نگاهی به گذشته

حسن زیر

ادلب، سوریه

 

در مقابل یک پله ایستاده بودم
دو یا سه پله
یک پله کوچک
در کنارش یک کوچه باریک

بعد از آن

یک حلزون،
سر نداشت،
گردن هم نداشت،
فقط پشتش را می‌شد دید
و افتاده بود روی آسفالت

یک نگاه دیگر به عقب
یک میوه،
شاید؟
آبی رنگ بود

پشت آن

یک دروازه خالی،
یک میدان،
یک زمین فوتبال.
من توپ نداشتم.

 

حسن زیر (۱۳ ساله)

در ادلب سوریه متولد شده و هم اکنون به مدرسه هکتور پترسون منطقه کرویتزبرگ برلین میرود. او شناکردن را خیلی دوست دارد و به امتحان کردن تمام بازیهای جدید گوشی تلفن هوشمند (اسمارتفون) علاقمند است.

رؤیاهایتان را نابود میکنیم

هانی شبل

ادلب، سوریه

 

آنزمان گرفتار بود
تنها در سلول تاریک یک زندان
نگهبان همیشه از او میپرسید:
آیا فکر میکنی زمانی قدرت ما از دست خواهد رفت؟
و رؤیاهایتان بوقوع خواهد پیوست؟
و زمانی خواهید توانست آینده را خود رقم بزنید؟

و سپس خندید:
فقط یک رؤیا، فقط یک رؤیا!
سرزمینهایتان را به آتش خواهیم کشید،
و رؤیاهایتان را نابود!

مگر نمیدانید که،
ما خدایان زمانیم،
اگر در پی صلح و آرامش هستید،
در جستجوی وطنی دیگر باشید.

 

هانی شبل (۲۱ساله)

اهل ادلب سوریه و عضو هیئت تحریریه مجله واس گهت؟ است و در آنجا مسئول فیلمهای کوتاه. آخرین فیلم کوتاه او فیلم «جنگ رنگها» بوده که موضوع آن درباره نژادپرستی و نژادستیزی و تبغیض نژادی در جامعه امروز است. هانی مایل است در آینده شغل طراحی را انتخاب کند.

زمین غریبه

دیانا حمیدو

حلب، سوریه

 

دلتنگی مرا مانند سایه تعقیب میکند،
سلسله‌ای از خاطرات که مرا به گذشته میکشاند.
دلم میخواهد گریه کنم.

وقتی بیاد پدربزرگم می‌افتم . . .

صدایش در گوشم می‌پیچد.
او را میبینم درحالیکه در میان زمینش نشسته،
چه پرغرور به برگهای بیشمار می‌نگرد.
او اینچنین بود.

اکنون او در خاکی غریب در سرزمینی غریب خفته است.
برایم باورکردنش سخت است که او با زندگی وداع کرده.
صدای خشن‌اش هنوز در گوشم طنین‌انداز است.

من تاکنون دشتها و زمینهای زیبای زیادی را دیده‌ام،
ولی زمین پدربزرگم از همه زیباتر بود.

پدربزرگ من،
من میدانم تو چقدر عشق و علاقه نثار این زمین نمودی،
کار و تلاش بسیار.
آه، تو نمیدانستی،
که روزی آنرا ترک کرده و ازدست خواهی داد،
آن گیاهان، آن رود روان.
همه و همه.

 

دیانا حمیدو (۲۰ساله)

اهل حلب سوریه و در حال حاضر در برلین مشغول تحصیل در کلاس دوازدهم است تا بتواند دیپلم دبیرستان‌اش را بگیرد. او علاقه به نقاشی دارد و قصد دارد پس از دوره دبیرستان به دانشگاه رفته و در رشته معماری تحصیل کند.

سیب

آلان هالو

شنگال، عراق

 

یک باغ بزرگ میبینم
همه جایش پُر از سبزی و میوه
و در میان آن مادرم
او یک درخت تازه سیب میکارد
من شاهد رشد آن درخت سیب هستم
فقط با یک سیب
مادرم ما را ممنوع کرده
که به آن سیب دست بزنیم
او بشدت از این سیب تک و تنها دفاع میکند

من صدای خاله‌ام را از دم درب میشنوم
روسری صورتی رنگش سر کم‌موی او را پوشانده
او در باغ به تماشا مشغول میشود
و آن سیب تنها را پیدا میکند
بطرف آن میرود، نگاهش میکند، و شاخه را بطرف خودش پائین میکشد
و آن یکدانه سیب را میچیند.

