مثل یک تیر

مهدی هاشمی

افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

تصور بازگشت، غیر ممکن

یک ماه مسافرت، مسافرت که نه، عذاب

می خواهم باشم مثل تیر

تیری که سوی نشانه می رود

تیری که میرود بی آنکه کند پشتش را نگاه


 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

آغاز زندگی

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران

 

در آغاز من نبودم، مادری بود که خدایم بود.

عشقی یگانه و پدری که هرگز نبود.

و روانی که هرگز آرامش نیافت. و منی که تسلای خاطره ای نداشتم.

مادرم را که دوست می داشتم از جهان رفت.

خواهری که می خواست برایم مادری کند، درمانده بود.

می خواستم بروم اما ماندم.

می خواستم بمانم اما رفتم.

رفتن و ماندن مهم نبودند.

مهم من بودم که نبودم.


 

محمد مشق دوست (1997*)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

اینجا و آنجا

صلاح علی انقاب

طرابلس, لیبی

 

بین اینجا و آنجا
فرقی نیست
باورم کن, انسان انسان است.

در کشور من
ملی گرا ها خیابان را با شعار از نفرت پر کرده اند
و اینجا شصت یا هفتاد یا هشتاد سال پیش
ملی گرا ها خیابان را از نفرت پر کردند
آنجا همه از یهودی ها بدشان می آمد
و همسایه ها
و سیاه پوست ها
و نوزاد ها
و اینجا هم همینطور
یهودی ها
همسایه ها
سیاه پوست ها
و نوزادها.

آنجا همسایه ها شهر ها را نابود کردند.
هزاران نفر مردند و همه با هم جنگیدند.
در سرزمین مقدس جلوی در ها و بیمارستان ها
برای حکومت به دنیا
و چیزی که از آن باقی بماند.
آنها بهترین قوم جهانند
صرفا به خاطر مکان تولدشان
و کمی هم به خاطر نفت و ارث

که تا حدودی رویایی و تا حدودی مقدس است.
اینجا هم همینطور. شصت هفتاد هشتاد سال پیش.
همسایه ها شهر را آتش زدند.
هزاران نفر مردند و همه با هم جنگیدند.
تا به دنیا حکومت کنند.
یا به آن چیزی که از دنیا باقی می ماند.

آنها بهترین قوم دنیایند, به دلیل محل تولدشان.
و کمی هم به خاطر نفت و ارث
که تا حدودی رویاییست و تا حدودی مقدس

آنجا بچه هایی هستند, که آرزو دارند تیم ملی شان پیروز شود.
و دخترانی, که آرزوی روزی را دارند, که پرواز کنند.
بدون تحت کنترل بودن از ریش برادرشان.
و بدون فتواهای مذهبی و ممنوعیت های دینی.
اما اینجا کودکان خوشحالند از موفقیت تیم ملی شان.
و دختران به قاره های مختلف سفر میکنند برای یافتن دنیایی بهتر.
بدون تحت کنترل بودن ریش برادرشان
یا فتوای مذهبی و محدودیت های دینی.

و این فرق بین اینجا و آنجاست.
باور کن, دوستم.
فقط شصت هفتاد هشتاد سال.

 

صلاح علی انقاب (37)

از طرابلس لیبی می آید, و نویسنده است. به عنوان محقق و فعال حقوق بشر خود را مشغول نقد از افراط فوندامنتالیستی و نفرت پراکنی مذهبی میکند. او بنیان گذار مجله “ارمات” هم هست. اما به گفته او این مجله در لیبی چاپ نمیشده. نه در زمان قذافی نه الان. به دلیل فعالیتش در تحقیق افراط فوندامنتالیستی و عضویتش در گروه لیبرال دموکرات لیبی توسط گروه انصار الشریعه تهدید شده است. این گروه اینترنتی به دلیل تهدید اعضایش بسته شد. و تعلیمات صلاح در مورد متون اسلامی در دوران قذافی مورد پیگرد قرار گرفته اند. از او به خاطر کفر گویی, آتئیسم, و نفاق شکایت شده است. بسیاری از ادارات عربی وی را ” فعال سیاسی خطرناک” نامگذاری کرده اند و تا به حال چندین بار در فرودگاه دستگیر شده است. در اکتبر دوهزار و چهارده نهایتا اخوان المسلمین او را ربودند, و کتک زدند. جانش را مدیون دوستانش است. برای او دیگر جایی درلیبی نبود. او دو هزار و پانزده به تونس رفت و بعد به آلمان آمد. به لطف دعوت اوپن آی آوارد برای فعالیت های ژورنالیستی اش جایزه گرفت. همان سال وی از آلمان درخواست پناهندگی کرد.
امروز صلاح با زنش در دوسلدورف زندگی میکند.

آلمانی ها

امیرا گودگاست

برلین, آلمان

 

آلمانی ها وقت شناس, منظم و قابل اعتمادند.
آنها برای جامعه کار میکنند.
آنها زیاد و با رغبت کار میکنند.
این به آنها قدرت میده.
آنها قلبی باز و شفاف دارند .
آلمانی ها خیلی چیزها را میپذیرند
اما خیلی چیز ها را هم مطالبه میکنند.
چیزهایی که احساس میکنند حقشان است.
پولشان را, آزادیشان را, فرهنگشان را.

برای مادرم آلمانی بودن,
این بود که بتواند از خانواده جدا شود.
این بود که تعداد غذا را برای مهمان ها تنظیم کند.
و اینکه یک روز بعد از فوت مادرش سر وقت به سر کار برود.

ولی من,
من آلمانی ها را جور دیگه ای میبینم.
آلمانی ها برای نفع جامعه زیاد تلاش میکنند.
حتی اگر اول شرطش این باشد که خانواده خودشان منتظر بماند
آلمانی ها خسیس نیستند,
فقط نمیخواهند اصراف کنند.
و آلمانی ها کم عشق نیستند,
فقط جور دیگری غمشان را بروز میدهند.
آنها فقط کسانی نیستند که اینجا به دنیا آمده اند.
بلکه همه کسانی,
که خوشحالند از اینجا بودن.

