لطفا نزدیک نشوید!

علاء النجار

دمشق، سوریه

 

یک تکه کاغذ سفید
و یک قلم در دستم
و زمان سپری میشود.

نمیدونم، چه جوری
جعبه برق فشارقوی درونم را باز کنم،
که مدتهاست تکه کاغذی را روی آن چسبانده ام:
لطفا نزدیک نشوید!

اگر درب آن جعبه را باز کنم،
آرامش و استواریم را،
آبرو و توانم را از دست خواهم داد،
و از ناتوانی درهم خواهم شکست.

یک تکه کاغذ سفید
و یک قلم در دستم
و زمان سپری میشود.

سروصدای در مغزم مرا تکه تکه میکند،
مرا متلاشی و از دست رفته برجای میگذارد.
من در آنِ واحد، در دو دنیا زندگی میکنم.
فکر میکنم، مطالعه میکنم، مینویسم، میفهمم، مینوشم،
میخورم، عاشق میشوم، متنفر میشوم، خشمگین میشوم، در هر دو دنیا.
من دو شخصیت دارم،
ولی تنها راه رسیدن به یک هدف هستم.

یک تکه کاغذ سفید
و یک قلم در دستم
و زمان سپری میشود.

شاید از این وحشت دارم که با ضعفهایم روبرو شوم.
ولی مدتهای مدیدیست و هنوز هم معتقدم،
که هنوز زمان درهم شکستنم فرا نرسیده.
شاید درهم شکستنی شدید خواهد بود،
و عجیب و مخرب.
و میترسم که باعث ازبین رفتن انسانهای اطرافم شوم.
شاید، شاید، شاید . . .

 

علاء النجار (۲۶ ساله)

در دمشق متولد شده و رشد یافته است. در خانواده‌ اش او را ʺلؤلؤʺ می نامیده‌ اند. وی در حال حاضر یک دوره کارآموزی را در رسانه ʺهسیشه روندفونکʺ میگذراند. در ابتداء کارگروه، نسبت به استعداد نویسندگی خود تردید داشت، ولی بعدا مشخص شد که در نوشته هایش ʺگوهرهائیʺ نهفته است، بطوریکه مطمئنا میتوان آثارغیرمترقبه‌ای را در آینده از وی انتظار داشت.

من چه هستم؟

عبدو علی

حلب، سوریه

 

من واقعا چی هستم؟
کُرد؟عرب؟ تُرک، افغانی، پاکستانی؟
من اصلا چی هستم؟

نمیدونم.
بستگی داره به موقعیت،
که الآن با یک عرب هستم،
با یک کُرد یا یک تُرک.
با عربها یک عربم،
مثل تو، از سوریه آمده ام،
یعنی ما با هم برادریم.
اون میگه: من فکر کردم تو کُردی یا اینچیزا.
من بهش میگم: نه برادر، من عربم.
آخه اون باید با من راحت باشه.

روز اول من در مدرسه. معرفی.
اسم من عبدو علی است. من یک کُرد هستم از سوریه.
متوجه میشم که در کلاسم از فرهنگهای مختلفی هستند.
از ملل زیادی اینجا آدم داریم.
هورا، اینجا من تنها خارجی نیستم.

 

عبدو علی (۱۷ ساله)

در سوریه بعنوان یک کُرد و متعلق به یک اقلیت، تجارب ناخوشایندی داشته. ولی نوشته هایش نشان میدهد که چه راحت با موضوع اختلافهای نژادی برخورد میکند. مزاح و شوخیهای او گویای واضح این واقعیت هست.

ای شب

سامه دیب

الجلیل، سوریه

 

اکنون طبیعت متحول گشته و
پس از پائیز نوبت زمستان است.
سکوت خودکشی میکند.
همه چیز فانیست.

زمین لرزه در الجلیل بر‌سر پرندگان عربده میکشد.
ای الجلیل عزیز، همواره در قلب منی،
چه بخواهند و چه نخواهند.
ای شب، درد تو را حس میکنم،
من با تو هستم.
ای شب، ترانه های غم انگیزت حوصله ام را سرمیبرند.

ای ستاره های شب، غمگین مباشید.
مرغان بهشتی برایتان ترانه های تاریک میخوانند،
آه چه خوب میبود اگر فقط میتوانستم مانند آنها نغمه سرائی کنم.