ما بچه‌ها پوزخند زده و میگوئیم
آره، بکن و بگذار توی زنبیل
اون هم داره میخنده، ولی نمیدونه الآن چه بلائی سرش میاد
همه به مادرم نگاه میکنند
و به خاله‌ام
و اون اتفاق می‌افته

هیچ

کمی بعد جنگ شروع شد
ما فرار کردیم
به کوهستان، از روی کوهها پای پیاده
آدمها جلو چشمم جان میدادند
و فرزندانشان تنها میماندند

همه چیز از بین رفته، خانه و کاشانه‌ای وجود ندارد
آن باغ هم در دوردستها مانده
خاله‌ام هم مُرده
از او چهار فرزند کوچک بجا مانده

هروقت باغی میبینم و یا سیبی
بیاد او می‌افتم و او را بخاطر میآورم.

 

آلان هالو (۱۵ساله)

در شنگال عراق متولد شده. وقتی که جنگ شروع شد بهمراه خانواده‌اش پای پیاده و بعدا با کشتی خود را به آلمان رساندند. در آلمان اول بهمراه عمو و دو برادرش در کمپ پناهندگان زندگی کردند، و پس از یکسال والدین و بقیه خواهربرادرانش هم از ترکیه آمده و به او ملحق شدند. اکنون همگی با هم در یک خانه در شهر اولدنبورگ آلمان زندگی میکنند، ولی معلوم نیست چه آینده‌ای در انتظار آنهاست.

امید بربادرفته

سیف حجار

حلب، سوریه

 

چرا سرخورده میشویم،
وقتیکه برای عزیزانمان اسرارمان را فاش میکنیم؟
ما انسان هستیم،
ما دارای عواطف و احساسات هستیم.
هروقت عاشق کسی هستیم،
شدیدا به او وابسته میشویم.

احساسات‌مان جریحه‌دار میشود
و ما افسرده میشویم.
با اینهمه همواره باز سعی میکنیم
کسان دیگری را بیابیم.

ایا اینطور نیست که هرکدام از ما
مایلیم در صلح و صفا زندگی کنیم؟
چرا ما همواره به خود اینقدر امید میدهیم،
که نهایتا نمیتوانند برآورده شوند؟

 

سیف حجار (۲۳ساله)

اهل حلب سوریه است. وقتی به سن بلوغ رسید و میبایستی بعنوان سرباز به خدمت جنگ میرفت، از سرزمینش گریخت و در سال ۲۰۱۵ به آلمان آمد تا زندگی و آینده بهتری داشته باشد. در برلین دیپلم دبیرستانش را تمام کرده و مایل است بطور جانبی بعنوان خواننده حرفه‌ای اجراء برنامه کند. وطن برای سیف به معنی خانواده‌اش هست در سوریه که خیلی دلش برای آنها تنگ شده. او در برلین هنوز خود را غریبه احساس میکند و تنهائی او را آزار میدهد. در کنار دوره کارآموزی‌اش مایل است دوستان خوبی پیدا کند.

تو

سیف حجار

حلب، سوریه

 

تو برای پشتیبانی من آمدی
باعث آرامش من شدی، من لطف تو را احساس کردم، وقتی که به من کمک کردی.
تو در کنار من بودی، وقتی که احوالم بد بود
و احوالم هنوز هم بد است.
تو مرا صدا زدی، من آنجا حاضر بودم.
تو چیزی میخواستی، من آنرا به تو دادم.
تو با من صادق بودی و من باورت داشتم.
تو از من سؤال کردی، من پاسخ دادم.
ما بهم اعتماد داشتیم.

امروز با هم دشمن شده‌ایم، ولی تو هرگز دشمن من نیستی.
تو به من بدی کردی و من گفتم:
خدا تو را ببخشد!

 

سیف حجار (۲۳ساله)

اهل حلب سوریه است. وقتی به سن بلوغ رسید و میبایستی بعنوان سرباز به خدمت جنگ میرفت، از سرزمینش گریخت و در سال ۲۰۱۵ به آلمان آمد تا زندگی و آینده بهتری داشته باشد. در برلین دیپلم دبیرستانش را تمام کرده و مایل است بطور جانبی بعنوان خواننده حرفه‌ای اجراء برنامه کند. وطن برای سیف به معنی خانواده‌اش هست در سوریه که خیلی دلش برای آنها تنگ شده. او در برلین هنوز خود را غریبه احساس میکند و تنهائی او را آزار میدهد. در کنار دوره کارآموزی‌اش مایل است دوستان خوبی پیدا کند.

