامعه زیاد تلاش میکنند.
حتی اگر اول شرطش این باشد که خانواده خودشان منتظر بماند
آلمانی ها خسیس نیستند,
فقط نمیخواهند اصراف کنند.
و آلمانی ها کم عشق نیستند,
فقط جور دیگری غمشان را بروز میدهند.
آنها فقط کسانی نیستند که اینجا به دنیا آمده اند.
بلکه همه کسانی,
که خوشحالند از اینجا بودن.

 

امیرا گودگاست (17)

در آلمان در خانواده ای عرب بزرگ شده است. از آنجا که پدرش زود فوت کرد و مادرش نتوانست به تنهایی به او به اندازه کافی رسیدگی کند, به یک خانه خیریه در برلین ویلمرسدورف رفت. امیرا دوست دارد بعد ها مربی شود.

فرار

روژین نامر

قامشلی, سوریه

 

من مسیر طولانی را گذرانده ام.
چندین روز راه رفته ام.
چندین روز در قطار روی زمین خوابیده ام.
چندین روز در زندان نشسته ام.
چندین روز در خیابان خوابیده ام.
چیزی برای خوردن نداشتم
لباس هایم را قاچاقچی ها دور انداختند
کفش هایم پاره بودند
من خودم را دیگر نمیشناختم
من دیگر شبیه من نبودم
من به نقطه صفر زندگی ام رسیده بودم
من به آن نقطه ای رسیدم, که دیگر هیچ چیز باعث خوشحالی ات نمی شود.
من حس میکردم, دیگر به خاطر نمی آورم, که زندگی کردن چیست.
حجمش برایم زیاد و بی نهایت بود.
و بی نهایت سخت
چندین لحظه با خود فکر کردم, که دیگر نمیتوانم.
اما هر بار که به راه افتادی و ندانستی,
که پایان کی سر میرسد, پس باید موفق شوی.
برگشتی در کار نیست.

 

روژین نامر (15)

با عمویش 47 روز از عراق به یونان سفر کرد, جایی که دستگیر شد.

بلاخره

موریتز پالما

برلین, آلمان

 

بلاخره اتفاق افتاد
با من سخن گفت.
موج خوشبختی مرا فراگرفت.
و صدایش پناهمان شد
و این لحظه
میتوانست برای همیشه باشد.

 

موریتز پالما (16)

اهل برلین, در شارلوتن بورگ و مرکز بزرگ شده. او به مطالعات جنسیتی و فمینیسم علاقه مند است, همچنین به گیاه خواری و موسیقی, در حال حاضر گاهی بیانسه هم گوش میکند. لانا دل ری و سییید هم همین طور. اولین بار زمانی با مهاجران برخورد کرد, که برای ادغام فرهنگی دانش آموزان خوش آمدگو فعال شد, تا به خواندنشان کمک کند و برنامه های فرهنگی اجرا کند. موریتز دانش آموز کلاس یازدهم مدرسه فریدریش ابرت گیمنازیوم است.

مسئولیت

جمال عباسی

هرات, افغانستان

 

بزرگترین مسئولیت را یک معلم میتواند داشته باشد
معلم تنها کسی است که انسان بعد از پدر و مادر
میتواند آرام به حرفهایش گوش کند.
کسی که میتواند با کلماتش انسانی را شخص بزرگی کند یا فردی بسازد که کسی حتی به حرفهایش گوش نکند
اوست که به ما قلم زدن را می آموزد
خواندن را می آموزد
در کتابی خواندم (ارزش هرکس به اندازه دانش اوست)
واقعا حقیقت بود.
معلم کلاس چهارم و پنجم یک نفر بود.
او کسی بود که با اینکه هیچ مشکل مالی نداشت در دورترین مدرسه ها در مناطقی که انسان ها مشکل مالی داشتند
یا روستاها درس میداد.
از او پرسیدم چرا؟
جواب داد (برای انسانهای پولدار همیشه معلم پیدا میشود)
این بچه ها به خاطر مشکلات مالی به مدرسه نمی آیند ولی باید درس بخوانند
چون سختی زندگی را به اندازه خودشان دیده اند
آنها هستند که نیاز دارند
چون هیچ فیلسوف یا دانشمندی وجود ندارد
که درد دندان را تحمل کند.