 

سامه دیب (۱۷ ساله)

یک فلسطینی اهل سوریه است. در گذرنامهٔ او درج شده که او بی‌ وطن است. ریحان سوری برای سامه بوی وطن میدهد. او در سال ۲۰۱۶ مجبور به مهاجرت شد. او در شهر لایپزیگ آلمان خواهر خود را پیدا کرد و در حال حاضر با هم در برلین زندگی میکنند. سامه اکنون دانش آموز مدرسه امیل فیشر در منطقه ویتناو برلین است.

زندگی

نبیله نایبی

کابل، افغانستان

 

زندگی
زیباترین هدیه خداوند؛
باید از آن خوب استفاده کنیم،
چرا که کوتاه است.

زندگی پر است از وقایع؛
اگر مرتکب اشتباهی شویم،
دیگر نباید آنرا تکرار کنیم.

باید با سربلندی زندگی کنیم،
و با سربلندی هم با آن وداع کنیم.

 

نبیله نایبی (۱۹ ساله)

بهمراه خانواده اش از افغانستان به آلمان مهاجرت نمود. برای رسیدن به آلمان ۲۰ روز در راه بودند. قبل از وخیم شدن اوضاع در افغانستان، شغل پدرش رانندگی تاکسی بود.

کبوتر نامه بر

حمد نربی

دمشق، سوریه

 

حالا شعرهایم به سوی تو پرواز می کنند،
مثل یک کبوتر نامه بر،
که عشق و محبت، دلتنگی و آرزوهای قلبی
معشوق را می آورد.

آیا می دانی که از چند قاره و دریا گذشته است
تا به دیدار معشوق بیاید؟

از دوردستها هم احوال کسی را میپرسی،
یا نه؟
آیا می دانی که قلب و درون من چه اندازه متلاشی اند،
وقتی حضور داشته باشی؟
ای پرنده، به پرواز خود ادامه بده،
برایش پیامهای عشق و دلتنگی مرا ببر،
همان پیامهائی که قلبم آکنده از آنهاست.

 

محمد نربی (۲۵ ساله)

اگر قرار میبود بشکل حیوانی باشد، دلش میخواست یک کبوتر نامه بر باشد. از دمشق به برلین مهاجرت کرده و اکنون در مدرسه امیل فیشر برلین مشغول تحصیل است. در اوقات فراغت خود علاقه به نویسندگی دارد. او دوست دارد هنرپیشه شود.

قیاس وطن

محمود رستمی

غزنی، افغانستان

 

غزنی شهر زیبائی است
در غزنی میوهٔ بسیاری هست:
انگور، سیب و زردالو،
بادام، پسته و گردو.

آنجا کوه و صحرا بسیار است،
ولی نه آنچه که در آلمان است،
در آلمان همه جا سبز است.
در آلمان همه چیزهم نیکو نیست،
ولی اینجا دست کم امن است.

 

محمود رستمی (۲۲ ساله)

در مهاجرتش از شهرها و کشورهای زیادی عبور کرده، از جمله دوبی، سریلانکا، استرالیا، سوئد و فنلاند؛ بالاخر با پنهان شدن در یک کامیون و پس از گذشتن از یونان و ایتالیا، نهایتا به برلین رسید.

خانه ما

امیر شادولی

شنگال، عراق

 

خانه ای داشتیم، خودمان ساخته بودیم
دیوارهایش را از سنگ، و رنگهایش
با بوی روشنی و تاریکی، و پنجره هایش
بسیار بزرگ، آنها را باز کردیم و به دوردستها نگاه.
زمین خانه پوشیده بود از کاشی و گهگاهی
بگوشم میرسید صدای همسایگان و خیابان.
خانه ای بود بخصوص.
فقط خانواده ام بود و من.
آن خانه محبوب من بود، آنرا خودمان ساخته بودیم.

 

امیر شادولی (۲۳ ساله)

بخاطر جنگ از شهر زادگاهش شنگال در شمال عراق به برلین آمد. زبان مادری اش کردی است. او در شهر ویتنا در مدرسه امیل فیشر درس میخواند و مایل است پس از اتمام مدرسه دوره کارآموزی آرایشگری را بگذراند.