زبان یعنی زندگی

راشل اولریش

برلین، آلمان

 

تو شعر خود را میخوانی
به زبان مادریت
درباره دلتنگی‌ات
درباره زندگی‌ات
ولی نمی‌فهمم

با اینحال
گوشهای خود را تیز میکنم
به اعماق آهنگ آن فرومیروم
احساسات آن را میشنوم
از لابلای سطور
و این حس مرا رها نمیکند که
من باید زبان عربی را فرابگیرم
تا اشعار را درک کنم

مشاجره تان را میشنوم
به زبان عربی
درباره سیاست، جنگ، امید و ناامیدی
درباره هویت
و من هنوز چیزی نمی فهمم

با اینحال
گوشهایم را تیز میکنم
و هنوز این حس دنبالم میکند که
این واژه گان درهیچ زبانی نیست
برای رنج‌هائی
که یک جنگ بهمراه خود میآورد

برایم گفته میشود
عربی یک زبان است
که روز خاص خود را دارد، برای برپائی جشن
که دارای بیش از ۱۲۰ میلیون واژه است
که سرشار از لحجه‌های بیشمار است
که قدمت آن بیش از زبان آلمانیست
و در آن شعری وجود دارد که هم از چپ و هم از راست خوانده میشود

و من به رفقای دوره سیب زمینی‌‌ خوری‌مان می‌اندیشم
که در گفتارشان کلمه یالّا (یاالله) را بکارمیبرند
ولی در عین حال
با لحنی مؤدبانه
و محتاطانه می‌گویند
عربها چنین‌اند و چنان
تبعیض‌گر جنسی، تروریست، متعصب، خطرناک …

من باز چیزی نمیفهمم
و کماکان این حس رهایم نمیکند
که فرقی نمیکند چه زبانی
هیچکس به زبان گفت و شنود مسلط نیست

درحالیکه مینویسم
متنی را
که احساسات لطیف مرا به زبان عربی بیان کند
عصبانی میشوم
که واژه‌ها از دستم میگریزند
و هوای شعری خود را ازدست میدهند
چون در پایان
جوّ آن سیاسی میشود

باز هم نمی فهمم
و این حس مرا رها نمیکند که
زبان یعنی زندگی

 

راشل اولریش (۲۲ساله)

در برلین متولد شده و رُشد کرده که برای او تنها شهری است که بدرد زندگی میخورد. نام مستعار او رِیج یا راژه (خشم) است که دوست دارد آنرا بیشتر بکار ببرد. او به موسیقی هیپ هاپ و سمفونی سفر زمستانه شوبرت علاقمند است. او عاشق شعر است چون به وی دلگرمی و آرامش میدهد، برخلاف سیاست که باعث تحریک و تهییج او میشود.

قیافه‌های ساعت هفت و ربع

لیلی بووس

زوریخ، سوئیس

 

هفت و پانزده دقیقه
بطرف پائین پله‌ها، سیگار روشن
سیگار خاموش، اتوبوس از سر پیچ پیداش میشه
کسی داره دوان دوان میاد، بقیه منتظر ایستادند
بلیط ها آماده، سوار
قیافه‌ها شبیه همیشه، مثل هرروز صبح
مسیر خیلی‌هاشون برایم آشناست

ولی اونها کی هستند؟
چه جوری زندگی میکنند؟
شغلشون چیه؟
چه جوری اومدند توی این شهر؟
یا اینکه اهل همینجا هستند؟

اون زن با چمدونش، که دم ایستگاه قطار پیاده میشه
کجا میره؟
اون پسرک که صبح‌های زود سرودهای کودکستانی میخونه
چقدر معصوم بنظر میاد
آیا چه اتفاقاتی در انتظارشه؟
اون مرد عینکی با پالتوی بلند
داره امروز چه کتابی را میخونه؟

ایست
من پیاده میشم
روزم شروع میشه
و آدمهای توی اتوبوس هفت و ربع صبح به فراموشی سپرده میشن

 

لیلی بووس (۲۰ساله)

اهل حومه زوریخ و در سال ۲۰۱۷ به برلین آمده است. جائیکه بقول خودش با معنی آزادی، الهام گرفتن و قدرت آشنا شد. اکنون باز در زوریخ زندگی میکند و یکبار دیگر به شهرش دل میبندد.

حکایت یک رؤیا

ادهم الجوابرا

سوریه

 

رؤیاها به خودی خود به مغز تو خطور نمیکنند
در پشت هرکدام از آنها داستانی نهفته است
رؤیا از یک اتفاق سرچشمه میگیرد
رؤیاها به خودی خود ناپدید نمیشوند
و اگرهم ناپدید شوند
حتما آرزوهای کوچکی بودند

پدر من هفت سال وقت لازم داشت
تا خانه‌ای برای خودش بسازد
آن سال ۲۰۰۹ بود
پس از هشت سال می‌باید آن خانه را ترک میکرد
ولی نه به دلخواه خودش
بخاطر جنگ
او چیزی نداشت
جز همان خانه

او هیچگاه نگفت
دلم برای خانه‌ام تنگ شده
برای درخت‌هایم، گلهایم، و آن زندگی که داشتم
ولی من میدانستم که او دلش برای همه آنها تنگ شده
او همیشه میگوید
من خوشحالم وقتی شما فرزندان عزیزم خوشحالید
و هرآنچه نیاز داریم را برای ما تهیه میکند

رؤیای من از همین داستان سرچشمه میگیرد
خانه‌ای برای خودم بسازم
اینجا در آلمان
مثل پدرم در سوریه
و اینکه ما در این خانه
در کنار یکدیگر زندگی کنیم

 

ادهم الجوابرا (۱۸ساله)

در سال ۲۰۱۷ به آلمان آمد. او خود را شخصی میداند با رؤیاهای بسیار – او بسیار مایل است در رشته دندانپزشکی تحصیل کند و بسیار به مسافرت برود. ادهم نقاشی و عکاسی را بسیار دوست دارد و عاشق سینما و فوتبال است. در برلین دوست و رفیقی ندارد که برای او مثل یک برادر باشد.