 

جمال عباسی(16)

چهار سال پیش از افغانستان به آلمان آمد. به شعر علاقه مند است, چون شعر ها چیزهای زیادی را منتقل میکنند و بیانگر احساساتی اند, که گاه در جملات نمیگنجند. در کنار نوشتن خودش را با ادبیات, موسیقی و بازیگری سرگرم میکند.

درباره ماهیت آزادی

جمال عباسی

هرات, افغانستان

 

آزادی کلمه زیباییست
که برایش چیزهای زیادی قربانی شده است
که خطر های بزرگی میتواند داشته باشد
اما این به این معنی نیست
که ما هیچ گونه آزادی نداریم
ما فقط او را درست نفهمیده ایم
ما نفهمیده ایم, که او مرز دارد
ما نفهمیده ایم که آزادی بدون شرط
جهل به همراه می آورد.

اما همیشه هم خود ما
مسئولش نیستیم
انسان هایی که, تمام عمرشان
طعم آزادی را نچشیده اند
و ناگهان وارد جامعه ای میشوند
که او بسیار محترم است
آزادی را نمیفهمند
آنها از تصویر آزادی خودشان پیروی میکنند و از این طریق
مسیر خودشان را گم میکنند
هیچ لکه ای در این جهان نمی تواند کاملا نا آزاد باشد
چرا که تفکرات آدمی
و آن نحوی که جهان را تجربه میکند
یک کهکشانی بی کران است

خوب است که بدانیم,
کجا عدم آزادی ریشه دارد
تا ناگهان آزادی خود را
در قفس باز نیابیم

 

جمال عباسی(16)

چهار سال پیش از افغانستان به آلمان آمد. به شعر علاقه مند است, چون شعر ها چیزهای زیادی را منتقل میکنند و بیانگر احساساتی اند, که گاه در جملات نمیگنجند. در کنار نوشتن خودش را با ادبیات, موسیقی و بازیگری سرگرم میکند.

مرد توانمند

پیپا کلی

زوریخ, سوئیس

 

مرد میتواند
و زن نه
شاید از دید تو
همه چیز و همیشه
(لعنتی)

 

پیپا کلی (1997)

بزرگ شده در زوریخ\سوئیس, در سال 2018 به برلین آمد, چون بین چهار میلیون نفر راحت تر میتواند زندگی کند تا بین چهارصد هزار نفر. او به شعر و نثر بسیار علاقه مند است و همینطور به شراب سفید.

خارجی خوب

پیپا کلی

زوریخ, سوئیس

 

بزرگ شده در یک محله ای
که من در مدرسه اش تنها دانش آموزی بودم
که زبان مادری اش سوئیسی آلمانی است.
بزرگ شده در منطقه ای,
که حزب ملی سوئیس
رای مردم را هیچ جای دیگر بهتر نمیبرد.
جایی که سخن از “خارجی های خوب” در میان است.
ایتالیایی ها.
و کسانی که سرمایه های اجتماعی را می دزدند.
آلبان ها, ترک ها.
بزرگ شده در محله ای پر از ترس
ترس از فقر
ترس از غریبه ها
ترس از روسری
متاسفم برایتان

 

پیپا کلی (1997)

بزرگ شده در زوریخ\سوئیس, در سال 2018 به برلین آمد, چون بین چهار میلیون نفر راحت تر میتواند زندگی کند تا بین چهارصد هزار نفر. او به شعر و نثر بسیار علاقه مند است و همینطور به شراب سفید.

بیرون رفتن تغییر مکان رسیدن

یته آلبرشت

برلین, آلمان

 

بیرون رفتن

بلاخره
چون هم میتوانم هم میخواهم و هم اجازه دارم
و کمی هم مجبورم
که از مادرم دور شوم
از کلیسای جامع فولدا, که مرا محدود کرده است
از یک شنبه های بی اتوبوسش
و از چهره های بیش از حد آشنایش
که همگی مرا چندی بیرون کرده اند.

تغییر مکان

با تو, به سوی تو
اما اول با تو
اتوبوس های شرکت واحد جدیدمان را پیدا کنیم و از دست بدهیم
بعد بی خیالش شویم و متنفر ازش
اینجا بدبوست, تو صدایت بلند است و انتظارت زیاد
تو به من نیازی نداری و اگر من گهگاهی در آن میان نباشم
دلت ذره ای برایم تنگ نمیشود.