آمدند و رفتند

سوفیا دتزنر

برلین، آلمان

 

آنها تنها آمدند
پرامید با یک رؤیا
رؤیا اما برباد رفت و امیدی هم نماند
و بتنهائی رفتند

آنها تنها آمدند
پُرامید با یک رؤیا
امید مرد و جائی هم برای رؤیا نماند
و بتنهائی رفتند

چرا؟
گمانی تُهی، بمانند کتابی بدون مضمون
یک داوری، بسیار ثقیل تر از آنچه تصور میشود
چرا؟

 

سوفیا دتزنر (۱۸ ساله)

بتازگی موفق شده دیپلم دبیرستانش را از مدرسه بنیاد ملکه لوئیزه (کونیگین لوئیزه اشتیفتونگ) بگیرد. اکنون مایل است در رشته پزشکی تحصیل کند. بغیر از علوم طبیعی، علاقمند به ادبیات نیز است. در یکی از کلاسهای درسی اش که به کار انشاءنویسی میپرداختند، با کمک و همراهی همکلاسیهایش علاوه بر مقاله نویسی و داستانهای کوتاه، یک رمان کامل نیز تألیف نمود.

من هستم

تِنه کولیبالی

بوبو-دیولاسو، بورکینافاسو

من هستم !!!
من کسی هستم که آدمها را در هر وضعیتی نجات میدهد
من کسی هستم که میخواهد رؤیاهای انسانها را محقق کند
من یک زن قوی هستم
من میتوانم به آسمان پرواز کنم
من میتوانم تمام دنیا را نجات دهم
من هستم !!!

 

تِنه کولیبالی (۱۸ ساله)

سه سال است که از آفریقای غربی به آلمان آمده است. او یک خواهر و دو برادر دارد که برایش بسیار عزیز هستند. زبان مادری اش بوامو است. وی به زبانهای فرانسوی، آلمانی و انگلیسی تیز مسلط میباشد. او در کلاس دهم دبیرستان گئورگ هِروِگ مشغول به تحصیل است.

مقررات خوابگاه

مهدی هاشمی

غزنی، افغانستان

گوشی؟ :استفاده کن بعد ازت می گیرم
می خواهم بروم بیرون : شب ها اجازه نداری
می خواهم فیلم نگاه کنم : فقط تا ساعت 10 شب
فردا نمی خواهم برم مدرسه : تو بی جا می کنی
میشه امشب پیش دوستم بخوابم؟ :نه ! فردا باید بروی مدرسه
میشه ایران برگردم؟ : نه! اجازه نداری
میشه بمیرم؟ : دیوانه ای مگه ,حق نداری
پس میشه زندگی کنم ؟ : سوال سختیه

 

 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

لحظه ای برای بیگناهان

از رضا حسینی

مشهد، ایران

 

برای زمان ازدست رفته غمگین مباش
ولی گریستن را هم
فراموش مکن
بر مزار زنان و مردان
این تنها لحظه است
برای ادای دین
این ثانیه ایست
برای بیگناهان

مغرور مباش
غرور بمانند زهریست در رگهای تو
شاد باش
ولی دیگران را هم در آن سهیم نما
شاد باش
ولی نه زمانی که دیگران غمگینند
شادی تنها چیزیست در دنیا
که با تقسیم کردنش بیشتر میشود.

 

رضا حسيني (۱۹ ساله)

متولد افغانستان که در کودکی بهمراه خانواده اش به ایران پناهنده و در مشهد ساکن شد و در آنجا رشد یافت. او در حال حاضر ساکن محله تمپلهف برلین است و دوره آموزش پرستاری را میگذراند. رضا بوی گل رز را دوست دارد و غذای محبوبش کباب ایرانی هست. زندگی در آلمان را امری پرتلاش میداند.

غم

از حامد بلوچ

کنگ، افغانستان

 

چشمان براه یار در سرای غمم
در انتظار جان ز بار غمم
جانم به کف برای عرضه به غم
دیوانه وار در حصار غمم

 

حامد بلوچ (۲۱ ساله)

بعد از اتمام دوره مدرسه اش در سال ۲۰۱۸ دوره آموزشی خدمات فنی پزشکی را شروع کرد. غذای بسیار محبوبش زرشک پلو ایرانی هست. علاقه او در زمان فراغتش به ورزش و شنیدن موسیقی و آشپزیست. حامد ساکن منطقه ودینگ برلین هست و مایل است پس از پایان دوره آموزشی اش در رشته پزشکی تحصیل کند.