گل تراژدی

دانیلی گوزو د آراویا

ویتوریا، برزیل

 

زندگی بیدار میشود
یک گل کوچک متولد میشود
بیرنگ، ولی یک گل
اولین زندگی، که آنجا بوجود میآید
آن شکننده است و غمگین

آن گل آبیاری میشود
با اشک‌
آن گل تراژدی
رنگپریده است
و خالدار

آن گل ریشه میدواند
در گِل‌و‌لای
آن گِل‌و‌لای که بقیمت جان تمام شده
ولی امروز زندگی بازمیگردد
یک گل ساده و حساس

 

دانیلی گوزو د آراوی (۱۷ساله)

اهل برزیل به رقص، نقاشی و کتابخوانی علاقمند است. شغل رؤیائی او طراحی مد است.

درد دلتنگی

متین حسینی

باقرشهر، ایران

 

بسیار دردناک است که دلتنگ باشی.
دلتنگی حالتیست،
که قلبت برای لحظه‌ای کوتاه از حرکت بازمی‌ایستد.
مخصوصا،
هنگامیکه دلتنگ مادرت هستی.
فقدان او قابل تحمل نیست.
هنوز تمام جزئیات او در خاطرم هست.

دلتنگی یعنی،
فقدان چیزی.
دلتنگی یعنی،
درد کشیدن.
دلتنگی یعنی،
اینکه به چیزی نیازمندی،
که اکنون در دست تو نیست.

با اینحال چه خوب است که هر از گاهی دلتنگ باشیم.
حتی بعضی اوقات به چنین اشاره‌‌ای نیازمندیم.
چراکه بدون احساس دلتنگی،
نمیدانیم،
چه کسی را واقعا دوست داریم،
و چه کسی را دوست نمیداریم.

 

متین حسینی (۱۹ساله)

اهل یکی از شهرهای کوچک ایران و در حال حاضر مشغول تحصیل در مدرسه کوپرنیکوس منطقه اشتگلیتز برلین است تا دیپلم دبیرستان خود را بگیرد. دوست دارد بعدها بعنوان مامور آتش نشانی و یا وکیل دعاوی مشغول به کار شود.

من به حقیقت اعتقاد ندارم

متین حسینی

باقرشهر، ایران

 

هرگاه کلمات حق و حقیقت را میشنوم،
یواشکی میخندم و به خودم میگویم:
ای پسر
اینقدر گستاخ مباش!
تو تابحال هرگز صادق نبوده‌ای،
غیراز آنهم عقیده‌ای به حقیقت نداری.

آخ، آخ، آخ
واقعا فکر میکنی،
کسی حرف تو را می‌پذیرفت،
اگر تو صادق میبودی و حقیقت را میگفتی؟
به من اعتماد کن!

امروزه کمتر کسی به حقیقت اعتقاد دارد.
وقتی برای کسی چیزی را تعریف میکنم،
آن شخص فورا میگوید که من دیوانه‌ام.
بهمین خاطر است که در مقابل تو رفتارم عجیب است،
گوئی که گستاخ و دیوانه‌ام.
بخاطر اینکه فقط بین خودمان است.

من برای هیچکس اعتراف نمی‌‌‌کنم،
که چه حقیقتی را در خود پنهان داشته‌ام.

 

متین حسینی (۱۹ساله)

اهل یکی از شهرهای کوچک ایران و در حال حاضر مشغول تحصیل در مدرسه کوپرنیکوس منطقه اشتگلیتز برلین است تا دیپلم دبیرستان خود را بگیرد. دوست دارد بعدها بعنوان مامور آتش نشانی و یا وکیل دعاوی مشغول به کار شود.

مکانیزم رقابت در منطقه پرنتسلاوربِرگ

لوتی اشپیلر

برلین، آلمان

 

دلم برای زمستان به همان اندازه تنگ میشود که برای تابستان،
همیشه درست همان زمانی که
آن دیگری نیست.

اگر زمانی دستم را از دست بدهم،
فقدان آنرا هم حس میکنم،
چون بدون دست،
واقعا افتضاح است.

ولی الآن بنظرم چندان مهم نمیاد،
یا بهتر بگویم،
نه آنقدر مهم که یک دست میتواند باشد،
یا باید باشد،
چون بالاخره به آن نیاز خواهم داشت،
و میتونه چیز بدردخوری باشه،
یک همچین دستی.

دلم برای خاطراتم هم تنگ شده،
ولی نه درچنین سطح احساسی.
چون دیگر حضور چندانی ندارند.

دلتنگی درواقع نباید حتما یک احساس باشد،
اینجوری میشه از بی‌محتوائی هم پرهیز کرد.
مثل اینکه بگوئی دلم برای کلیدم تنگ شده،
وقتی که آنرا نمی‌بینی،
اما احساس خاصی هم نداری.
ولی یک موقع به آن نیاز داری و نیست،
خب خیلی بَده دیگه،
مثل همان دست.

«راستی یادت میاد که …؟»
نه، راستش نه،
ولی «چرا، آره، آهان»،
چون بقیه همه یادشون میاد و چندان خوبیت نداره،
که من مستثناء باشم،
شاید این هم نوعی مکانیزم رقابتی باشه،
ولی من توی پرنتزلاوربرگ بزرگ شده‌ام …

در اونجا معنی یک دوران کودکی ناخوشایند اینه که،
مادربزرگ برات از مک‌‌دانلد سیب‌زمینی سرخ کرده میآره،
اما خیلی مزخرفه، چون ناسالمه،
برای کودک بیچاره‌ای که خیلی ضعیفه.
معنی‌اش اینه، بدون دوران کودکی ناخوشایند، مکانیزم رقابتی هم وجود نداره.

آیا آدمهائی که عمراً گردو نخورده‌اند، چون واقعا بهش حساسیت دارند،
دلشون برای طعم اون تنگ میشه؟
و یا کسانیکه دچار کوررنگی هستند. آیا دل آدم برای چیزی تنگ میشه،
که اونا اصلاً نمی‌شناسه؟
شاید هم یه‌جورائی در نهاد و اعماق وجود آدم،
چیزی که، اساس خیلی از رُمانها‌ست.

که فقدان چیزی احساس شد و یا کسی،
در اعماق وجود.
ولی من فقدان چیزی را احساس نمی‌کنم.
پس باید خیلی خوشبخت باشم،
که الآن میتونم باز به ارزش اخلاقی قضیه بپردازم.
من همه چیز دارم، من دستهایم را دارم و
کلیدم را هم الآن دارم،
تحصیلات خوب هم همینطور،
بهرحال فکر میکنم ویا لااقل امیدوارم.

راستی، وضعیت صوتی اینجا خیلی جالبه.
آدم همه چیز را میشنوه،
و حتی هر کلمه‌ای که پشت درب صحبت میشه.
خیلی جالبه، ولی کمی هم مخوف.
دیگه چیزی برای نوشتن ندارم.
سیستم صوتی شما در اینجا خیلی جالبه.
احتمالا امروز دلم واسش تنگ میشه
شاید هم نه، چون …
همینطور که گفتم کمی هم خوفناکه که صدای آدمهای غریبه را بشنوی.
ولی یکجورائی هم بامزه هست.

راستی یک فکر و خیال دیگه، آیا خیلی جالب نمی‌بود، اگه خورشید یک سوراخ می‌بود؟

 

لوتی اشپیلر (۱۴ساله)

همانطور که خودش میگوید، در موقعیتی مرفه در منطقه پرنتزلاوربرگ برلین رشد یافته است و در آنجا به مدرسه میرود. در سالهای اخیر مرتبا جوایزی را در زمینه شعر دریافت کرده است، و دائما درباره آینده مبهم نسل خود انتقاد کرده و ذهنیات خود را بر روی کاغذ میآورد.

اروپا

شاه ضمیر حتوکی

مزار شریف، افغانستان

 

زنان جوان در اینجا اجازه دارند دوست پسر داشته باشند.
آن ها می توانند با همدیگر بیرون بروند و کاری بکنند.
دختران افغانی اجازه چنین کاری را ندارند،
حتی اگر به اندازه کافی بزرگ باشند.

سپس مرد دنبال همسر می گردد.
و یک عروسی برگذار می شود.
تا شب عروسی دختر ها همسر را نمی بینند.

دو تا ماشین در برلین تصادف کردند.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود،
که پلیس آنجا بود، با نور آبی.
اگر در افغانستان بود، راننده ها با همدیگر زد و بند کرده بودند،
و ساعاتی بعد پلیس ظاهر می شد.
هر چند هم اتفاقی نیفتاده باشد، غیر از چند تا خش.

مردم در اینجا عصرها به خیابان ها می روند، در افغانستان نه. وقتی یک جوان افغانی از خانه بیرون می آید، نمی داند که آیا دوباره بر می گردد. او برای همیشه خداحافظی می کند. وقتی یک جوان افغانی از خانه بیرون می رود، احتمالا پول دارد، امکان این وجود دارد که ربوده شود. اگر کمی زیباتر باشد، او را برای کارهای دیگر در نظر می گیرند یا با بمب منفجر می کنند. در اروپا این گونه نیست.

 

شاه ضمیر حتوکی

پدر

سمیع الله رسولی

 غزنی، افغانستان

 

پدر مهربانم
صد بوسه زنم خاک قدم های پدر را
بردیده کنم منزل و ماوای پدر را
صد رنج کشید روز تمام از پی نان
وای صدقه شوم |ابله دستان پدر را

یک روز نگفت خسته و افسرده ام من
وای صدقه شوم همت والای پدر را
چون کعبه طوافش کنم از همه هستی
پوره نکنم رنج های پدر را

 

سمیع الله رسولی

برای آ-اف-د

زوفیا گرابن دورفر

وندلشتاین, آلمان

 

میترسم.
وقتی در شهر راه میروم و پلاکات های انتخاباتی آبی و قرمز را میبینم, حالم بد میشود.
وقتی الفاظ ضد خارجی میشنوم, عصبانی میشوم.
و وقتی نتایج آخرین انتخابات را میبینم, میترسم.

شصت و سه سال صلح در آلمان
شصت و سه سال بدون شعار, بدون شلیک, بدون اردوگاه کار
و بدون ترس جان و مال
چیزی از این دوران یاد نگرفته اید؟
خیلی اشتباه است, که از چیزهای زیادی که داریم, کمی به دیگران بدهیم؟

خیلی نگذشته از زمانی که,
کودکان آلمانی به انگلیس فرار کردند, خانواده های آلمانی به آمریکا.
امروز خیلی ها آرزو دارند ” که ای کاش زمان های خوب قدیم” باز میگشتند
کدام زمان خوب قدیم؟

آیا حالمان از الان بهتر بود؟
نمیتوانیم کمی ترس از زندگی مردم کم کنیم؟

 

زوفیا گرابن دورفر

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به دبیرستان می رود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

غریب

لولیا ییگزاو

وندلشتاین , آلمان

 

خود را غریبه حس میکردم,
وقتی به مدرسه جدید آمدم
حس میکردم غریبه ام
چون کسی را نمیشناختم
هرکسی شخصی را داشت
که متعلق به او باشد
من نه .

من حس میکرده غریبه ام
چون از دیگران متفاوت بودم
رفتارم متفاوت بود
و رنگ پوستم نیز هم
خجالتی بودم
و جرات نمیکردم
کلامی به لب بیاورم
چون از عکس العمل های دیگران میترسیدم

اما این حس میرود
اگر حس کنی که پذیرفته میشوی
و حس کنی که متعلق به آنهایی

چرا که در نهایت
همیشه شخصی پیدا میشود
که کنارش حس غربت نکنی

 

لولیل ییگزاو

در وندلشتاین زندگی میکند و به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

وظیفه ما

اما زورگل

وندلشتاین

 

ادغام میتواند خیلی چیز ها را تکان دهد
نه سمت پلیدی, بلکه به سوی نیکی.
به سمت یکدیگر.

“اما وظیفه ما نیست که آنهارا ادغام کنیم”

معمولا میگویند, که آنها باید زبان ما را بیاموزند.
اما چگونه بیاموزند, اگر ما با آنها حرف نزنیم؟

معمولا میگویند, که آنها باید فرهنگ ما را یاد بگیرند.
اما این اتفاق فقط زمانی می افتد که ما آن را به آنها یاد دهیم.

معمولا میگویند, پناهجویان خشونت ورزند
اما آیا این ما نیستیم که خشونت می ورزیم؟

ادغام فقط زمانی صورت میگیرد که همه کمک کنیم
و پشت اتهام های بیجا قایم نشویم
که خودمان را مجزا نکنیم و به سمت دیگران برویم.

معمولا میگویند که پناهجویان باید مثل ما بشوند
اما آیا همه انسان ها در نوع خودشون خاص نیستند؟
فقط این فرق ها دنیا را رنگارنگ میکنند
و دیگر کسی شاد نبود, اگر همه ما یک جور بودیم

 

اما زورگل (14)

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به دبیرستان میرود. در مدرسه اش در کارگاهی به اسم ” مدرسه ای بدون نژادپرستی, مدرسه ای شجاع” شرکت میکند, و آنجا با سوالهایی مانند چگونگی رفتار محترمانه در مدرسه درگیر میشود و اینکه چه میشود کرد تا به هر نوع تبعیض پایان داده شود.

زمستان

راچل اولریش

برلین, آلمان

 

پنج تابستان قبل تر
تو هنوز اینجا بودی
و گفتی
راچل, مواظب خودت باش
یک شب, در برلین, باران تابستانی
ما اینقدر جوان بودیم که به لباس های بارانی فکر نکرده بودیم
و زنگ تو را زدیم

و آن زمان, که تو هنوز میتوانستی در را باز کنی
برایمان حوله و کیک آوردی

ناگهان زمستان
من بیرون ایستاده ام, کلیسا لبریز از مهمان است
من نمیدانم, که آیا متوجه میشوی, همه به خاطر تو آمده اند
و من, با خودم درگیر, راجع به مرگ جوک میگویم

پنج تابستان بعد
چشمهایم به همراه اشک صورتم در آمده اند
بلاخره فهمیدم
جای تو خالیست!

 

راچل اولریش

در برلین بزرگ شده است. تنها شهری که برای زندگی لایق میداند. اسم مستعارش “راژه” است که به معنای خشم است و او دوست دارد بیشتر ازش استفاده کند. او از هیپ هاپ و سفر های زمستانی شوبرت خوشش می آید و در کنارش هفته ای چهل ساعت برای حقوقی ثابت کار میکند. عاشق شعر است, چون به او تسلی میدهد و برای رسیدن به آرامش کمکش میکند, برعکس سیاست, که او را به شدت تکان میدهد.

فقط مادرم

محمدعلی المحاسن

بغداد، عراق

 

هرگاه دیر به خانه میروم،
آنجا کسی نیست که نبودن مرا احساس کند،
مگر مادرم.

هروقت مبایلم را خاموش میکنم،
هیچکس سعی نمیکند دائماً به من زنگ بزند،
مگر مادرم.
او صدها بار زنگ میزند.

هرگاه غمگینم، مریض میشوم، احساس خستگی میکنم،
کسی نیست مرا دلداری دهد،
مگر مادرم.

وقتی رشد میکنم، ویا در امتحاناتم موفق میشوم،
کسی اشک شوق نمی‌ریزد،
مگر مادرم.

ای مادر عزیزم،
اگر تمام عمرم را هم صرف کنم،
برای بوسیدن پای تو،
هرگز خسته نخواهم شد.

 

محمدعلی المحاسن (۱۸ساله)

سرگرمی های محمد عبارتند از ورزش و شنیدن موسیقی. او در واقع دلش میخواست خلبان بشود، ولی پس از یک دوره کارآموزی در یک تعمیرگاه در آوریل ۲۰۱۹ میتواند تصور کند که بعنوان تعمیرکار اتوموبیل مشغول بکار شود. درسهای مورد علاقه‌ اش در مدرسه انگلیسی و ورزش هستند.

خوشبختی من

محمدعلی المحاسن

بغداد، عراق

 

تکی‌ای همبرگر را در آشپزخانه یافتم.
آنرا برداشته و به دندان گرفتم.
نوعی احساس خوشبختی به من دست داد.
به طرف دیگر نگاه کردم،
چشمم به نوتلا افتاد.
ناگهان بخاطرم آمد، که در واقع قصد داشتم رژیم بگیرم.
این تعارض – شکلات یا لاغری – کشمکشی را در درونم براه میاندازد.

 

محمدعلی المحاسن (۱۸ساله)

سرگرمی های محمد عبارتند از ورزش و شنیدن موسیقی. او در واقع دلش میخواست خلبان بشود، ولی پس از یک دوره کارآموزی در یک تعمیرگاه در آوریل ۲۰۱۹ میتواند تصور کند که بعنوان تعمیرکار اتوموبیل مشغول بکار شود. درسهای مورد علاقه اش در مدرسه انگلیسی و ورزش هستند.

طبیعت

محمود جامو

حلب، سوریه

 

طبیعت را تماشا کن،
تا همه چیز را بفهمی.

تنها نویسندگان اینرا درک می‌کنند!
ما اکنون با طبیعت در جنگیم.
حتی اگرهم پیروز شویم،
بازهم بازنده‌ایم.

 

محمود جامو (۱۷ساله)

محمود از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶ در استانبول زندگی میکرد و در آنجا بعنوان خیاط مشغول بکار بود. او به ورزش علاقه‌مند است و بخصوص شنا را خیلی دوست دارد. هنوز نمیداند چه شغلی را در آینده انتخاب خواهد کرد. او درحال حاضر به یک مدرسه کارآموزی می رود.

سرپناه

جنت الو

افرین، سوریه

 

ای دریا:
آیا من سهمی از تو هستم؟
سرگردان بسوی تو میآیم، ای سرپناه من،
گلایه‌مند از غریبگی با جهان.

ای دریا:
سرنوشت مرا تنبیه میکند!
وقتی روی ماسه‌های نرم تو دراز میکشم،
ستاره‌ای نمی‌بینم!

ای عشق:
عشق بمانند یک کِش است،
که دو سر آنرا گرفته و میکشیم.
هرکدام یک سر آنرا رها کنیم،
باعث درد و آزار دیگری میشویم.

 

جنت (۱۷ساله)

اهل سوریه است. در اوقات فراغت خود شنا میکند و به نواختن گیتار علاقمند است. وی مایل است شغل پرستاری را انتخاب کند.