رسیدن

سوی تو, به شما
تو خودت را به من
من تقریبا احساس میکنم در رفاهم, تا باز زمان تغییر مکان سر برسد
تا بخواهم از خود بیرون شوم
و دوباره خودم را بخواهم دریابم

 

یته آلبرشت (1995)

در فولدا, استان هسن در وسط آلمان به دنیا آمد. از 15 سالگی بدون تحرک شعر راجع به مکان ها, فضا ها و برخورد ها مینوسید. ترجیحا در مورد خودش.

برای کودکان سرزمینم

الیاس بلخی

مزار شریف, افغانستان

 

صبح های زود
به مدرسه میروم .
در پارک کودکانی مشغول بازی اند که سرپرستی دارند.
همه شان خوشحال به نظر می آیند
یکی از آنها به چشمان من نگاه میکند.
او نمیترسد,
که روزی بمبی با او برخورد کند .
او تا به حال خون ندیده,
و جنازه انسان هم ندیده.
اشک گونه های مرا خیس میکند
و من آرام زمزمه میکنم :
این آرزوی من است
برای کودکان سرزمینم.

 

الیاس بلخی(18)

فرارش از ایران سه ماهی به طول انجامید. با ماشین و تا حدودی پیاده مسیرش اول به ترکیه افتاد, بعد با قایق به یونان رفت و در نهایت با قطار و با پای پیاده به برلین آمد. جایی که الان سه سال است زندگی میکند.

رود اشکها

الیاس بلخی

مزار شریف, افغانستان

 

آب میتواند معانی زیادی داشته باشد
و به اشکال مختلف درآید
دریای خروشان(مواج),
رود پر پیچ و خم
و اشکی که سرازیر میشود.
گاهی قطره اشکی میتواند دنیا را تکان دهد
بدون اینکه کلمه ای بر زبان بیاید……
این است از معجزات آب …

 

الیاس بلخی(هجده ساله)

فرارش از ایران تقریبا سه ماهی به طول انجامید. با ماشین و گهگاهی پیاده مسیرش او را به ترکیه برد, بعد با قایق به یونان رفت و در نهایت با قطار و هر از گاهی پیاده به برلین آمد, جایی که حالا سه سال است زندگی میکند.

جنگ

راما جنینا

دمشق, سوریه

 

جنگ شروع شد
قبلش زیبا بود
اما از سرنوشت کسی جان سالم به در نمی برد
فقط جنگ یا فرار میماند
بعضی تصمیم به ماندن گرفته اند
و مسئولیتش را نیز عهده دار میشوند
بعضی دیگر تصمیم به فرار می گیرند
و آینده ی جدیدی آغاز میکنند
بعضی ها مرگ را انتخاب میکنند

یک جنگ مردانی لازم دارد, که بجنگند
مهم نیست, که زنده میمانند یا خیر
مساله این است, که تا آخر بجنگند
از جنگ که سخن میگوییم
به دشمنی می اندیشیم, که کشور را تسخیر کرده است
اما اگر در کارزار جنگ سرباز ها بیشتر شوند
میبینی, که دشمنت برادرت است
پس این دیگر جنگی نیست
که در آن از وطنت دفاع کنی
این برادرکشی است
که در آن فقط قوی تر زنده میماند

و بعد زمان فرار آغاز میشود
برای در رفتن از همه اینها
و جنگی تازه سر میگیرد
که کاملا متفاوت است
و در آن سلاح نقشی ندارد
بلکه فقط آرزوی آدمی
برای به دست آوردن امنیت

 

راما جنینا (هفده)

یک سال و نیم پیش از سوریه به آلمان آمد و امروزه به کلاس نهم مدرسه تیرگارتن میرود. او میخواهد دکتر شود و برای آینده آرزویش این است, که فرزندانش بتوانند بهتر از خودش زندگی کنند.