کودکی

از حامد بلوچ

 

کنگ، افغانستان

 

مادر یعنی عشق
مادر یعنی آرامش
مادر یعنی دوستی
مادر یعنی رستگاری

چرا توصیف مادر؟
چرا با این کلمات؟
شاید در فقدان چیزی؟
یا در حسرت چیزی؟
و یا چیزی که هرگز بیان نشده؟
و شاید بسیار دیر بیان شده؟

چنین است آغاز دوران کودکی من
آنچه را که بیاد میآورم
چیزی در خاطرم نمانده
جز درد و ویرانی درونم

وقتیکه صحبت از کودکی میکنیم
لبخندی شیرین را بخاطر میآوریم
مانند شکفتن شکوفه ای
که در اعماق درون هر انسانی خفته
ولی نه برای من

در کودکی من اسباب بازی نبود
حتی یک توپ پلاستیکی.
کودکی من در دوران حکومت مردی ظالم سپری شد.
من تنها بازمانده خانواده ای هستم که دیگر وجود ندارد.
و تنهائی تنها میراثیست که نصیت و همراه همیشگی من شده.
بیشتر از هر چیز دیگر.
و بیشتر از هر چیز و هر کس.
زندگی بدون کودکی برایم معنائی نداشته،
مثل عسل بدون شیرینی.
هر زندگی آغاز و اوجی دارد.
ولی آغاز کودکی من رنگ و بوئی از احساسهای بچگانه نداشت.

وقتیکه از کودکیم حرف میزنم
شاید شما را بیاد زندگی یک سرباز بیاندازد
در خدمت مردی زورمدار
مردی جاه طلب
مردی که برای نیل به اهدافش مرا مورد سوء استفاده قرار داد.

کودکانی هستند با بسترهائی از پر طاووس.
و کودکانی هم هستند که بسترشان زمین عریانست.
کودکانی هستند که توان آن را دارند که برای رسیدن به رؤیاهاشان تلاش کنند.
و کودکی هم هست که باید برای تکه ای نان بجنگد.

 

حامد بلوچ (۲۱ ساله)

بعد از اتمام دوره مدرسه اش در سال ۲۰۱۸ دوره آموزشی خدمات فنی پزشکی را شروع کرد. غذای بسیار محبوبش زرشک پلو ایرانی هست. علاقه او در زمان فراغتش به ورزش و شنیدن موسیقی و آشپزیست. حامد ساکن منطقه ودینگ برلین هست و مایل است پس از پایان دوره آموزشی اش در رشته پزشکی تحصیل کند.

بنام آزادی

از حامد بلوچ

کنگ، افغانستان

 

وطن
جائی که نماد سرمنشأ هرانسان است
جائی که آغاز و پایان زندگی مرا رقم میزند
جائی که عاشق خاکش هستم

وطنی که بنیانش توسط بیگانگان استعمارگر ربوده شد.
وطنی که احساس آزادی درآن ناجوانمردانه سرکوب میشود.
وطنی که درآن فریاد آزادی را با سرب داغ در نطفه خفه میکنند.

میپرسند:
چه کسی بال و پر مرا چید تا جلو پروازم را بگیرد؟
چه کسی حنجره مرا پر از سرب گداخته نمود تا جلو فریادم را بگیرد؟
فریادهای آزادی در وطنم اینگونه خاموش شدند.

اگر بخواهم وطن را توصیف کنم میگویم:
وطن زبان مادری من است
وطن جائیست که مسلط و مختار بر زندگی خودم هستم
وطن قلب من است
دوست دارم فرمانروای قلمرو خودم باشم که پهناوری آن بیشتر از پهنای شانه هایم نیست.

وطن شخصیت من است
که آنرا در اعماق درونم به زنجیر کشیده ام تا فریادهای آزادیخواهی آن به بیرون بروز نکرده و بیگانگان نتوانند خاموشش کنند.

نیکو (؟) میگوید:
من در حیرتم از انسانهائی که بجای خواب راحت بدنبال جای خواب راحت میگردند.
آنها میگریزند تا دوباره بتوانند خواب ببینند.
با دیدن مرزها و سرزمینها آه میکشم، چراکه بدون وجود این مرزها استعماری نمیبود.
و از خواب هم آه میکشم، چراکه بدون آن طعم مرگ را نمیچشیدم.

