درباره ی زندگی در تهران

یاسر نیک زاده

پنجشیر, افغانستان

 

من سرگذشت یک مهاجرم
که آسانی برایم معنی ندارد
گویا اجدادم گناه کردند
یاد بگیریم … نباشیم، یعنی نژاد پرست نباشیم
یاد می گیرم از خللی که به من شد کینه نسازم.
به خودم یاد می دهم،… نباشم
واز زخمی کینه نسازم
مگر قرار است همه خوشبخت باشند
من همانم، همانم که سوژه ی خنده هات هستم
چون یک مهاجرم من
می خواهی ایران را در یک کلمه برایت توصیف کنم
تو اجازه نداری!!!

 

یاسر نیک زاده

تو

یاسر نیکزاده

پنجشیر، افغانستان

 

تو در برابر دردهای من بسیار کوچک هستی.
تو میگوئی، همه چیزت را میگیرم.
من شاید بد باشم.
شاید هر تنفس من باعث آزار تو میشود.
من برای بدترین دشمنانم هم بدی نمیخواهم.
ولی بدان که احتمالا تو هم،
میتوانی روزی همه چیز را از دست بدهی.

کثیفیهای مسیر فرار و هجرتم هنوز بر تنم چسبیده اند.
اما شاید روزی بتوانم جان تو را هم نجات دهم.
شاید هم نه.
این گناه تو نیست که من به این دنیا،
و نهایتا به اینجا آمده ام.
ولی افسوس که وجود من به معنی رنج و مشقت برای توست.
اگر جای تو میبودم، شاید منهم نمیخواستم،
دوست کسی مثل خودم باشم.
من خودم را فدای بهتر شدن دنیا میکنم،
و تو خود را فدای نابود کردن من.
یک نوجوان که ۱۵ سال دارد
اما زندگی، نه موهایش را سفید کرده و نه صورتش را چروکیده.
و قلبش تکه تکه خودخواهی های هم نوعانش شده.
او از همه چیز گذشته.
تا اکنون شخصیت شما را امتحان کند.

مادرم میگفت:
ببین!
وقتی که انسانهای مأیوس و بیزار از این دنیا، بدون حفاظ دراز کشیده و بیخواب اند،
گرگهای گرسنه آدمخوار بیدار میشوند.

 

یاسر نیکزاده

انتگراسیون

سمیرا دیش

وندلشتاین

 

انتگراسیون- کلمه ای پیچیده
انتگراسیون – چه انتظاری از آنها دارید
با ما تطبیق بگیرند- این کار را بکنند

اما آیا ما نیستیم, که باید تطبیق پیدا کنیم؟
که باید تمرین کنیم؟
در تسامح, برابری و آزادی؟
در رو در رویی با آنها؟

فرهنگ ها- مختلف و متفاوتند
نه شمردنی, نه شرح دادنی

مثل آلمانی ها رفتار کنند- این وظیفه شان است
اما چرا؟
و اصلا این حرف یعنی چه ؟

 

سمیرا دیش(چهارده)

در وندلشتاین زندگی میکند و آنجا به مدرسه میرود. در مدرسه در برنامه “مدارس بدون نژادپرستی” شرکت میکند و آنجا با این سوال درگیر میشوند, که چگونه میشوند محترمانه در مدارس با یکدیگر روبرو شد, و چه میتوان کرد برای کاهش دادن تبعیض.

عشق فقط یک کلمه نیست

یوهانا یوهانس

اسمره, اریتره

 

من عاشق بوده ام
عشق فقط یک کلمه نیست
عشق, معنی درد است
عشق, باد است
کسی نمیداند
از کجا می آید
به کجا میرود

من از عشق شنیده ام
اما اورا پیدا نکرده ام
بدون او حس میکنم گم شده ام

عاشق که باشی, همه چی آسان میشود
عاشقت که نباشند
مانند خانه ای بی چراغ میشوی

عشق
مهمترین کلمه زندگی من

فقیری
ثروتمندی
کوچکی
بزرگی
ما اینهمه زبان حرف میزنیم
اما یک زبان همیشه یکیست
زبان عشق

 

یوهانا یوهانس(بیست و چهار)

بزرگ شده پایتخت اریتره در شهر اسمره است , با فاصله بزرگترین شهر اریتره است. برای او آزادی چیزی به شدت مهم است. در آلمان میتواند تفکراتش را آزادانه بیان کند, میتواند سفر کند, و این فرصت را دارد که به مدرسه برود. همه اینها یوهانا رو به این نتیجه میرسونند, که آلمان برای او جای خوبیست. اکنون به مدرسه میرود و بعد میخواهد به تحصیل ادامه دهد. راجع به گرایش شغلی اش نمیخواهد حرف بزند که البته این آزادی را دارد, فعلا همه چیز را باز بگذارد.

کدام آزادی؟

هایلوم اشتگه

بارنتو, اریتره

 

آزادی؟ نمیشناختم
دهات مان؟ دنیای کوچک من
دنیا را رها کنم؟ غیرممکن
چشم انداز من به آینده؟
زندان

 

هایلوم اشتگه (بیست و دو)

از یک دهات کوچک در اریتره مهاجرت کرده, که هیچ آینده خوبی جلوی پایش نمیگذاشت. و در یک دهات کانکسی در برلین تمپلهوف زندگی میکنه.