بازدید

ناشناس

دمشق, سوریه

 

در فرودگاه مرد جوانی منتظر بود
برای پروازش, در اطراف خود میدید
که چگونه مردم یکدیگر را بازدید میکنند
بعد از بیست و یک سال دوری آرزو داشت
کشورش انسانی باشد
تا بتواند احساسش را با او تقسیم کند

میترسید, سرزمینش
او را دیگر نشناسد
میترسید, خواهر و برادرش
او را دیگر نشناسند
و همینطور دوستانش

به همه اینها فکر میکرد در حین آخرین فراخوان
مسافری به دمشق
خوشحال بود و میترسید
دودل بود و هراسیده
آخرین آرزوی مادرش
ممکن بود محقق نشود
که او را ببینید
شاید او هم دیگر نشناسدش

وقتی رسید, فقط غریب ها را میدید
که به او سلام میکردند
و بعد مادرش را دید در ویلچر
که بدو گفت,
ای نور چشمانم
به سویش دوید, در آغوشش کشید
و همه چیز شروع به آوازه خوانی کرد

و کماکان چیزی به اندازه بازدید وطنش
تحت تاثیرش قرار نداده بود
و در آن لحظه آرزو میکرد,
بتواند شرح دهد, تا چه حد دلتنگش شده است
و چه سخت بوده است
که از او جدا باشد

 

ناشناس (هفده ساله)

از دمشق در سوریه, به مدرسه لئوپولد اولشتاین در برلین میرود.

سرزمین انتخابی

کنستانزه ماگنولیا شوروک یوستینگ

برلین, آلمان

 

وقتی هواپیما فرود آمد
آغوش گرمی مرا دریابید
که سرمای هوای زمستانی توست

فقط یکی از دو زبان را میفهمم
خیلی چیز ها برایم جدیدند
دیوارهای برفی
سوپرمارکت های کثیر
فنجان های بزرگ
قهوه با اینهمه شکر

دو سال بعد برمیگردم
و طوفانیست (بازهم)
و میرسم(بازهم)
و میروم (بازهم)

مونترال, محبوبم, انتخاب مجددم

کنستانزه ماگنولیا شوروک یوستینگ (17)

به مدرسه برتا فون سوتنر رفته است. در حال حاظر در فلسطین آلمانی تدریس میکند و آنجا عربی می آموزد. او میخواهد در زمینه آفریقا و آسیاشناسی تحصیل کند و آرزو دارد که کمک کردن را صرفا با دید داوطلبانه انجام ندهیم، بلکه مسئولانه.

آلمانی ها, دیگران

کنستانزه ماگنولیا شوروک یوستینگ

برلین, آلمان

 

ّیک نازی < یک تروریست > راستی
ازتو پرسشی دارم< >پدر بزرگ تو حتما یک تروریست بوده است!< >پدر بزرگ تو حتما نازی بوده است!< درسته؟ :|| درواقع دقیق نمیدانم نمیدانم چه میخواهی از من بپرسی یا به من بگویی یک پزشک و یک خمار دو مردم آزار؟ هر دو در فرار از کشوری به دهاتی از وطن خود به وطنی خودی تر و اکنون تو حتی دست دوستی به سویشان دراز نمیکنی راستی از تو پرسشی دارم درباره وطنت و دست پس زدنت و سرِ سرشار از پیش فرضی ات >چگونه طی کنیم؟<

 

کنستانزه ماگنولیا شوروک یوستینگ (17)

به مدرسه برتا فون سوتنر رفته است. در حال حاظر در فلسطین آلمانی تدریس میکند و آنجا عربی می آموزد. او میخواهد در زمینه آفریقا و آسیاشناسی تحصیل کند و آرزو دارد که کمک کردن را صرفا با دید داوطلبانه انجام ندهیم، بلکه مسئولانه.

احساس گناه

روژین نامر

قامشلی, سوریه

 

پدر, مادر,

واقعا فکر میکنید که کمکتان نمیکردم, اگر میتوانستم؟
واقعا فکر میکنید, که الان خوشبختم, چون میتوانیم بعد از ساعت شش هم بیرون بمانم, بدون اینکه بترسم؟
واقعا فکر میکنید که سیصد یورو پول تو جیبی میگیرم, طبق آنچه فامیل میگوید؟
واقعا فکر میکنید که شما را یادم رفته, چون اینجا زندگی بهتری دارم؟
یا اینکه چقدر پول خرجم کردید؟ آن پنج هزار یورو؟
که خانه مان را فروختید, تا پاسپورت بگیریم؟
فکر میکنید که این تقصیر من است که نمیتوانم شما را به اینجا بیاورم؟
واقعا فکر میکنید که دلم نمیخواهد اینجا باشید؟

بگذارید چیزی بهتان بگویم!
من اینجا پنجاه یورو پول تو جیبی میگیرم. نه سیصد.