بوسه‌ها در کوله بار

حسن الحمد

تیروس، لبنان

 

مادر عزیزم،
اکنون باید بگریزم!
بگذار برای وداع تو را در آغوش بگیرم،
مرا ببوس!
چندتا از بوسه‌هایت را در کوله بارم میگذارم،
چرا که آنها را بسیار نیاز خواهم داشت.
میدانم که احساسات تو را جریحه دار نمودم، هنگامی که رفتم.
اشکهای بسیارت را هنوز میشنوم.
آه، گریه مکن!
که بسیار دردناک است.

 

حسن الحمد (۱۹ساله)

اکنون دوسال است که در آلمان به سر میبرد. در اوقات فراغت خود دوست دارد رانندگی کند – از همه بیشتر ب ام و را دوست دارد. او مایل است بعدها آرایشگر شود.

عهد

غیث الکزاز

دمشق، سوریه

 

بنام خودم و بنام همه،
از دولت آلمان سپاسگزاریم
و همچنین از مردم.
ما در آلمان شهروندیم،
و جنگ زدگان،
چون سرزمینمان تخریب شده.
ولی آلمان به ما کمک کرد
و به ما فرصت های خوبی داد.
و ما با خود عهد میبندیم،
که بهترین تلاشهای خود را بنمائیم،
هرآنچه در توانمان هست.

 

غیث الکزاز (۱۸ساله)

شش ماه پیش به آلمان مهاجرت کرد. او بسیار به اتوموبیل علاقمند است که برای او هم جنبه تفریح دارد و هم جنبه شغل، چون مایل است شغل تعمیرکار اتوموبیل را انتخاب کند.

خوشبخت رفتن

گابریل وولتس

کارتاگنا، کلمبیا

 

من فقط خوشبختم وقتیکه میروم،
و اینگونه خودم را از بدی‌ها دور میکنم،
که در اطرافم هستند.
از آنچه که مرا متوقف میکند.
و از آدمهای بد،
که چیز خوبی برای من ندارند.
کسانیکه نمیخواهند رؤیاهای من محقق شود.

 

گابریل وولتس (۱۷ساله)

گابریل بهمراه پدرش در برلین زندگی میکند درحالیکه بقیه خانواده‌اش در کارتاگنای کلمبیا زندگی میکنند. او به موسیقی، آشپزی و فوتبال علاقمند و مایل است در آینده متخصص مکاترونیک بشود.

سیاه سفید

برکت الاحمد

حسکه، سوریه

 

بعضی از ما مثل دریا هستیم،
و بعضی مثل کاغذی سفید.
اگر بعضی از ما سیاه نمی بودیم،
رنگ سفید صامت میبود.
اگر بعضی از ما سفید نمی بودیم،
انسان در ظلمت بسرمیبرد.

 

برکت الاحمد (۱۹ساله)

حدود دوسال است که در آلمان بسرمیبرد. وی علاقمند به تماشای فیلم و خواندن کتاب است. او مایل است شغل تعمیرکار اتوموبیل را انتخاب کند.

پُل

آیه الاحمد

دمشق، سوریه

 

زمان می‌گذرد.
دمشق همیشه برای من مثل یک پُل است
میان روح من و جسم من.
خدا تو را حفظ کند،
دمشق.
تو جای خاصی در قلب من داری
و در خاطره من،
علیرغم دوری و غربت.

 

آیا الاحمد (۱۸ساله)

دو سال پیش به آلمان مهاجرت کرد. در زمان فراغتش شنیدن موسیقی را دوست دارد و مایل است زمانی در زمینه مُد لباس کار کند. او خیلی دوست دارد درباره دمشق بنویسد و به عکاسی خیلی علاقمند است.

سکوت

آلا حلاک

الباس، لبنان/فلسطین

 

ماهیت واقعی هر انسان
در آنچیزی نیست که از آن حرف میزند
بلکه در آنچیزیست که به زبان نمیآورد.
به آنچه میگوید گوش مکن.
بشنو آنچه را که نمیگوید.

 

آلا حلاک (۱۹ساله)

اهل فلسطین و حدود دوسال است که در آلمان بسرمیبرد. او مایل است زمانی متخصص مکاترونیک شود. او به شنا و عکاسی طبیعت علاقمند است و بسیار دوست دارد درباره عشق بنویسد.

فقط تو

مهدی هاشمی

غزنی، افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

با یه قامتی شکسته
با نگاهی مات و خسته
یه وقت هایی هست که می بینی خودتی و خودت
دوست داری همدرد نداری
عشق داری اما تکیه گاه نداری
مثل همیشه
همه چی داری و هیچ چیز نداری !
کی حرف منو می فهمه ؟
کی درد منو میدونه؟
پشت پرده ی اشک چشم
کی راز منو می دونه؟

 

مهدی هاشمی