 

امیرا گودگاست (17)

در آلمان در خانواده ای عرب بزرگ شده است. از آنجا که پدرش زود فوت کرد و مادرش نتوانست به تنهایی به او به اندازه کافی رسیدگی کند, به یک خانه خیریه در برلین ویلمرسدورف رفت. امیرا دوست دارد بعد ها مربی شود.

آخرین تابستان من در افغانستان

کاهل کشمیری

 

...گرم بود و اشعه خورشید به قدری سوزان بود که من به سختی می توانستم کار کنم .

ولی مگر امکان دارد آدم کار نکند؟ کار نکردن یعنی از گشنگی بمیری و در خیابان زندگی کنی. کجا من و خانواده ام پناه ببریم؟

صورتم را آبی زدم، یک پیراهن سفید نازک به تن کردم، رفتم به بازار که به مشتری ها برسم. من نفهمیدم در برلین کی تابستان بود. تقریبا تمام مدت سرد بود. فقط چند روزی گرم بود. به همین خاطر همه لخت در خیابان می گشتند. یا در پارک ها زیر آفتاب دراز می کشیدند. یا شنا می رفتند.  

و من تعجب می کردم که چه طور امکان دارد آن ها همین جور لخت در خیابان ها بگردند و در پارک ها دراز بکشند و بازهم شب غذایی برای خوردن داشته باشند؟

اما تابستان افغانستان تنها گرم نبود. درد داشت. آن دردهای مادرم بود و

درماندگی پدرم. ناچاری و درماندگی خواهرم که باید از سر تا پای خودش را در برابر نگاه های حریص مردان می پوشاند. سرانجام کسی با او ازدواج کرد، اگرچه از من کوچک تر بود. و حالا یک پسر دارد.

از خودم می پرسم، آیا او عروسکش است یا بچه اش؟

در آخرین تابستانم در افغانستان در مسیر راهم به سرکار یک موتورسوار مسلح پلیسی را با تیر زد. او فرار کرد. پلیس تازه ازدواج کرده بود. تازه زندگیش آغاز شده بود. فقط می خواست که کار و درآمدی داشته باشد.

اما در یک ثانیه مرد. وقتی پلیس آمد، او از دنیا رفته بود.

 

آیا میخواهید که من از آخرین تابستانم در افغانستان بگویم؟

 

من عاشق موتور سواری بودم، عاشق اینکه بدون هدف بگردم و گاز بدهم. باد به صورتم می خورد و آفتاب می تابید و من گاز می دادم. داشتم به طبیعت غزنی فکر می کردم و با سرعت می رفتم.

ناگهان ماشینی با چند مرد از من سبقت گرفت. سرعت خود را کم کرد. به من علامت داد. نگه دار! ترس وجودم را فرا گرفت. پا روی گاز گذاشتم و فرار کردم. پسرعمویم را صدا زدم: داد زدم: «در را باز کن، چند مرد دنبالم هستند. می خواهند مرا بربایند.»

اینها همان کسانی بودند که پسرهای خوشگل را دنبال می کنند.

مثل برق رفتم سمت خانه اش. او در را باز کرد و من پریدم داخل. نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر کردم.

 

می خواهید که دوباره برایتان از آخرین تابستانم در افغانستان تعریف کنم؟

 

بعد از یک سال درغربت خوشحال بودم که بلاخره یک جایی برای ماندن پیدا کردم، یک اتاق برای خودم. برای خودم چهاردیواری ای داشتم، حتی یک کلید برای دری که در اختیار خودم می بود.

نفس راحتی کشیدم، در را باز کردم و از شدت خستگی به خواب رفتم.

چشمهایم هنوز کامل بسته نشده بودند که در باز شد و من سنگینی وجود کسی را حس کردم. چشمهایم را بسته نگه داشتم، پتو بر روی صورتم بود.

ناگهان سنگینی بدنش را بر روی بدنم حس کردم و تمام وجودم را عرق فرا گرفت. شروع کردم به لرزیدن.

دهانم را باز کردم. اما صدایی از من نیامد.

شنیدم که او می گوید: اینجا چه کار میکنی و چرا به اینجا آمدی؟

شروع کردم به جیغ کشیدن، آنقدر بلند که از صدای بلند خودم بیدار شدم.

او رفته بود و از خودم پرسیدم، او چه کسی بوده؟

 

 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

روسری

ساره صافی

کاپیسا, افغانستان

 

من گمان میکردم, که در آلمان میشود شکوفا شد
و کسی نمیتواند محدودمان کند اگر چیزی بخواهیم.
من گمان میکردم اینجا می شود آینده را در دست گرفت

اما کاملا متفاوت است
اینجا تفاوت ها زیاد است
بین آلمانی ها و پناهنده ها
بین ترک ها عرب ها روس ها و رومانی ها
هر انسان دیگری میتواند اینجا کاملا معمولی خرید کند
اما من در این جمع
برای آنها فرق میکنم
انسان های زیادی آنجاند
اما مامورین امنیت
توجه شان به رفتار من است

چرا همیشه من؟
به خاطر روسری ام ؟
چون مسلمانم
نمیتوانند خود را جای من بگذارند ؟
و بفهمند این رفتار چقدر بد است
و چه توهینی از سوی کودکانشان متحمل می شوم
اگر بزرگسالان با من چنین رفتاری داشته باشند

و تو عادی خیابان را طی میکنی
و آنها با شانه هایشان به تو طعنه میزنند
وقتی از کنارت میگذرند

تو در قطاری
انسان های مختلفی آنجایند
بازرس که بیاید
اول تو را میگردد

چه حسی باید داشته باشم؟
حس انسانی آزاد؟

گاهی حس می کنم
راهم را گم کرده ام
و همه اعتمادم فقط به خودم معطوف است.

 

ساره صافی (17)

از دوهزار وهفده در آلمان است. تنهایی به آلمان فرار کرده است. از یونان با هواپیما به برلین آمد.و خانواده اش از دوهزار و هجده در آلمانند. او به مدرسه پترـ اوستینوف ـ شوله میرود

به من اشاره نکنید

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

ننویسید
که من مهاجرم
من با جلیقه نجات پیش شما آمدم
بدون چمدان
به من در خیابان های آناتولی اشاره نکنید
و نه در خانه های یونانی
در حین ثبت نامم نگویید
من بهترین حروف شمام
با من به زبان شاهزاده سخن نگویید
که من یک چوپانم, که دره را میشناسد
و گرگ ها از من میترسند
به من گذرنامه ندهید
که روی فرودگاه را کم میکند
به من درس جغرافی ندهید
که به من بیاموزد که در سرزمین ما نفت چون رود روان است
نام مرا در مجله ها ننویسید
و نه سردر مجالس ها
چرا که این ادعایی عجیب است
به سرزمین من با چشمان اسفناک ژورنالیستی ننگرید
یا در آغوش پراحساس زنی رهگذر
شعر مرا نخوانید, سرنوشت مرا بخوانید
نظر ندهید
به خانه های شیشه ایتان پناه ببرید
چرا که من شبی دراز در پیش رو دارم
به یاد دوران زیتونی ام

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

وطن

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران


گذشتم از جان و دیارم، چه بسا خواب و خیالم.

غربتی جان مرا سوزاند، مادری گریه کنان مرا از خود راند.

 

گفتم این بار دگر سختی تمام شد.

کول بار رو بستم و حرکت شروع شد.

جان خود را به یه اقیانوس سپردم.

خدایا، مرسی که نمردم، زنده هستم.

خیلی ها مردند، به دریا جان سپردند.

 

خدا لعنت کند آب هایی را که جان گرفتند.

با لطف خدا و یاد خواهر من رسیدم.

اما با چشم رنگ بدبختی را دیدم.

 

 

محمد مشق دوست (*1997)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

نگاهی به گذشته

حسن زیر

ادلب، سوریه

 

در مقابل یک پله ایستاده بودم
دو یا سه پله
یک پله کوچک
در کنارش یک کوچه باریک

بعد از آن

یک حلزون،
سر نداشت،
گردن هم نداشت،
فقط پشتش را می‌شد دید
و افتاده بود روی آسفالت

یک نگاه دیگر به عقب
یک میوه،
شاید؟
آبی رنگ بود

پشت آن

یک دروازه خالی،
یک میدان،
یک زمین فوتبال.
من توپ نداشتم.

 

حسن زیر (۱۳ ساله)

در ادلب سوریه متولد شده و هم اکنون به مدرسه هکتور پترسون منطقه کرویتزبرگ برلین میرود. او شناکردن را خیلی دوست دارد و به امتحان کردن تمام بازیهای جدید گوشی تلفن هوشمند (اسمارتفون) علاقمند است.

رؤیاهایتان را نابود میکنیم

هانی شبل

ادلب، سوریه

 

آنزمان گرفتار بود
تنها در سلول تاریک یک زندان
نگهبان همیشه از او میپرسید:
آیا فکر میکنی زمانی قدرت ما از دست خواهد رفت؟
و رؤیاهایتان بوقوع خواهد پیوست؟
و زمانی خواهید توانست آینده را خود رقم بزنید؟

و سپس خندید:
فقط یک رؤیا، فقط یک رؤیا!
سرزمینهایتان را به آتش خواهیم کشید،
و رؤیاهایتان را نابود!

مگر نمیدانید که،
ما خدایان زمانیم،
اگر در پی صلح و آرامش هستید،
در جستجوی وطنی دیگر باشید.

 

هانی شبل (۲۱ساله)

اهل ادلب سوریه و عضو هیئت تحریریه مجله واس گهت؟ است و در آنجا مسئول فیلمهای کوتاه. آخرین فیلم کوتاه او فیلم «جنگ رنگها» بوده که موضوع آن درباره نژادپرستی و نژادستیزی و تبغیض نژادی در جامعه امروز است. هانی مایل است در آینده شغل طراحی را انتخاب کند.

زمین غریبه

دیانا حمیدو

حلب، سوریه

 

دلتنگی مرا مانند سایه تعقیب میکند،
سلسله‌ای از خاطرات که مرا به گذشته میکشاند.
دلم میخواهد گریه کنم.

وقتی بیاد پدربزرگم می‌افتم . . .

صدایش در گوشم می‌پیچد.
او را میبینم درحالیکه در میان زمینش نشسته،
چه پرغرور به برگهای بیشمار می‌نگرد.
او اینچنین بود.

اکنون او در خاکی غریب در سرزمینی غریب خفته است.
برایم باورکردنش سخت است که او با زندگی وداع کرده.
صدای خشن‌اش هنوز در گوشم طنین‌انداز است.

من تاکنون دشتها و زمینهای زیبای زیادی را دیده‌ام،
ولی زمین پدربزرگم از همه زیباتر بود.

پدربزرگ من،
من میدانم تو چقدر عشق و علاقه نثار این زمین نمودی،
کار و تلاش بسیار.
آه، تو نمیدانستی،
که روزی آنرا ترک کرده و ازدست خواهی داد،
آن گیاهان، آن رود روان.
همه و همه.

 

دیانا حمیدو (۲۰ساله)

اهل حلب سوریه و در حال حاضر در برلین مشغول تحصیل در کلاس دوازدهم است تا بتواند دیپلم دبیرستان‌اش را بگیرد. او علاقه به نقاشی دارد و قصد دارد پس از دوره دبیرستان به دانشگاه رفته و در رشته معماری تحصیل کند.