من احساس گناه میکنم وقتی میشنوم که وضع شما خوب نیست.
من عذاب وجدان میگیرم, وقتی میدانم, که نمیتوانم به شما کمک کنم.

اما سوال مهم برای من این است:
واقعا گمان میکنید, که به شما کمک نمیکردم, اگر میتوانستم؟

The Poetry Project, Foto © Rottkay

روژین نامر (15)

 

خانواده اش از جنگ به عراق مهاجرت کرد و سه سال پیش به آلمان فرستاده شد تا بتواند به زودی خانواده و خواهر و برادرانش را پیش خودش بیاورد.

رد پاها

یاسر نیک زاده

پنشیر، افغانستان، بزرگ شده ی ایران


کنارم باش و ببین

ببین چه به سرم آمد

هر چه آمد تمام شد و رفت

ولی رد پایش در دلم هست

یادم  باز آمد …..

ساعاتی کف اتوبوس

که وقتی جای خالی نبود

پاها خشک بود

خواب در چشمانم بود

اما جای خواب نبود

سر راهی پلیس گفت بایست

و برگشت و برگشت

در قطار و همه در کابین

ولی من در راهرو

وقتی قایقی غرق شد

دلم از اروپا سرد شد

آنوقت  که همه عالم در خوابند

ما در راهی بی پایان

خسته و تشنه و گرسنه

رفتی که رفتی

بازگشت چه سخت است

همه جان کند ها فقط برای آسایش من نه خانواده من

 

 

یاسر نیکزاده (2002*)

یاسر نیکزاده از اطراف دره پنجشیر می آید. ده سال پیش خانواده نیکزاده به ایران گریخت, و به عنوان مهاجر آنجا سکنی گزید. ولی یاسر میگوید زندگی در ایران زندگی نیست. برای همین خانواده اش او را راهی اروپا کرد. در آلمان یاسر دلش برای خانواده اش زیاد تنگ میشود.
Foto © Rottkay

آغاز زندگی

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران

 

در آغاز من نبودم، مادری بود که خدایم بود.

عشقی یگانه و پدری که هرگز نبود.

و روانی که هرگز آرامش نیافت. و منی که تسلای خاطره ای نداشتم.

مادرم را که دوست می داشتم از جهان رفت.

خواهری که می خواست برایم مادری کند، درمانده بود.

می خواستم بروم اما ماندم.

می خواستم بمانم اما رفتم.

رفتن و ماندن مهم نبودند.

مهم من بودم که نبودم.


 

محمد مشق دوست (1997*)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

فردا

علی احمدی

بامیان، افغانستان

 

قبل از سوار شدن به کشتی     

نمی دانم که زنده می مانم یا نه

میگوید راحت باش              

من هستم همراهت

فردا چه هست نمی دانم

به بخش که از فردا خیز گفته نمی توانم

اما امروز هنوز هستم برایت

علی احمدی (2000*)

شعر او بیانگر خاطراتی است که از مادرش به یاد می آورد, زمانی که  در ترکیه میخواست سوار قایق بشه و حتی نمیدانست آیا مسیر آبی به خاک یونان را با جان سالم پشت سر میگذارد یا خیر. علی احمدی در سال 2015 از جوانترین مهاجرانی بود که به آلمان آمدند و بعد به پروژه شعر ما پیوستند. امروز او در جنوب آلمان در کمپی برای مهاجران زندگی میکند.

زن ها

سمیع الله رسولی

غزنی، افغانستان

 

وقتی می گویم زنها

من منظورم واقعاً زنهاست

همان هایی که بینی و ابرو، لب و چانه و… همه اش مال خودشان بوده است از ابتدا

همان هایی که مغرور و خودشیفته نیستند. اما به خلقتشان هر چه هست می بالند.