وطن یک دیوار است

صدام عبداللهی

اتیوپی

 

وطن فقط یک جا نیست
وطن آنجاست که حس رضایت کنی.
آنجا که دلت میخواهد بمانی.

وطن فقط یک کشور نیست
وطن یک دیوار است, یک نمادی با افتخار
یک دیوار که حامی من است.

وطن فقط یک کلمه نیست
وطن ریسمانی است که هرگز پاره نمیشود
دستی که هرگز مرا رها نمیکند.

 

صدام عبداللهی (نوزده)

اهل اتیوپی است و در محله تمپلهوفر فلد در یک دهات کانکسی زندگی میکند. برای او در آلمان هنوز خیلی چیزها جدید است, خانواده اش و وطنش برای او معنی امنیت میدهند.

اولین کشور

احمد تمو

عامودا, سوریه

 

در عامودا متولد شده ام
آنجا فوتبال بازی کردم
هر روز

اما اولین کشورم
اولین کشوری
که در آن زندگی کرده ام
مادرم بود

در آلمان میخواهم
با زنی آلمانی ازدواج کنم
میخواهم این شانس را داشته باشم
که بزرگ شدن بچه هایم را ببینم

 

احمد تمو(نوزده)

از سوریه به آلمان آمده. در دهات کانکسی در تمپلهوفر فلد زندگی میکنه, بعد از مدرسه دلش میخواهد به عنوان مکانیک دوره کارآموزی بگذراند.

مات و مبهوت

راچل اولریش

برلین, آلمان

 

صبح ها
از رادیو منعکس میشود, زهوفر, زودر, آ.اف.د, بایرن
وقتی ذهنم لیست کارهایم را انجام میدهد :
حساب درست کنم
واریز کنم
مالیات رادیو دولتی
بالغ شوم
از خودم میپرسم, چه چیز مرا اینقدر عصبانی میکند
زهوفر: اسلام به آلمان تعلق ندارد
یا
کوهی از نامه
که از من جلوگیری میکنند
تا دهن زهوفر ها و زودر ها و گاولند ها را سرویس کنم

کار
وحشت تحقق می یابد
وحشت-معلمی که “جوک” میگوید
“حتی بچه های پاکنژاد و آریایی و آلمانی اصیل الفبا را نمیدانند”
او میخندد
من بالا می آورم
که مشکل ساز است, چون استفراغم نمیگذارد حرف بزنم
و مبهوت ماندنم باعث میشود دوباره بالا بیاورم

 

راچل اولریش (22)

در برلین بزرگ شده – تنها شهری, که برای او قابل زندگی است. اسم هنری اش “خشم” است, و دوست دارد این اسم را بیشتر در برنامه هایش جا بدهد. او به هیپ هاپ و سفر زمستانی شوبرت علاقه مند است, در کنار این ها کارگر ساعتی چهل ساعته است. او عاشق شعر است, که به او تسلی میدهد و باعث میشود آرامش پیدا کند, برعکس سیاست, که او را تکان میدهد.

میخوام بگویم, تو رنگارنگی

هلنا فون بایمه

برلین, آلمان

 

آلمان, تو میتوانی خاکستری باشی
باد تو از بین کوچه های باریک می وزد
از بین موهای طلایی و خرمایی و مشکی
و برای بعضی ها این مشکلی است
که چرا همه شبیه آلمانی ها نیستند
و این اصلا چه معنی میدهد؟؟

آلمان, میتوانم بگویم, تو کشور منی؟
میتوانم رنگ تو را به تن کنم؟
یک سیاه و یک قرمز و یک طلایی
هر وقت که پرچم ها به اهتزاز در می آیند
من حس عجیبی دارم
آلمان, من میخواهم بگویم, تو رنگارنگی
میخواهم بگویم تو اهل تسامحی
میخواهم بگویم تو کشور منی
اما آلمان, تو به کجا میروی؟
به راست, به چپ یا مستقیم؟
و آنها چه کسانی اند, که میگویند, باید از تو دفاع کنند؟
که میترسند از تغییر و تفاوت؟
انسان هایی که نامت را فریاد می کشند
با نفرت بسیار و خشم بسیار
چی کسانی اند, آنها که ادعا میکنند که میدانند, تو قرار است چه چیزی باشی؟
نمیخواهم که به آنها بسپارم,
آن چیزی را که تویی برای من.
نمیخواهم به آنها بسپارم,
چیزی که تو میشوی را
آلمان, من میخواهم نام تو را به لب جاری کنم
و در عین حال حس خوبی داشته باشم.

 

هلنا فون بایمه (هفده)

در برلین متولد شده. او به خوانندگی و رقص علاقه مند است, هرچند که گاهی باعث آزار خانواده اش میشود. فصل مورد علاقه اش تابستان است, چرا که هوای آفتابی را دوست دارد. ادبیات همیشه او را ذوق زده میکند, و نوشتن شعر برای او یک راه با ارزش برای بروز احساسات است.

متعلق به کجایم؟

هلنا فون بایمه

برلین, آلمان

 

جایی نیست
شاید لبخندی
کلامی دوستانه
جای من اینجاست
آفتابی در صورت
در کنار تو
یک جورایی میجویم
کجا میخواهم بروم؟
به دنبال خود میگردم

به هنگام تنهایی
در کلمات شناور میشوم
و تلاش میکنم غرق نشوم
در میان جملات تسلی می یابم
در حجم کلمات حس میکنم بسیار کوچکم
سعی میکنم به دل بنشینم
اما باز خودم باشم
و باز این سوالها
چه میکنی؟
از کجا آمده ای؟
گاهی سیل کلمات
گاهی دریای حروف

اگر از من بپرسی
که به کجا تعلق دارم
میگویم همزمان اینجا و آنجا
جایی که به آن متعلقم
ثابت نیست
جایی که به آن متعلقم
یک لبخند روزمره است
اما زیباییش کم نیست
جایی که به آن متعلقم
انسان ها دست در دست هم میروند
جایی که به آن متعلقم بیشتر از یک شهر است
بیشتر از یک کشور
به جایی متعلقم
که چشم معتمدینش برق میزند

 

هلنا فون بایمه (هفده)

در برلین متولد شده. او به خوانندگی و رقص علاقه مند است, هرچند که گاهی باعث آزار خانواده اش میشود. فصل مورد علاقه اش تابستان است, چرا که هوای آفتابی را دوست دارد. ادبیات همیشه او را ذوق زده میکند, و نوشتن شعر برای او یک راه با ارزش برای بروز احساسات است.

پرتره در شب های برلین

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

چشمان برلین وطنم را میشناسند.
اما آیا این شهر حال دلم را میفهمد؟
این شهر میفهمد, که من هنوز کودکم؟
که هنوز هیچ جمله ای برای معشوقه ام ننوشته ام؟
برای خیابان هایش تعریف کنم, که آلودگی های صوتی اش مرا ناآرام میکند؟
اما چگونه؟
برلین همین گونه که هست, زیباست.

آن منم که دیوانه ام, خشمگین و انقلابی.
چرا من صاحب زیتونی مقدس و ماه نیستم؟
صاحب وطن و سرنوشت؟
چرا شهر ترکش های بازمانده در بدنم را بین کافه ها و کتاب ها و خانم ها متراکم میکند.
چرا مرا به عنوان پرتره ای در شبهایش آویزان نمیکند؟
حداقل برای چند ساعت,
یا حتی فقط چند ثانیه.

برلین عشق مرا میشناسد؟
و ما همدیگر را ملاقات میکنیم,
مانند ملاقات خورشید با بانوی ماه.
آیا من یک غریبه ام؟
مست عشق,
میان دیوانگی تفکراتش.
مرا میشناسد, یا ساکت است؟
خودش را از من جدا میکند؟
مانند برگ درختی در پاییز,
در مسیر او تلو تلو میخورم.

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

شمشیر های عرب را غلاف کنید

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

ای اکتبر,
من از لیلا برایت میگویم, که چگونه آزادی را بوسید.
هفت آسمان مشغول اشعار من است.

ای آفتاب دمشق,

آیا دجله کماکان آرزوهای ما را به سمت بغداد میفرستد؟
روی اسب های اعراب
سوی برج های حمدانیان
تحت سلطنت بنی امیه
شترهایمان شهدا را به مبدا آزادی میبرند.

نوزده سال است, آه مادرم
لیلا ساز شب ها را مینوازد
و خیابان ها سرشار از ضجه مادران است,
از عکس فرزندانشان.

نوزده سال است, آه پدر
درگیر تسویه حساب با تاریخ وطنم هستم
از دست توهم ها و پادشاه ها.

نوزده سال است, آه برادر
دروغ میگویم با این ادعا
که سلام شرقی پرچم های کشورمان را نادیده گرفته ام.

شمشیر های عرب را رها کنید
چرا که لیلا با یک غربی ازدواج کرده است
او دیگر قصه ماه را نمیگوید
و من از پاکی شب ها نمیگویم
شمشیر های عرب را غلاف کنید
تا لیلا از آن غریبه جدا شود
و باز به اصل خویش بازگردد.

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

تنها پسر

شاه ضمیر هتاکی

مزار شریف، افغانستان

 

۶۵ نفر در قایق بودند.
قاچاقچی به طرف کوه اشاره کرد،
گفت: آنجا یونان است.

آب مثل دیوار به روی ما می ریخت.
موتور متوقف شد.
چهار تا بچه در قایق بودند.
قایق واژگون شد.

من نمی توانم شنا کنم.
دو دقیقه زیر آب ماندم.
جلیقه قرمز مرا به روی سطح آب کشید.
ترس وحشتناکی داشتم.

خیلی سرد بود.
همه جیغ کشیدند. من هم همین طور.
روبروی من یک بچه بود.
من به او دلداری دادم که تو نباید گریه کنی.
و اگر چه من بهتر می دانستم…

یک مادر در حالی که بچه اش در بغلش بود،
مقابل چشمان من غرق شد.
بعد از دو ساعت قایق برای نجات ما آمد.
۲۰ نفر زنده ماندند.
بچه های کوچک همه مرده بودند.

یک پسر که همسن من بود،
در قایق نجات کنار من نشسته بود.
همین طور فریاد می زد: “مادر، مادر”
از او پرسیدم : چرا گریه می کنی؟

گفت: خانواده هفت نفره اش مرده اند.
از خودم پرسیدم، چه کسی به خانواده من اطلاع می داد،
اگر من در دریا غرق شده بودم؟
من تنها پسر آن ها هستم.

پزشک ها منتظر بودند.
من نمی توانستم روی پا بایستم.
آنها فقط هشت نفر را نجات دادند.
ما نجات یافته ها به بیمارستان آمدیم.

هشت روز وهشت شب خوابیدم.
و هر روز در بیمارستان برایم مثل یک سال بود.

وقتی ترکیه را ترک کردم، ۱۰۰ دلار داشتم.
دلارها در آب از بین رفته بودند.

روز بیستم زنگ زدم به خانه.
مادرم گفت: چرا از خودت خبری ندادی؟
سه روز هست که از نگرانی چیزی نخورده ام.
گفتم: من سالم و سلامت رسیده ام.
فقط پول برای تلفن نداشتم.

چطور می توانستم به او بگویم،
چون بدنم پر آب نمک بود،
ده روز فقط کاکائو می توانستم بخورم؟

 

شاه ضمیر هتاکی

نیمروز

سمیع‌الله رسولی

غزنی، افغانستان

 

بر روی جای بار وسایل حمل و نقل نشستیم.
در بیابان نیمروز، وقتی هفت تا جسد دیدیم.
چه کسی این مردم بیچاره را به قتل رسانده بود؟
همه پیاده شدند، تا مرده ها را ببینند.
مرد ها جوان بودند، ۲۰، ۲۱ سالشان بود،
همه مرده، غیر از یک نفر.

او هنوز نفس می کشید.

خون روی بدنش تازه خشک شده بود.
از او پرسیدیم: »چه اتفاقی افتاده؟«
آهسته جواب داد: »راهزنان.«
به آن ها حمله و ازشان سرقت شده بود.
مرد در حالی که جان می داد، به ما هشدار داد: »دزد ها، دزد ها، از یک راه دیگری بروید.«
ما فرار کردیم و او را در حالی که افتاده بود، آنجا رها کردیم.

آیا می توانستم کار دیگری کنم؟

 

سمیع‌الله رسولی

دلیل سکوت او

بتول الماوید

دمشق، سوریه

 

یک دختر با باد پرواز کرد بمانند برگه ای کاغذ.
هر کس او را میدید فکر میکرد که پروازش از میل او به پرواز است.
تبسمش هرگز از چهره اش محو نمی شد.
تا رازش برملا نشود.

در درونش او مرده بود.
تاریک.
تاریکی در تمامی نقاط وجودش.
من نمیتوانستم آنرا ببینم.
به او نگاه میکردم، هنگامیکه پرواز میکرد.

سکوتش برایم تعجب آور بود.
دلیل سکوت او پرندگان همراهش بودند.
او نمیخواست که آنها غمگین شوند.
ʺچرا حرفی نمیزند؟ ایکاش چیزی بگویدʺ.
آنوقت همه شان او را تحسین خواهند کرد.

 

بتول الماود (۱۶ ساله)

بتول متولد پایتخت سوریه است، ولی در فلسطین رشد یافته. اکنون سه سال و نیم است که در آلمان زندگی میکند و در کلاس دهم دبیرستان گئورگ هروِگ تحصیل میکند.

دلتنگی

یومنا حمدان

دمشق، سوریه

 

وقتیکه به آلمان وارد شدم احساسهای مثبتی داشتم.
قبل از هرچیز بسیار خوشحال بودم که با خواهرم ملاقات میکنم.
ولی چیزی نگذشت که احساسهای منفی رخنه کرده: بی حوصلگی، تنهائی.
و در من و زندگیم نفوذ کردند.
با مشکلات زیادی روبرو شدم، چون حجاب داشتم.
وقتی که مدرسه آموزش زبانم شروع شد همه چیز برایم نو بود.

احساس دلتنگی برای وطنم.
جنگ خانه و کاشانه ام را ویران کرده بود.
میتوانم همه جزئیاتی را که پس از جنگ اتفاق افتاده بود بخاطر بیاورم.
گذشته از همه وقایع
مرگ هر شش عمویم دردناکترین بود.
غم و اندوه از قلبم تراوش میکند.

در آلمان هیچ دوستی ندارم جز خانواده ام.
ولی این کمی خسته کننده است.
دوست دارم با رفقایم صحبت کنم.
و غم و شادیهایم را با آنها درمیان بگذارم.

من انسان شادی میبودم، اگر میتوانستم رؤیایم را محقق کنم.
آرزو دارم جنگ در سوریه پایان یابد.
آنوقت میتوانم بازگشته و در آنجا تا ابد زندگی کنم.

 

یومنا حمدان (۱۹ ساله)

زادگاهش دمشق سوریه است و در سال ۲۰۱۷ در چارچوب برنامه الحاق به خانواده به آلمان آمد. او مایل است پس از اتمام تحصیلش در مدرسه او اس تزت پالمنیکن دوره آموزشی دندانسازی را شروع کند.

اشکها در سکوت

گلوری اوسازوا

ادو استیت، نیجریه

 

هر روز هنگام فرارسیدن غروب
رنج و اندوه در سینه ام جان میگیرد
میدانم که باید به رختخواب بروم
و کمی استراحت و تجدید قوا کنم

بالش اشک آلوده ام را در بغل میگیرم
وقتی که هیچ کس آنجا نیست
و میگریم برای کسی که عاشقش بودم و او را از دست دادم

دیگران مرا در طول روز میبینند
و تصور میکنند که حال من خوبست
ولی هر روز هنگام فرارسیدن غروب
وارد جهنم خویش میشوم

زمان نه زخمهای مرا التیام داد
و نه جلو اشکهایم را گرفت
و اینگونه اشک میریزم
در سکوت و خفای خود، هر شب، تنها در رختخوابم.

 

گلوری اوسازوا (۱۸ ساله)

زادگاهش ایالت ادو استیت نیجریه است. اکنون ۳ سال است که بدون خانواده اش در آلمان زندگی میکند. او در تابستان امسال مدرک پایانی مدرسه خود در فورستنوالده را اخذ خواهد کرد. گلوری آرزو دارد پزشک یا وکیل دعاوی شود. وی در زادگاهش ۶ سال به مدرسه رفته بود.

هنگام شب

گلوری اوسازوا

ادو استیت، نیجریه

 

شب سرد است
شب برای بعضیها غم انگیز است
شب تاریک است
شب میآید و میرود
بمانند عشق من به تو

شب زمانیست برای خوابیدن من و دیدن رؤیای تو
شب هرکجا که میروم هست
شب برای بعضی زمانیست برای تفریح
شب برای من چه تنهاست

از شب متنفرم چون مرا بیاد تو میاندازد
شب بود که ما شاد و خوشحال بودیم
شب اکنون چه تنهاست

شب چیزیست که تو دوست داری
ولی حالا شب چیزیست که من از آن متنفرم
بخاطر تو

 

گلوری اوسازوا (۱۸ ساله)

زادگاهش ایالت ادو استیت نیجریه است. اکنون ۳ سال است که بدون خانواده اش در آلمان زندگی میکند. او در تابستان امسال مدرک پایانی مدرسه خود در فورستنوالده را اخذ خواهد کرد. گلوری آرزو دارد پزشک یا وکیل دعاوی شود. وی در زادگاهش ۶ سال به مدرسه رفته بود.

دریا

علیداد جعفری

هرات، افغانستان

 

بس کن دریا،
بُخل و تنگدلی دریا بس است.

دریا،
تو چه مهمان نواز بودی.
ای خدا،
دل ما را چه سوزاندی.

دریا،
چه بیرحم هستی.
دریا،
ارزشی برای زندگی جوانان قائل نیستی.
دریا،
چرا بس نمیکنی؟ و از خروشیدن دست نمیکشی؟

 

علیداد جعفری (۲۰ ساله)

مدت ۱۰ سال در هرات افغانستان زندگی کرد و پس از آن برای مدت چند سال به ایران مهاجرت نمود، تا اینکه نهایتا تصمیم گرفت به اروپا برود و از طریق ترکیه، یونان، صربستان، مجارستان و اتریش خود را به آلمان رساند. علیداد قصد دارد بزودی مدرک پایان مدرسه خود را در فورستنوالده اخذ کند، و با رغبت در انتظار شروع یک دوره کارآموزی در زمینه اجتماعی است.

انگیزه

عبدالکریم محمدعلی

موگادیشو، سومالی

 

تو مسئول خودت هستی
چه بخندی و یا گریه کنی

هیچکس نمیتواند احساس تو را بداند
وقتی تو خوشحال یا غمگین هستی
کسی نمیتواند بداند
که تو دائما مبارزه میکنی تا بهتر شوی

حتی اگر آدمها در اطرافت نشسته اند
و میخواهند به تو کمک کنند، نمیتوانند احساسات تو را درک کنند
تو تنها کسی هستی که میتوانی مشکلاتت را احساس کنی

تو تنها کسی هستی که میتوانی در راه خود مبارزه کنی
و تو این کار را باید به تنهائی انجام دهی
تو باید همه سرخوردگیها و مشکلاتت را خود تحمل کنی
و با آنها راه خود را پیش ببری
تو باید برای خودت کار مفیدی انجام دهی

هرگاه خداوند به تو فرصت آغاز دیگری را هدیه داد
خطاهای گذشته را تکرار مکن.

 

عبدالکریم محمدعلی (۱۸ ساله)

اهل موگادیشو پایتخت سومالی از ۱۷ سالگی در شهر بِسکو زندگی میکند. عبدالکریم بغیر از زبان مادریش زبانهای انگلیسی و عربی را نیز میداند. او به موسیقی رپ سومالیائی و آلمانی علاقمند است. فوتبال سرگرمی اصلی اوست. پس از پایان مدرسه مایل است رشته فروشندگی را پیشه کند.

چه میشود اگر …

شیرین جاولان

برلین، آلمان

 

به یکباره جنگ
چه میشود اگر ناگهان جنگ شود؟
حتما فرار میکنم
ولی به کجا؟
اگر به یکباره پدرم نباشد و یا مادرم دیگر در کنارم نباشد؟
چه اتفاقی برایم میافتد؟
آیا میتوانم فرار کنم؟
همه تنگدستی را تحمل کنم؟
آیا میتوانم؟
جنگ میتواند تمام زندگی مرا تباه کند.
میتواند خود مرا تباه کند.

 

شیرین جاولان (۱۶ ساله)

خانواده شیرین اصالتا از ترکیه و لبنان هستند. وی به شنا و رقص علاقمند است و دوست دارد با خانواده و دوستانش باشد. او وقتیکه شعر مینویسد میتواند احساسات خود را ابراز و از این طریق احساس آرامش و خلق و خوی خوب پیدا کند.

قلبی مانند رُز

سارا اوحید

بابل، عراق

 

یارین و قسما کوچک هستند ولی زیبا
دهکده ام را در روح و روانم احساس میکنم
خانواده ام در کنارم به من احساس امنیت میدهد

گُل رُز قرمز و زیباست
مثل قلب مادرم
گُل رُز تیغهائی دارد که دردآورند
آنها مرا بیاد اشکهایش میاندازند

 

سارا اوحید (۱۴ ساله)

چهارسال قبل بهمراه خانواده‌اش از عراق به آلمان مهاجرت کردند. او به مدرسه هکتور پترسون میرود و سواری با کفش اسکیت و موسیقی را بسیار دوست دارد. وی نوشتن شعر را در مدرسه هنری نوجوانان فری ایکس برگ شروع کرد. او عاشق شعر است چراکه احساسات عمیق درون خود را از طریق آنها بیان میکند.

زخمی

فاطمه شولی

برلین، آلمان

 

من تنها هستم ـ تنها در غربت.
تنها، جائی که هیچکس با من نیست.
احساس بدی دارم ـ بد، بخاطر اینکه کسی در کنارم نیست.
نگاههای ناآشنائی را میبینم – نگاههائی که به من حمله میکنند.
دوستانی را میبینم – دوستانی که ایکاش منهم داشتم.
پسران زیبائی را میبینم – پسرانی که خیلی دلم میخواست با آنها صحبت کنم.
مشاهده خوشبختی آنها مرا زخمی میکند.

 

فاطمه شولی (۱۵ ساله)

خانواده فاطمه قبل از تولد وی از فلسطین به آلمان آمدند. وی در برلین متولد شده و رشد یافته. وطن والدین او برایش غریبه است، ولی در برلین هم اکثرا احساس تنهائی میکند. او نقاشی و رفتن به تمرین بوکس را بسیار دوست دارد. وی از طریق نوشتن شعر احساسات خود را ابراز میکند.

اشکهائی از جنس تاریکی

سیمون درویش

دمشق، سوریه

 

به موسیقی گوش میکنم.
و هنگامیکه موسیقی میشنوم بیاد تو میافتم.
مادر!
و به صورتش نگاه میکنم، به دستهایش، و میگریم.
و وقتی که میگریم، سیاهی را اشک میریزم.
میخواهم تنها باشم.
خودم را کودکی احساس میکنم، فقط به مادر نیاز دارم.
میخواهم با او تماس بگیرم و به او نگاه کنم و بگریم.
و در این روزها کسی را نمی یابم که بخواهد با من باشد.

 

سیمون درویش (۱۵ ساله)

از سوریه به آلمان مهاجرت کرده است. پدرش از چهارسال قبل در آلمان زندگی میکند. بقیه خانواده در دمشق هستند. سیمون عاشق شعرنوشتن است و میخواهد بدینوسیله زبان آلمانی خود را هم تقویت کند. او مایل است دیپلم دبیرستان را اخذ کند و رؤیایش شغل هنرپیشگیست.

پائیز در وطن

سیمون درویش

دمشق، سوریه

 

پائیز در وطنم زیباترین وقت سال است
وقتی که پائیز میرسد قلب من بمانند گلی میشکفد
من در بین درختان قدم میزنم و از نوازش طبیعت لذت میبرم
رنگهای زیبای آن مرهمی هستند بر زخمهای من

 

سیمون درویش (۱۵ ساله)

از سوریه به آلمان مهاجرت کرده است. پدرش از چهارسال قبل در آلمان زندگی میکند. بقیه خانواده در دمشق هستند. سیمون عاشق شعرنوشتن است و میخواهد بدینوسیله زبان آلمانی خود را هم تقویت کند. او مایل است دیپلم دبیرستان را اخذ کند و رؤیایش شغل هنرپیشگیست.

وطنم بهشت من است

سیمون درویش

دمشق، سوریه

 

وطنم بهشت من است.
وطنم وطن زیبائیهاست.
وطنم، جائیست که به مدرسه رفته ام، جائی که احساس خوب عشق داشتم.
وطنم، جائیست که مشتاقانه با دوستانم مشغول تحصیل بودیم.
خانه ام دمشق است، جائی که از خوردن غذاهای گرم و خوشمزه در رستورانهای دنج و راحت در نزدیکی دیوارسنگی های تاریخی شهر قدیم اش لذت میبردم.
وطنم ته همان خیابان است، با مغازه ʺبکداشʺ که بستنی خوشمزه میخوردم.
وطنم همان کتابهای خوب در نمایشگاه سالانه دمشق هستند.
وطنم همان مادر عزیز من است، که در دمشق همچنان چشم براه من است.
مادری که اینجا چقدر فقدان بوی عطر و نوازشهایش را احساس میکنم.
من وطن و سرزمینم و هرآنچه بدان عشق میورزیدم را از دست دادم.
من مادرم را ترک کردم.
فقط بخاطر جنگ.

 

سیمون درویش (۱۵ ساله)

از سوریه به آلمان مهاجرت کرده است. پدرش از چهارسال قبل در آلمان زندگی میکند. بقیه خانواده در دمشق هستند. سیمون عاشق شعرنوشتن است و میخواهد بدینوسیله زبان آلمانی خود را هم تقویت کند. او مایل است دیپلم دبیرستان را اخذ کند و رؤیایش شغل هنرپیشگیست.

هویت

زناو سلیمان

دمشق، سوریه

 

بعضی آنرا مربوط میدانند به
مذهب، نژاد و یا ملیت.
دوسال است که دائما از من میپرسند
ملیت تو چیست،
قومیت تو چیست،
مذهب تو چیست.
پاسخها همیشه همان است،
و نگاههای آنها نیز همان.
برخی کنجکاوی نشان میدهند،
و مایلند جزئیات بیشتری را بدانند.
جزئیاتی که چیزی را تغییر نمیدهد.
از این تکرارها خسته شده ام.
بعضیها هم تظاهر به بی تفاوتی میکنند،
ولی چشمانشان آنها را لو میدهد.

قضیه بسیار ساده تر از اینهاست.
من به متعلق بودن به خودم اعتقاد دارم.
وقتی یکدیگر را ملاقات میکنیم،
چرا از همدیگر نمیپرسیم، چه دوست داریم،
چه میخواهیم بکنیم، هدفمان چیست؟
هیچکس در اولین برخورد از من نمیپرسد:
بر تو چه گذشته است، دنیا را چگونه میبینی،
دنیا تو را چگونه میبیند؟

من آنچه هستم که دوست میدارم.
من آنچه هستم که تجربه میکنم.
من آنچه هستم که تجربه نمیکنم.
من آنچه هستم که از آینده انتظار دارم.
من همان رؤیاهایم هستم و ناامیدیهایم.
من ترکیبی از همه شادیها و رنجهای خودم هستم.
من به روش خودم احساس میکنم.
من یک موجود مستقل هستم.
و برای من کافیست که تنها به خودم معتقد باشم.
به هویت خودم.

 

زناو سلیمان (۲۰ ساله)

زناو که متولد سوریه است، معتقد و وابسته به راه و روش خود میباشد و در مقابل هرگونه تعلق و گروهبندی مقاومت میکند. نوشته هایش حاکی است از چالش ʺمنʺ با توازنی بین درون و بیرون خود؛ امری بس دشوار.

وداع

زکریا العُبیدی

بغداد، عراق

 

هواپیما مانند گوری عشق را از تو میگیرد.
پس از درآغوش گرفتن تو، دیگر توان راه رفتن نداشتم، مانند کودکی تب دار.
تو و اشکهایم، صورتم را بوسیدید.
میخواهم باز تو را ببینم و باز هم.

تو یک پرنده ای و من زمینم.
روزی این پرنده بر خاک این زمین خواهد افتاد،
و من ترانه های غم انگیز میشنوم.

همه چیز مشکل بود: زندگی، تصمیم و کلمه ʺیاʺ.
یا مرگ یا ادامه زندگی مثل همیشه.
ولی ʺهمیشهʺ بسیار سخت تر است.

من تبسم تو را از دست دادم و فقدانش را هنوز حس میکنم.
اینگونه زندگی بمانند اتاقیست.
اکنون همه رفته اند: تو، دوستان، خانه.
تنها تصاویر مانده اند.
آیا میتوانیم (فقط با آنها) در کنار یکدیگر زندگی کنیم؟

به تو فکر کردن، مثل کسی که هر پنج دقیقه سیگار دود میکند.
من به تو نیازمندم و همواره نیاز داشته ام.
باد درب را تکان داد، و من فکر کردم،
عشق از راه رسیده.
ولی هم باد و هم درب: هردو دروغ گفتند.

پدرم در هنگام وداع اندوهگین خواهد بود،
و من از هردو اندوهگینم،
از وداع و از پدر.

زندانی گاهی در زندان تبسمی برلب می آورد،
ولی در لحظه بعد پشیمان میشود،
و قلب من گاهی بمانند دهانه یک آتشفشان است.

در شب:
عکسهایت و دود،
و من عکسهایت را دود میکنم،
وقتیکه دیگر دودی ندارم.

رؤیای من اینست که در برابر چشمانم ایستاده ای.
میخواهم تو را ببینم، قبل از اینکه داخل گور بروی.

 

زکریا العُبیدی (۱۷ ساله)

با اینکه وی متولد عراق است، شعر خود را مستقیما به زبان آلمانی سرود. معذلک اسلوب احساساتی شعر او که نشأت گرفته از فرهنگ و شعر عربی و عراقی است، کاملا مشهود میباشد.

سه شنبه

بهاء غزاله الشعر

حماة، سوریه

 

بله، درسته، دیروز دوشنبه بود، و امروز چه روزیه؟
امروز هم دوشنبه است.

دانشمندان معتقدند که زمان مقیاس تغییرات است.
بنابراین وقتی تغییری وجود نداشته باشه بدین معنیست که زمانی هم وجود نداره.
و بدین معنی هم هست که دیروز دوشنبه بود، امروز دوشنبه است و فردا هم دوشنبه خواهد بود.

چی؟! پس سه شنبه کِی میاد؟
بله، سؤال مهمی است.

سه شنبه میاد،
وقتی که ظلم و سرکوب در این سرزمین کمتر شود.
سه شنبه میاد،
وقتی که عدل و داد در این جهان بیشتر شود،
وقتی که آدمها همدیگر را دوست بدارند،
وقتی که آدمها به یکدیگر احترام بگذارند،
وقتی که میلیونها کودک از ترس بلاهای جنگ مجبور به فرار از سرزمینهایشان نشوند،
وقتی که آدمها از گرسنگی نمیرند،
وقتی که انسانیت قدمی به جلو بگذارد،
وقتی که انسان مجبور به گریختن از سرزمینش نشود،
وقتی که مردی خودش را آتش نزند، چون نمیتواند برای فرزندانش غذا تهیه کند.

آنوقت سه شنبه میاد.

 

بهاء غزاله الشعر (۳۰ ساله)

در کشور خود تجارب اولیه ای را در زمینه تآتر کسب کرده بود و اندکی پس از ورودش به آلمان در سال ۲۰۱۵ امکان و فرصتی به او داده شد تا در تآتر ویلی پرامل بازیگری کرده و عمیقا مشغول این تجربه جدید در زمینه تآتر شود. مطمئنا همین جریان در پیشرفت شخصی و در فراگیری زبان او تأثیر بسزائی داشته. بهاء اکنون در فرانکفورت ماین زندگی میکن

سؤال تبار

عمار الحاو

دمشق، سوریه

 

روزی با رفقایم لب رودخانه ماین بودیم
خوشحال از بودنمان در کنار همدیگر
وقتی آنجا نشسته بودیم، تصادفا
با چند آلمانی آشنا شدیم.
هرکس از تبار خود سخنی گفت،
طبیعتا از من هم سؤال شد
(نگاهی به من کافی بود تا،
مشخص شود که آلمانی نیستم).
برایشان تعریف کردم که اهل سوریه ام.

این شد که آنها شروع کردند به پرسیدن
سؤالهای بسیار درباره اوضاع سوریه،
و گروههای درگیر در جنگ
(آنها در کلاس درس مدرسه شان
درباره جنگ سوریه صحبت کرده بودند).
من ولی در آن لحظه
میلی به گفتگو نداشتم
درباره موضوعی چنین حساس.
من فقط مایل بودم با رفقایم
اوقات خوبی را سپری کنم.

ولی آن انسانهای جوان، مشتاقانه
به طرح سؤالهای خود ادامه میدادند.
من در آنحال سعی کردم بدون تعارف،
به آنها بگویم که میلی به گفتگو
درباره جنگ ندارم، چرا که
نمیخواستم اوقات خود را تلخ کنم.

در عین حال نمیخواستم،
که آنها در من
فردی نامؤدب ببینند.

 

عمار الحاو (۲۰ ساله)

در سال ۲۰۱۵ در سن ۱۶ سالگی از طریق یونان به آلمان آمد. در ابتدا مادر و دو خواهر او نتوانستند همراه او باشند، بطوریکه وی از این موضوع بسیار رنج برد. پس از گذشت ۶ ماه آنها توانستند بطور غیرمنتظره در فرانکفورت به وی ملحق شوند. پس از یکسال عمار میتوانست زبان آلمانی را بدون لهجه صحبت کند، گوئی در همینجا متولد شده است. ۶ماه زندگی تنها در فرانکفورت زمینه و اساس استقلال وی شد. در تابستان ۲۰۱۹ تلاش میکند برای دریافت دیپلم هنرستان.