سیب

آلان هالو

شنگال، عراق

 

یک باغ بزرگ میبینم
همه جایش پُر از سبزی و میوه
و در میان آن مادرم
او یک درخت تازه سیب میکارد
من شاهد رشد آن درخت سیب هستم
فقط با یک سیب
مادرم ما را ممنوع کرده
که به آن سیب دست بزنیم
او بشدت از این سیب تک و تنها دفاع میکند

من صدای خاله‌ام را از دم درب میشنوم
روسری صورتی رنگش سر کم‌موی او را پوشانده
او در باغ به تماشا مشغول میشود
و آن سیب تنها را پیدا میکند
بطرف آن میرود، نگاهش میکند، و شاخه را بطرف خودش پائین میکشد
و آن یکدانه سیب را میچیند.

ما بچه‌ها پوزخند زده و میگوئیم
آره، بکن و بگذار توی زنبیل
اون هم داره میخنده، ولی نمیدونه الآن چه بلائی سرش میاد
همه به مادرم نگاه میکنند
و به خاله‌ام
و اون اتفاق می‌افته

هیچ

کمی بعد جنگ شروع شد
ما فرار کردیم
به کوهستان، از روی کوهها پای پیاده
آدمها جلو چشمم جان میدادند
و فرزندانشان تنها میماندند

همه چیز از بین رفته، خانه و کاشانه‌ای وجود ندارد
آن باغ هم در دوردستها مانده
خاله‌ام هم مُرده
از او چهار فرزند کوچک بجا مانده

هروقت باغی میبینم و یا سیبی
بیاد او می‌افتم و او را بخاطر میآورم.

 

آلان هالو (۱۵ساله)

در شنگال عراق متولد شده. وقتی که جنگ شروع شد بهمراه خانواده‌اش پای پیاده و بعدا با کشتی خود را به آلمان رساندند. در آلمان اول بهمراه عمو و دو برادرش در کمپ پناهندگان زندگی کردند، و پس از یکسال والدین و بقیه خواهربرادرانش هم از ترکیه آمده و به او ملحق شدند. اکنون همگی با هم در یک خانه در شهر اولدنبورگ آلمان زندگی میکنند، ولی معلوم نیست چه آینده‌ای در انتظار آنهاست.

امید بربادرفته

سیف حجار

حلب، سوریه

 

چرا سرخورده میشویم،
وقتیکه برای عزیزانمان اسرارمان را فاش میکنیم؟
ما انسان هستیم،
ما دارای عواطف و احساسات هستیم.
هروقت عاشق کسی هستیم،
شدیدا به او وابسته میشویم.

احساسات‌مان جریحه‌دار میشود
و ما افسرده میشویم.
با اینهمه همواره باز سعی میکنیم
کسان دیگری را بیابیم.

ایا اینطور نیست که هرکدام از ما
مایلیم در صلح و صفا زندگی کنیم؟
چرا ما همواره به خود اینقدر امید میدهیم،
که نهایتا نمیتوانند برآورده شوند؟

 

سیف حجار (۲۳ساله)

اهل حلب سوریه است. وقتی به سن بلوغ رسید و میبایستی بعنوان سرباز به خدمت جنگ میرفت، از سرزمینش گریخت و در سال ۲۰۱۵ به آلمان آمد تا زندگی و آینده بهتری داشته باشد. در برلین دیپلم دبیرستانش را تمام کرده و مایل است بطور جانبی بعنوان خواننده حرفه‌ای اجراء برنامه کند. وطن برای سیف به معنی خانواده‌اش هست در سوریه که خیلی دلش برای آنها تنگ شده. او در برلین هنوز خود را غریبه احساس میکند و تنهائی او را آزار میدهد. در کنار دوره کارآموزی‌اش مایل است دوستان خوبی پیدا کند.

تو

سیف حجار

حلب، سوریه

 

تو برای پشتیبانی من آمدی
باعث آرامش من شدی، من لطف تو را احساس کردم، وقتی که به من کمک کردی.
تو در کنار من بودی، وقتی که احوالم بد بود
و احوالم هنوز هم بد است.
تو مرا صدا زدی، من آنجا حاضر بودم.
تو چیزی میخواستی، من آنرا به تو دادم.
تو با من صادق بودی و من باورت داشتم.
تو از من سؤال کردی، من پاسخ دادم.
ما بهم اعتماد داشتیم.

امروز با هم دشمن شده‌ایم، ولی تو هرگز دشمن من نیستی.
تو به من بدی کردی و من گفتم:
خدا تو را ببخشد!

 

سیف حجار (۲۳ساله)

اهل حلب سوریه است. وقتی به سن بلوغ رسید و میبایستی بعنوان سرباز به خدمت جنگ میرفت، از سرزمینش گریخت و در سال ۲۰۱۵ به آلمان آمد تا زندگی و آینده بهتری داشته باشد. در برلین دیپلم دبیرستانش را تمام کرده و مایل است بطور جانبی بعنوان خواننده حرفه‌ای اجراء برنامه کند. وطن برای سیف به معنی خانواده‌اش هست در سوریه که خیلی دلش برای آنها تنگ شده. او در برلین هنوز خود را غریبه احساس میکند و تنهائی او را آزار میدهد. در کنار دوره کارآموزی‌اش مایل است دوستان خوبی پیدا کند.