وخود را همانطور ساده و زیبا دوست می دارند. همان هایی که می خواهند

فقط شبیه خودشان باشند و نه شبیه هیچ زنی دیگر

وقتی می گویم زنها منظورم همان زن هاست، که بوی عطر نگاه پر از مهرشان

و لطافت دست یاری گرشان به هیچ چیز گرانقیمتی براری نمی شود.

زنهایی که آراسته اند اما بعد از شستن صورت هم هنوز می شود آنرا شناخت.

زنهایی که زیبا می پوشند اما در خیابان که می روند آب دهان شهوت پرستان به راه می افتد.

زنهایی ک در پی لوندی دلبری نیستند، اما جذابیت درونشان هر اهل دلی را به راه می آورد.

بعضی هاشان خانه می مانند آب می شوند.

بعضی هاشان بیرون می روند نان می شوند.

و من وقتی می گویم زنها منظورم همین زنهاست.

 
 

سمیع الله رسولی (17)

سمیع الله رسولی در غزنی, افغانستان, بزرگ شده است. منطقه ای که کماکان قربانی درگیری است. پدرش چهار سال پیش درگذشت. فرار سمیع الله چهار هفته به طول انجامید. چند وقت پیش مشغول کارآموزی در تجارت هتل شد. شعر هایش حاکی از شوق و عشقی ست که به پدرش میوزد.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

بدون تو

شاه ضمیر هوتکی

مزار شریف، افغانستان

تقدیم بر آنی که بهشت زیر پایش که مهرش تا ابد در دلم جای دارد

تو بهترین گل میان شهر گل هایی تو رنگ آفتابی شب که می رسد

مثل ستاره ای گویا مهتابم پدر خوبم زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر از عمر از این مرحله سخت است پدر پسرت تشنه اشک است و باور کن

گریه کردن  وسط هلهله سخت است پدر روضه خار محیلا و کف پای هستم

کاش می شد کمی از سره بیایم بغلم به خدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

تا که می شد لب خود را پاره می کردم با لب پاره برایم گله سخت است پدر

عمر دیگر چه کند من که خودم می دانم زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

 

 

شاه ضمیر هوتکی (2000*)

شاه ضمیر هوتکی از مزار شریف در افغانستان, تنها پسر خانواده است. خانواده میخواستند زندگی اش امن باشد و آینده اش روشن, به همین دلیل وی را راهی کردند. در مسیر آبی به سمت یونان قایقش غرق شد و شاه ضمیر با خوش شانسی از کمین مرگ گذشت.
Foto © Rottkay

فقط تو

مهدی هاشمی

غزنی، افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

با یه قامتی شکسته

با نگاهی مات و خسته

یه وقت هایی هست که می بینی خودتی و خودت

دوست داری همدرد نداری

عشق داری اما تکیه گاه نداری

مثل همیشه

همه چی داری و هیچ چیز نداری !

کی حرف منو می فهمه ؟

کی درد منو میدونه؟

پشت پرده ی اشک چشم

کی راز منو می دونه؟


 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

عشق

سمیع الله رسولی

غزنی، افغانستان


اگر بخاطر زیبائی دوستم میداری دوستم مدار

خورشید را دوست بدار با گیسوارن زرینش

اگر بخاطر جوانی دوستم میداری دوستم مدار

به بهار عشق بورز که هر سال جوان است

اگر بخاطر دارائی دوستم میداری دوستم مدار

پری دریایی را دوست بدار که مروارید و یاقوت به بار دارد

اگر دوستم میداری بخاطر عشق پس هر آینه دوستم بدار

دوستم بدار من همواره عاشقت خواهم بود

 
 

سمیع الله رسولی (1999*)

سمیع الله رسولی در غزنی, افغانستان, بزرگ شده است. منطقه ای که کماکان قربانی درگیری است. پدرش چهار سال پیش درگذشت. فرار سمیع الله چهار هفته به طول انجامید. چند وقت پیش مشغول کارآموزی در تجارت هتل شد. شعر هایش حاکی از شوق و عشقی ست که به پدرش میوزد.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

مادر

کاهل کشمیری

غزنی، افغانستان


مادرعزیزم

ای کاش تو باز ایی و من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که برفتی و دمی جا گرفتی

انجا بروم گریه کنان جای تو بوسم


 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay