رد پاها

یاسر نیک زاده

پنشیر، افغانستان، بزرگ شده ی ایران


کنارم باش و ببین

ببین چه به سرم آمد

هر چه آمد تمام شد و رفت

ولی رد پایش در دلم هست

یادم  باز آمد …..

ساعاتی کف اتوبوس

که وقتی جای خالی نبود

پاها خشک بود

خواب در چشمانم بود

اما جای خواب نبود

سر راهی پلیس گفت بایست

و برگشت و برگشت

در قطار و همه در کابین

ولی من در راهرو

وقتی قایقی غرق شد

دلم از اروپا سرد شد

آنوقت  که همه عالم در خوابند

ما در راهی بی پایان

خسته و تشنه و گرسنه

رفتی که رفتی

بازگشت چه سخت است

همه جان کند ها فقط برای آسایش من نه خانواده من

 

 

یاسر نیکزاده (2002*)

یاسر نیکزاده از اطراف دره پنجشیر می آید. ده سال پیش خانواده نیکزاده به ایران گریخت, و به عنوان مهاجر آنجا سکنی گزید. ولی یاسر میگوید زندگی در ایران زندگی نیست. برای همین خانواده اش او را راهی اروپا کرد. در آلمان یاسر دلش برای خانواده اش زیاد تنگ میشود.
Foto © Rottkay

آغاز زندگی

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران

 

در آغاز من نبودم، مادری بود که خدایم بود.

عشقی یگانه و پدری که هرگز نبود.

و روانی که هرگز آرامش نیافت. و منی که تسلای خاطره ای نداشتم.

مادرم را که دوست می داشتم از جهان رفت.

خواهری که می خواست برایم مادری کند، درمانده بود.

می خواستم بروم اما ماندم.

می خواستم بمانم اما رفتم.

رفتن و ماندن مهم نبودند.

مهم من بودم که نبودم.


 

محمد مشق دوست (1997*)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

فردا

علی احمدی

بامیان، افغانستان

 

قبل از سوار شدن به کشتی     

نمی دانم که زنده می مانم یا نه

میگوید راحت باش              

من هستم همراهت

فردا چه هست نمی دانم

به بخش که از فردا خیز گفته نمی توانم

اما امروز هنوز هستم برایت

علی احمدی (2000*)

شعر او بیانگر خاطراتی است که از مادرش به یاد می آورد, زمانی که  در ترکیه میخواست سوار قایق بشه و حتی نمیدانست آیا مسیر آبی به خاک یونان را با جان سالم پشت سر میگذارد یا خیر. علی احمدی در سال 2015 از جوانترین مهاجرانی بود که به آلمان آمدند و بعد به پروژه شعر ما پیوستند. امروز او در جنوب آلمان در کمپی برای مهاجران زندگی میکند.

زن ها

سمیع الله رسولی

غزنی، افغانستان

 

وقتی می گویم زنها

من منظورم واقعاً زنهاست

همان هایی که بینی و ابرو، لب و چانه و… همه اش مال خودشان بوده است از ابتدا

همان هایی که مغرور و خودشیفته نیستند. اما به خلقتشان هر چه هست می بالند.

وخود را همانطور ساده و زیبا دوست می دارند. همان هایی که می خواهند

فقط شبیه خودشان باشند و نه شبیه هیچ زنی دیگر

وقتی می گویم زنها منظورم همان زن هاست، که بوی عطر نگاه پر از مهرشان

و لطافت دست یاری گرشان به هیچ چیز گرانقیمتی براری نمی شود.

زنهایی که آراسته اند اما بعد از شستن صورت هم هنوز می شود آنرا شناخت.

زنهایی که زیبا می پوشند اما در خیابان که می روند آب دهان شهوت پرستان به راه می افتد.

زنهایی ک در پی لوندی دلبری نیستند، اما جذابیت درونشان هر اهل دلی را به راه می آورد.

بعضی هاشان خانه می مانند آب می شوند.

بعضی هاشان بیرون می روند نان می شوند.

و من وقتی می گویم زنها منظورم همین زنهاست.

 
 

سمیع الله رسولی (17)

سمیع الله رسولی در غزنی, افغانستان, بزرگ شده است. منطقه ای که کماکان قربانی درگیری است. پدرش چهار سال پیش درگذشت. فرار سمیع الله چهار هفته به طول انجامید. چند وقت پیش مشغول کارآموزی در تجارت هتل شد. شعر هایش حاکی از شوق و عشقی ست که به پدرش میوزد.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

بدون تو

شاه ضمیر هوتکی

مزار شریف، افغانستان

تقدیم بر آنی که بهشت زیر پایش که مهرش تا ابد در دلم جای دارد

تو بهترین گل میان شهر گل هایی تو رنگ آفتابی شب که می رسد

مثل ستاره ای گویا مهتابم پدر خوبم زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر از عمر از این مرحله سخت است پدر پسرت تشنه اشک است و باور کن

گریه کردن  وسط هلهله سخت است پدر روضه خار محیلا و کف پای هستم

کاش می شد کمی از سره بیایم بغلم به خدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

تا که می شد لب خود را پاره می کردم با لب پاره برایم گله سخت است پدر

عمر دیگر چه کند من که خودم می دانم زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

 

 

شاه ضمیر هوتکی (2000*)

شاه ضمیر هوتکی از مزار شریف در افغانستان, تنها پسر خانواده است. خانواده میخواستند زندگی اش امن باشد و آینده اش روشن, به همین دلیل وی را راهی کردند. در مسیر آبی به سمت یونان قایقش غرق شد و شاه ضمیر با خوش شانسی از کمین مرگ گذشت.
Foto © Rottkay

فقط تو

مهدی هاشمی

غزنی، افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

با یه قامتی شکسته

با نگاهی مات و خسته

یه وقت هایی هست که می بینی خودتی و خودت

دوست داری همدرد نداری

عشق داری اما تکیه گاه نداری

مثل همیشه

همه چی داری و هیچ چیز نداری !

کی حرف منو می فهمه ؟

کی درد منو میدونه؟

پشت پرده ی اشک چشم

کی راز منو می دونه؟


 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

عشق

سمیع الله رسولی

غزنی، افغانستان


اگر بخاطر زیبائی دوستم میداری دوستم مدار

خورشید را دوست بدار با گیسوارن زرینش

اگر بخاطر جوانی دوستم میداری دوستم مدار

به بهار عشق بورز که هر سال جوان است

اگر بخاطر دارائی دوستم میداری دوستم مدار

پری دریایی را دوست بدار که مروارید و یاقوت به بار دارد

اگر دوستم میداری بخاطر عشق پس هر آینه دوستم بدار

دوستم بدار من همواره عاشقت خواهم بود

 
 

سمیع الله رسولی (1999*)

سمیع الله رسولی در غزنی, افغانستان, بزرگ شده است. منطقه ای که کماکان قربانی درگیری است. پدرش چهار سال پیش درگذشت. فرار سمیع الله چهار هفته به طول انجامید. چند وقت پیش مشغول کارآموزی در تجارت هتل شد. شعر هایش حاکی از شوق و عشقی ست که به پدرش میوزد.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

مادر

کاهل کشمیری

غزنی، افغانستان


مادرعزیزم

ای کاش تو باز ایی و من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که برفتی و دمی جا گرفتی

انجا بروم گریه کنان جای تو بوسم


 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

مثل یک تیر

مهدی هاشمی

افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

تصور بازگشت، غیر ممکن

یک ماه مسافرت، مسافرت که نه، عذاب

می خواهم باشم مثل تیر

تیری که سوی نشانه می رود

تیری که میرود بی آنکه کند پشتش را نگاه


 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

وطن

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران


گذشتم از جان و دیارم، چه بسا خواب و خیالم.

غربتی جان مرا سوزاند، مادری گریه کنان مرا از خود راند.

 

گفتم این بار دگر سختی تمام شد.

کول بار رو بستم و حرکت شروع شد.

جان خود را به یه اقیانوس سپردم.

خدایا، مرسی که نمردم، زنده هستم.

خیلی ها مردند، به دریا جان سپردند.

 

خدا لعنت کند آب هایی را که جان گرفتند.

با لطف خدا و یاد خواهر من رسیدم.

اما با چشم رنگ بدبختی را دیدم.

 

 

محمد مشق دوست (*1997)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

مستی و دیوانگی

شاه ضمیر هوتکی

مزار شریف، افغانستان


عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهانی بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی لبخند با جهانی تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک اسارت ریختن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگ آخر تقدیم عشق

خبر از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیموده قربانی نداشت

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

دست و پای عشق را زنجیر کرد

 

 

شاه ضمیر هوتکی (2000*)

شاه ضمیر هوتکی از مزار شریف در افغانستان, تنها پسر خانواده است. خانواده میخواستند زندگی اش امن باشد و آینده اش روشن, به همین دلیل وی را راهی کردند. در مسیر آبی به سمت یونان قایقش غرق شد و شاه ضمیر با خوش شانسی از کمین مرگ گذشت.
Foto © Rottkay

آخرین تابستان من در افغانستان

کاهل کشمیری

 

...گرم بود و اشعه خورشید به قدری سوزان بود که من به سختی می توانستم کار کنم .

ولی مگر امکان دارد آدم کار نکند؟ کار نکردن یعنی از گشنگی بمیری و در خیابان زندگی کنی. کجا من و خانواده ام پناه ببریم؟

صورتم را آبی زدم، یک پیراهن سفید نازک به تن کردم، رفتم به بازار که به مشتری ها برسم. من نفهمیدم در برلین کی تابستان بود. تقریبا تمام مدت سرد بود. فقط چند روزی گرم بود. به همین خاطر همه لخت در خیابان می گشتند. یا در پارک ها زیر آفتاب دراز می کشیدند. یا شنا می رفتند.  

و من تعجب می کردم که چه طور امکان دارد آن ها همین جور لخت در خیابان ها بگردند و در پارک ها دراز بکشند و بازهم شب غذایی برای خوردن داشته باشند؟

اما تابستان افغانستان تنها گرم نبود. درد داشت. آن دردهای مادرم بود و

درماندگی پدرم. ناچاری و درماندگی خواهرم که باید از سر تا پای خودش را در برابر نگاه های حریص مردان می پوشاند. سرانجام کسی با او ازدواج کرد، اگرچه از من کوچک تر بود. و حالا یک پسر دارد.

از خودم می پرسم، آیا او عروسکش است یا بچه اش؟

در آخرین تابستانم در افغانستان در مسیر راهم به سرکار یک موتورسوار مسلح پلیسی را با تیر زد. او فرار کرد. پلیس تازه ازدواج کرده بود. تازه زندگیش آغاز شده بود. فقط می خواست که کار و درآمدی داشته باشد.

اما در یک ثانیه مرد. وقتی پلیس آمد، او از دنیا رفته بود.

 

آیا میخواهید که من از آخرین تابستانم در افغانستان بگویم؟

 

من عاشق موتور سواری بودم، عاشق اینکه بدون هدف بگردم و گاز بدهم. باد به صورتم می خورد و آفتاب می تابید و من گاز می دادم. داشتم به طبیعت غزنی فکر می کردم و با سرعت می رفتم.

ناگهان ماشینی با چند مرد از من سبقت گرفت. سرعت خود را کم کرد. به من علامت داد. نگه دار! ترس وجودم را فرا گرفت. پا روی گاز گذاشتم و فرار کردم. پسرعمویم را صدا زدم: داد زدم: «در را باز کن، چند مرد دنبالم هستند. می خواهند مرا بربایند.»

اینها همان کسانی بودند که پسرهای خوشگل را دنبال می کنند.

مثل برق رفتم سمت خانه اش. او در را باز کرد و من پریدم داخل. نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر کردم.

 

می خواهید که دوباره برایتان از آخرین تابستانم در افغانستان تعریف کنم؟

 

بعد از یک سال درغربت خوشحال بودم که بلاخره یک جایی برای ماندن پیدا کردم، یک اتاق برای خودم. برای خودم چهاردیواری ای داشتم، حتی یک کلید برای دری که در اختیار خودم می بود.

نفس راحتی کشیدم، در را باز کردم و از شدت خستگی به خواب رفتم.

چشمهایم هنوز کامل بسته نشده بودند که در باز شد و من سنگینی وجود کسی را حس کردم. چشمهایم را بسته نگه داشتم، پتو بر روی صورتم بود.

ناگهان سنگینی بدنش را بر روی بدنم حس کردم و تمام وجودم را عرق فرا گرفت. شروع کردم به لرزیدن.

دهانم را باز کردم. اما صدایی از من نیامد.

شنیدم که او می گوید: اینجا چه کار میکنی و چرا به اینجا آمدی؟

شروع کردم به جیغ کشیدن، آنقدر بلند که از صدای بلند خودم بیدار شدم.

او رفته بود و از خودم پرسیدم، او چه کسی بوده؟

 

 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

آخرین تابستان من در برلین

میشائل کرازنُف

برلین، آلمان

 

آخرین تابستان من در برلین بسیار گرم بود،
اشعه خورشید به قدری داغ بود،
که من تقریباً هر روزبه  شنا رفتم

کی توی تعطیلات تابستان کار می کنه؟
آخرش سر کار نرفتن یعنی،
امسال از ایفون جدید خبری نیست

صورتمو آب میزنم
بستی می گیرم وپیش دوستانم میروم تا قبل از سفر آنها را دیده باشم

رسیدم ترکیه
اصلا از تابستان خبری نبود
آنجا درهتل تمام مدت کولر روشن بود
فقط بیرون گرم بود

تمام توریستها رفتن به ساحل،
یا توی اِسپا دراز کشیدند یا توربازید از امکان گرفتند.
من از این حیرت زده شدم
که چطور آنها می توانند بروند ساحل،
توی اِسپا درازبکشند و تور شهر بگیرند
و با این وجود سهم خودشان را هم از بوفه بگیرند

ولی تابستان در آلمان فقط گرم نبود.
دردناک بود. درد و غم دوستانم، یاس و نا امیدی برادرانم، درمانگی خواهرانم،
از آنجا که به زودی ما باید همگی دوباره به مدرسه برویم
من از خودم می پرسم.
آیا تعطیلات تابسانی برای من اینقدر زود گذشت یا برای دیگران هم همیطور؟

 

 

میشائل کرازنُف، ۱۸

ناامید

غنی عطایی

هرات، افغانستان

 

سخت گذشت تا فهمیدم 

هیچ چیز از هیچکس 

بعید نیست.

هر چقدر هم  که سنم 

زیاد باشد وقتی ناراحتم

دلم می خواهد مادرم 

کنارم باشد 

اما من 

از دنیا ناامید هستم.

 

 

غنی عطایی (2000*)

غنی عطایی در شهر قدیمی و تجاری هرات در افغانستان بزرگ شده, در مرز ایران. پدرش در جنگ به قتل رسیده و مادرش در تصادف فوت شده. به عنوان پسری یتیم تنهایی راهی آلمان شده.
Foto © Rottkay