زبان یعنی زندگی

راشل اولریش

برلین، آلمان

 

تو شعر خود را میخوانی
به زبان مادریت
درباره دلتنگی‌ات
درباره زندگی‌ات
ولی نمی‌فهمم

با اینحال
گوشهای خود را تیز میکنم
به اعماق آهنگ آن فرومیروم
احساسات آن را میشنوم
از لابلای سطور
و این حس مرا رها نمیکند که
من باید زبان عربی را فرابگیرم
تا اشعار را درک کنم

مشاجره تان را میشنوم
به زبان عربی
درباره سیاست، جنگ، امید و ناامیدی
درباره هویت
و من هنوز چیزی نمی فهمم

با اینحال
گوشهایم را تیز میکنم
و هنوز این حس دنبالم میکند که
این واژه گان درهیچ زبانی نیست
برای رنج‌هائی
که یک جنگ بهمراه خود میآورد

برایم گفته میشود
عربی یک زبان است
که روز خاص خود را دارد، برای برپائی جشن
که دارای بیش از ۱۲۰ میلیون واژه است
که سرشار از لحجه‌های بیشمار است
که قدمت آن بیش از زبان آلمانیست
و در آن شعری وجود دارد که هم از چپ و هم از راست خوانده میشود

و من به رفقای دوره سیب زمینی‌‌ خوری‌مان می‌اندیشم
که در گفتارشان کلمه یالّا (یاالله) را بکارمیبرند
ولی در عین حال
با لحنی مؤدبانه
و محتاطانه می‌گویند
عربها چنین‌اند و چنان
تبعیض‌گر جنسی، تروریست، متعصب، خطرناک …

من باز چیزی نمیفهمم
و کماکان این حس رهایم نمیکند
که فرقی نمیکند چه زبانی
هیچکس به زبان گفت و شنود مسلط نیست

درحالیکه مینویسم
متنی را
که احساسات لطیف مرا به زبان عربی بیان کند
عصبانی میشوم
که واژه‌ها از دستم میگریزند
و هوای شعری خود را ازدست میدهند
چون در پایان
جوّ آن سیاسی میشود

باز هم نمی فهمم
و این حس مرا رها نمیکند که
زبان یعنی زندگی

 

راشل اولریش (۲۲ساله)

در برلین متولد شده و رُشد کرده که برای او تنها شهری است که بدرد زندگی میخورد. نام مستعار او رِیج یا راژه (خشم) است که دوست دارد آنرا بیشتر بکار ببرد. او به موسیقی هیپ هاپ و سمفونی سفر زمستانه شوبرت علاقمند است. او عاشق شعر است چون به وی دلگرمی و آرامش میدهد، برخلاف سیاست که باعث تحریک و تهییج او میشود.

قیافه‌های ساعت هفت و ربع

لیلی بووس

زوریخ، سوئیس

 

هفت و پانزده دقیقه
بطرف پائین پله‌ها، سیگار روشن
سیگار خاموش، اتوبوس از سر پیچ پیداش میشه
کسی داره دوان دوان میاد، بقیه منتظر ایستادند
بلیط ها آماده، سوار
قیافه‌ها شبیه همیشه، مثل هرروز صبح
مسیر خیلی‌هاشون برایم آشناست

ولی اونها کی هستند؟
چه جوری زندگی میکنند؟
شغلشون چیه؟
چه جوری اومدند توی این شهر؟
یا اینکه اهل همینجا هستند؟

اون زن با چمدونش، که دم ایستگاه قطار پیاده میشه
کجا میره؟
اون پسرک که صبح‌های زود سرودهای کودکستانی میخونه
چقدر معصوم بنظر میاد
آیا چه اتفاقاتی در انتظارشه؟
اون مرد عینکی با پالتوی بلند
داره امروز چه کتابی را میخونه؟

ایست
من پیاده میشم
روزم شروع میشه
و آدمهای توی اتوبوس هفت و ربع صبح به فراموشی سپرده میشن

 

لیلی بووس (۲۰ساله)

اهل حومه زوریخ و در سال ۲۰۱۷ به برلین آمده است. جائیکه بقول خودش با معنی آزادی، الهام گرفتن و قدرت آشنا شد. اکنون باز در زوریخ زندگی میکند و یکبار دیگر به شهرش دل میبندد.

حکایت یک رؤیا

ادهم الجوابرا

سوریه

 

رؤیاها به خودی خود به مغز تو خطور نمیکنند
در پشت هرکدام از آنها داستانی نهفته است
رؤیا از یک اتفاق سرچشمه میگیرد
رؤیاها به خودی خود ناپدید نمیشوند
و اگرهم ناپدید شوند
حتما آرزوهای کوچکی بودند

پدر من هفت سال وقت لازم داشت
تا خانه‌ای برای خودش بسازد
آن سال ۲۰۰۹ بود
پس از هشت سال می‌باید آن خانه را ترک میکرد
ولی نه به دلخواه خودش
بخاطر جنگ
او چیزی نداشت
جز همان خانه

او هیچگاه نگفت
دلم برای خانه‌ام تنگ شده
برای درخت‌هایم، گلهایم، و آن زندگی که داشتم
ولی من میدانستم که او دلش برای همه آنها تنگ شده
او همیشه میگوید
من خوشحالم وقتی شما فرزندان عزیزم خوشحالید
و هرآنچه نیاز داریم را برای ما تهیه میکند

رؤیای من از همین داستان سرچشمه میگیرد
خانه‌ای برای خودم بسازم
اینجا در آلمان
مثل پدرم در سوریه
و اینکه ما در این خانه
در کنار یکدیگر زندگی کنیم

 

ادهم الجوابرا (۱۸ساله)

در سال ۲۰۱۷ به آلمان آمد. او خود را شخصی میداند با رؤیاهای بسیار – او بسیار مایل است در رشته دندانپزشکی تحصیل کند و بسیار به مسافرت برود. ادهم نقاشی و عکاسی را بسیار دوست دارد و عاشق سینما و فوتبال است. در برلین دوست و رفیقی ندارد که برای او مثل یک برادر باشد.

گل تراژدی

دانیلی گوزو د آراویا

ویتوریا، برزیل

 

زندگی بیدار میشود
یک گل کوچک متولد میشود
بیرنگ، ولی یک گل
اولین زندگی، که آنجا بوجود میآید
آن شکننده است و غمگین

آن گل آبیاری میشود
با اشک‌
آن گل تراژدی
رنگپریده است
و خالدار

آن گل ریشه میدواند
در گِل‌و‌لای
آن گِل‌و‌لای که بقیمت جان تمام شده
ولی امروز زندگی بازمیگردد
یک گل ساده و حساس

 

دانیلی گوزو د آراوی (۱۷ساله)

اهل برزیل به رقص، نقاشی و کتابخوانی علاقمند است. شغل رؤیائی او طراحی مد است.

درد دلتنگی

متین حسینی

باقرشهر، ایران

 

بسیار دردناک است که دلتنگ باشی.
دلتنگی حالتیست،
که قلبت برای لحظه‌ای کوتاه از حرکت بازمی‌ایستد.
مخصوصا،
هنگامیکه دلتنگ مادرت هستی.
فقدان او قابل تحمل نیست.
هنوز تمام جزئیات او در خاطرم هست.

دلتنگی یعنی،
فقدان چیزی.
دلتنگی یعنی،
درد کشیدن.
دلتنگی یعنی،
اینکه به چیزی نیازمندی،
که اکنون در دست تو نیست.

با اینحال چه خوب است که هر از گاهی دلتنگ باشیم.
حتی بعضی اوقات به چنین اشاره‌‌ای نیازمندیم.
چراکه بدون احساس دلتنگی،
نمیدانیم،
چه کسی را واقعا دوست داریم،
و چه کسی را دوست نمیداریم.

 

متین حسینی (۱۹ساله)

اهل یکی از شهرهای کوچک ایران و در حال حاضر مشغول تحصیل در مدرسه کوپرنیکوس منطقه اشتگلیتز برلین است تا دیپلم دبیرستان خود را بگیرد. دوست دارد بعدها بعنوان مامور آتش نشانی و یا وکیل دعاوی مشغول به کار شود.

من به حقیقت اعتقاد ندارم

متین حسینی

باقرشهر، ایران

 

هرگاه کلمات حق و حقیقت را میشنوم،
یواشکی میخندم و به خودم میگویم:
ای پسر
اینقدر گستاخ مباش!
تو تابحال هرگز صادق نبوده‌ای،
غیراز آنهم عقیده‌ای به حقیقت نداری.

آخ، آخ، آخ
واقعا فکر میکنی،
کسی حرف تو را می‌پذیرفت،
اگر تو صادق میبودی و حقیقت را میگفتی؟
به من اعتماد کن!

امروزه کمتر کسی به حقیقت اعتقاد دارد.
وقتی برای کسی چیزی را تعریف میکنم،
آن شخص فورا میگوید که من دیوانه‌ام.
بهمین خاطر است که در مقابل تو رفتارم عجیب است،
گوئی که گستاخ و دیوانه‌ام.
بخاطر اینکه فقط بین خودمان است.

من برای هیچکس اعتراف نمی‌‌‌کنم،
که چه حقیقتی را در خود پنهان داشته‌ام.

 

متین حسینی (۱۹ساله)

اهل یکی از شهرهای کوچک ایران و در حال حاضر مشغول تحصیل در مدرسه کوپرنیکوس منطقه اشتگلیتز برلین است تا دیپلم دبیرستان خود را بگیرد. دوست دارد بعدها بعنوان مامور آتش نشانی و یا وکیل دعاوی مشغول به کار شود.

مکانیزم رقابت در منطقه پرنتسلاوربِرگ

لوتی اشپیلر

برلین، آلمان

 

دلم برای زمستان به همان اندازه تنگ میشود که برای تابستان،
همیشه درست همان زمانی که
آن دیگری نیست.

اگر زمانی دستم را از دست بدهم،
فقدان آنرا هم حس میکنم،
چون بدون دست،
واقعا افتضاح است.

ولی الآن بنظرم چندان مهم نمیاد،
یا بهتر بگویم،
نه آنقدر مهم که یک دست میتواند باشد،
یا باید باشد،
چون بالاخره به آن نیاز خواهم داشت،
و میتونه چیز بدردخوری باشه،
یک همچین دستی.

دلم برای خاطراتم هم تنگ شده،
ولی نه درچنین سطح احساسی.
چون دیگر حضور چندانی ندارند.

دلتنگی درواقع نباید حتما یک احساس باشد،
اینجوری میشه از بی‌محتوائی هم پرهیز کرد.
مثل اینکه بگوئی دلم برای کلیدم تنگ شده،
وقتی که آنرا نمی‌بینی،
اما احساس خاصی هم نداری.
ولی یک موقع به آن نیاز داری و نیست،
خب خیلی بَده دیگه،
مثل همان دست.

«راستی یادت میاد که …؟»
نه، راستش نه،
ولی «چرا، آره، آهان»،
چون بقیه همه یادشون میاد و چندان خوبیت نداره،
که من مستثناء باشم،
شاید این هم نوعی مکانیزم رقابتی باشه،
ولی من توی پرنتزلاوربرگ بزرگ شده‌ام …

در اونجا معنی یک دوران کودکی ناخوشایند اینه که،
مادربزرگ برات از مک‌‌دانلد سیب‌زمینی سرخ کرده میآره،
اما خیلی مزخرفه، چون ناسالمه،
برای کودک بیچاره‌ای که خیلی ضعیفه.
معنی‌اش اینه، بدون دوران کودکی ناخوشایند، مکانیزم رقابتی هم وجود نداره.

آیا آدمهائی که عمراً گردو نخورده‌اند، چون واقعا بهش حساسیت دارند،
دلشون برای طعم اون تنگ میشه؟
و یا کسانیکه دچار کوررنگی هستند. آیا دل آدم برای چیزی تنگ میشه،
که اونا اصلاً نمی‌شناسه؟
شاید هم یه‌جورائی در نهاد و اعماق وجود آدم،
چیزی که، اساس خیلی از رُمانها‌ست.

که فقدان چیزی احساس شد و یا کسی،
در اعماق وجود.
ولی من فقدان چیزی را احساس نمی‌کنم.
پس باید خیلی خوشبخت باشم،
که الآن میتونم باز به ارزش اخلاقی قضیه بپردازم.
من همه چیز دارم، من دستهایم را دارم و
کلیدم را هم الآن دارم،
تحصیلات خوب هم همینطور،
بهرحال فکر میکنم ویا لااقل امیدوارم.

راستی، وضعیت صوتی اینجا خیلی جالبه.
آدم همه چیز را میشنوه،
و حتی هر کلمه‌ای که پشت درب صحبت میشه.
خیلی جالبه، ولی کمی هم مخوف.
دیگه چیزی برای نوشتن ندارم.
سیستم صوتی شما در اینجا خیلی جالبه.
احتمالا امروز دلم واسش تنگ میشه
شاید هم نه، چون …
همینطور که گفتم کمی هم خوفناکه که صدای آدمهای غریبه را بشنوی.
ولی یکجورائی هم بامزه هست.

راستی یک فکر و خیال دیگه، آیا خیلی جالب نمی‌بود، اگه خورشید یک سوراخ می‌بود؟

 

لوتی اشپیلر (۱۴ساله)

همانطور که خودش میگوید، در موقعیتی مرفه در منطقه پرنتزلاوربرگ برلین رشد یافته است و در آنجا به مدرسه میرود. در سالهای اخیر مرتبا جوایزی را در زمینه شعر دریافت کرده است، و دائما درباره آینده مبهم نسل خود انتقاد کرده و ذهنیات خود را بر روی کاغذ میآورد.

اروپا

شاه ضمیر حتوکی

مزار شریف، افغانستان

 

زنان جوان در اینجا اجازه دارند دوست پسر داشته باشند.
آن ها می توانند با همدیگر بیرون بروند و کاری بکنند.
دختران افغانی اجازه چنین کاری را ندارند،
حتی اگر به اندازه کافی بزرگ باشند.

سپس مرد دنبال همسر می گردد.
و یک عروسی برگذار می شود.
تا شب عروسی دختر ها همسر را نمی بینند.

دو تا ماشین در برلین تصادف کردند.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود،
که پلیس آنجا بود، با نور آبی.
اگر در افغانستان بود، راننده ها با همدیگر زد و بند کرده بودند،
و ساعاتی بعد پلیس ظاهر می شد.
هر چند هم اتفاقی نیفتاده باشد، غیر از چند تا خش.

مردم در اینجا عصرها به خیابان ها می روند، در افغانستان نه. وقتی یک جوان افغانی از خانه بیرون می آید، نمی داند که آیا دوباره بر می گردد. او برای همیشه خداحافظی می کند. وقتی یک جوان افغانی از خانه بیرون می رود، احتمالا پول دارد، امکان این وجود دارد که ربوده شود. اگر کمی زیباتر باشد، او را برای کارهای دیگر در نظر می گیرند یا با بمب منفجر می کنند. در اروپا این گونه نیست.

 

شاه ضمیر حتوکی

پدر

سمیع الله رسولی

 غزنی، افغانستان

 

پدر مهربانم
صد بوسه زنم خاک قدم های پدر را
بردیده کنم منزل و ماوای پدر را
صد رنج کشید روز تمام از پی نان
وای صدقه شوم |ابله دستان پدر را

یک روز نگفت خسته و افسرده ام من
وای صدقه شوم همت والای پدر را
چون کعبه طوافش کنم از همه هستی
پوره نکنم رنج های پدر را

 

سمیع الله رسولی

برای آ-اف-د

زوفیا گرابن دورفر

وندلشتاین, آلمان

 

میترسم.
وقتی در شهر راه میروم و پلاکات های انتخاباتی آبی و قرمز را میبینم, حالم بد میشود.
وقتی الفاظ ضد خارجی میشنوم, عصبانی میشوم.
و وقتی نتایج آخرین انتخابات را میبینم, میترسم.

شصت و سه سال صلح در آلمان
شصت و سه سال بدون شعار, بدون شلیک, بدون اردوگاه کار
و بدون ترس جان و مال
چیزی از این دوران یاد نگرفته اید؟
خیلی اشتباه است, که از چیزهای زیادی که داریم, کمی به دیگران بدهیم؟

خیلی نگذشته از زمانی که,
کودکان آلمانی به انگلیس فرار کردند, خانواده های آلمانی به آمریکا.
امروز خیلی ها آرزو دارند ” که ای کاش زمان های خوب قدیم” باز میگشتند
کدام زمان خوب قدیم؟

آیا حالمان از الان بهتر بود؟
نمیتوانیم کمی ترس از زندگی مردم کم کنیم؟

 

زوفیا گرابن دورفر

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به دبیرستان می رود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

غریب

لولیا ییگزاو

وندلشتاین , آلمان

 

خود را غریبه حس میکردم,
وقتی به مدرسه جدید آمدم
حس میکردم غریبه ام
چون کسی را نمیشناختم
هرکسی شخصی را داشت
که متعلق به او باشد
من نه .

من حس میکرده غریبه ام
چون از دیگران متفاوت بودم
رفتارم متفاوت بود
و رنگ پوستم نیز هم
خجالتی بودم
و جرات نمیکردم
کلامی به لب بیاورم
چون از عکس العمل های دیگران میترسیدم

اما این حس میرود
اگر حس کنی که پذیرفته میشوی
و حس کنی که متعلق به آنهایی

چرا که در نهایت
همیشه شخصی پیدا میشود
که کنارش حس غربت نکنی

 

لولیل ییگزاو

در وندلشتاین زندگی میکند و به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

وظیفه ما

اما زورگل

وندلشتاین

 

ادغام میتواند خیلی چیز ها را تکان دهد
نه سمت پلیدی, بلکه به سوی نیکی.
به سمت یکدیگر.

“اما وظیفه ما نیست که آنهارا ادغام کنیم”

معمولا میگویند, که آنها باید زبان ما را بیاموزند.
اما چگونه بیاموزند, اگر ما با آنها حرف نزنیم؟

معمولا میگویند, که آنها باید فرهنگ ما را یاد بگیرند.
اما این اتفاق فقط زمانی می افتد که ما آن را به آنها یاد دهیم.

معمولا میگویند, پناهجویان خشونت ورزند
اما آیا این ما نیستیم که خشونت می ورزیم؟

ادغام فقط زمانی صورت میگیرد که همه کمک کنیم
و پشت اتهام های بیجا قایم نشویم
که خودمان را مجزا نکنیم و به سمت دیگران برویم.

معمولا میگویند که پناهجویان باید مثل ما بشوند
اما آیا همه انسان ها در نوع خودشون خاص نیستند؟
فقط این فرق ها دنیا را رنگارنگ میکنند
و دیگر کسی شاد نبود, اگر همه ما یک جور بودیم

 

اما زورگل (14)

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

زمستان

راچل اولریش

برلین, آلمان

 

پنج تابستان قبل تر
تو هنوز اینجا بودی
و گفتی
راچل, مواظب خودت باش
یک شب, در برلین, باران تابستانی
ما اینقدر جوان بودیم که به لباس های بارانی فکر نکرده بودیم
و زنگ تو را زدیم

و آن زمان, که تو هنوز میتوانستی در را باز کنی
برایمان حوله و کیک آوردی

ناگهان زمستان
من بیرون ایستاده ام, کلیسا لبریز از مهمان است
من نمیدانم, که آیا متوجه میشوی, همه به خاطر تو آمده اند
و من, با خودم درگیر, راجع به مرگ جوک میگویم

پنج تابستان بعد
چشمهایم به همراه اشک صورتم در آمده اند
بلاخره فهمیدم
جای تو خالیست!

 

راچل اولریش

در برلین بزرگ شده است. تنها شهری که برای زندگی لایق میداند. اسم مستعارش “راژه” است که به معنای خشم است و او دوست دارد بیشتر ازش استفاده کند. او از هیپ هاپ و سفر های زمستانی شوبرت خوشش می آید و در کنارش هفته ای چهل ساعت برای حقوقی ثابت کار میکند. عاشق شعر است, چون به او تسلی میدهد و برای رسیدن به آرامش کمکش میکند, برعکس سیاست, که او را به شدت تکان میدهد.

فقط مادرم

محمدعلی المحاسن

بغداد، عراق

 

هرگاه دیر به خانه میروم،
آنجا کسی نیست که نبودن مرا احساس کند،
مگر مادرم.

هروقت مبایلم را خاموش میکنم،
هیچکس سعی نمیکند دائماً به من زنگ بزند،
مگر مادرم.
او صدها بار زنگ میزند.

هرگاه غمگینم، مریض میشوم، احساس خستگی میکنم،
کسی نیست مرا دلداری دهد،
مگر مادرم.

وقتی رشد میکنم، ویا در امتحاناتم موفق میشوم،
کسی اشک شوق نمی‌ریزد،
مگر مادرم.

ای مادر عزیزم،
اگر تمام عمرم را هم صرف کنم،
برای بوسیدن پای تو،
هرگز خسته نخواهم شد.

 

محمدعلی المحاسن (۱۸ساله)

سرگرمی های محمد عبارتند از ورزش و شنیدن موسیقی. او در واقع دلش میخواست خلبان بشود، ولی پس از یک دوره کارآموزی در یک تعمیرگاه در آوریل ۲۰۱۹ میتواند تصور کند که بعنوان تعمیرکار اتوموبیل مشغول بکار شود. درسهای مورد علاقه‌ اش در مدرسه انگلیسی و ورزش هستند.

خوشبختی من

محمدعلی المحاسن

بغداد، عراق

 

تکی‌ای همبرگر را در آشپزخانه یافتم.
آنرا برداشته و به دندان گرفتم.
نوعی احساس خوشبختی به من دست داد.
به طرف دیگر نگاه کردم،
چشمم به نوتلا افتاد.
ناگهان بخاطرم آمد، که در واقع قصد داشتم رژیم بگیرم.
این تعارض – شکلات یا لاغری – کشمکشی را در درونم براه میاندازد.

 

محمدعلی المحاسن (۱۸ساله)

سرگرمی های محمد عبارتند از ورزش و شنیدن موسیقی. او در واقع دلش میخواست خلبان بشود، ولی پس از یک دوره کارآموزی در یک تعمیرگاه در آوریل ۲۰۱۹ میتواند تصور کند که بعنوان تعمیرکار اتوموبیل مشغول بکار شود. درسهای مورد علاقه اش در مدرسه انگلیسی و ورزش هستند.

طبیعت

محمود جامو

حلب، سوریه

 

طبیعت را تماشا کن،
تا همه چیز را بفهمی.

تنها نویسندگان اینرا درک می‌کنند!
ما اکنون با طبیعت در جنگیم.
حتی اگرهم پیروز شویم،
بازهم بازنده‌ایم.

 

محمود جامو (۱۷ساله)

محمود از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶ در استانبول زندگی میکرد و در آنجا بعنوان خیاط مشغول بکار بود. او به ورزش علاقه‌مند است و بخصوص شنا را خیلی دوست دارد. هنوز نمیداند چه شغلی را در آینده انتخاب خواهد کرد. او درحال حاضر به یک مدرسه کارآموزی می رود.