 

حامد بلوچ (۲۱ ساله)

بعد از اتمام دوره مدرسه اش در سال ۲۰۱۸ دوره آموزشی خدمات فنی پزشکی را شروع کرد. غذای بسیار محبوبش زرشک پلو ایرانی هست. علاقه او در زمان فراغتش به ورزش و شنیدن موسیقی و آشپزیست. حامد ساکن منطقه ودینگ برلین هست و مایل است پس از پایان دوره آموزشی اش در رشته پزشکی تحصیل کند.

دمشق

روژین نامر

قامشلی, سوریه

 

چگونه دمشق را توصیف کنم؟
چگونه بهشت را توصیف کنم برای کسانی که نمی شناسندش ؟
قلب سوریه.
روح من.
امید دیگران.
این دمشق است.

جایی که جنگ است
جایی که بمب میبارد هرروز
جایی که مردم ترس دارند
این دمشق است

جایی که هرروز در رویای من است
جایی که ریشه من در آن است
این دمشق است

جایی که من از مقصر میپرسم, این تقصیر کیست؟
جایی که هیچ دارویی خون را بند نمی آورد.
این دمشق است.

آنجا, که توریست ها می آمدند
آنجا, که خیابان هایش تخریب شده اند
آنجا, که حالا خون جاریست
دمشق من

دلم تنگ خیابان های توست.
دلم تنگ نورهای توست.
دلم تنگ موسیقی توست,
که هر روز صبح میشنویم.
دلم تنگ شب های توست
که گرم و سرشار از زندگیست
این دمشق است

شهری پر از عشق
شهری پر از خون
بهشتی که
زمین نبرد شده است.

جایی که اشک دلسردی از چشم مردمانش جاریست.
از ترس
و نه از خوشحالی
این دمشق است.

دمشق من.
من دلم میخواهد برگردی.
برگردی پیش من

 

روژین نامر(15)

چهار سال پیش به تنهایی از دمشق مهاجرت کرد. اصالتا اهل منطقه کردنشین قامشلی است. این دختر به عنوان شخص بی سرپرست و زیر سن قانونی به برلین آمد, جایی که امروز به مدرسه فریدریش ابرت اوبرشوله میرود. خانواده اش هم به عنوان مهاجر در عراق زندگی میکنند. روژین در مسابقات گفتمانی با موفقیت شرکت میکند. او به عکاسی علاقه مند است و میخواهد در رشته فلسفه تحصیل کند.
The Poetry Project, Foto © Rottkay

مثل یک تیر

مهدی هاشمی

افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

تصور بازگشت، غیر ممکن

یک ماه مسافرت، مسافرت که نه، عذاب

می خواهم باشم مثل تیر

تیری که سوی نشانه می رود

تیری که میرود بی آنکه کند پشتش را نگاه


 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

رد پاها

یاسر نیک زاده

پنشیر، افغانستان، بزرگ شده ی ایران


کنارم باش و ببین

ببین چه به سرم آمد

هر چه آمد تمام شد و رفت

ولی رد پایش در دلم هست

یادم  باز آمد …..

ساعاتی کف اتوبوس

که وقتی جای خالی نبود

پاها خشک بود

خواب در چشمانم بود

اما جای خواب نبود

سر راهی پلیس گفت بایست

و برگشت و برگشت

در قطار و همه در کابین

ولی من در راهرو

وقتی قایقی غرق شد

دلم از اروپا سرد شد

آنوقت  که همه عالم در خوابند

ما در راهی بی پایان

خسته و تشنه و گرسنه

رفتی که رفتی

بازگشت چه سخت است

همه جان کند ها فقط برای آسایش من نه خانواده من

 

 

یاسر نیکزاده (2002*)

یاسر نیکزاده از اطراف دره پنجشیر می آید. ده سال پیش خانواده نیکزاده به ایران گریخت, و به عنوان مهاجر آنجا سکنی گزید. ولی یاسر میگوید زندگی در ایران زندگی نیست. برای همین خانواده اش او را راهی اروپا کرد. در آلمان یاسر دلش برای خانواده اش زیاد تنگ میشود.
Foto © Rottkay

آغاز زندگی

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران

 

در آغاز من نبودم، مادری بود که خدایم بود.

عشقی یگانه و پدری که هرگز نبود.

و روانی که هرگز آرامش نیافت. و منی که تسلای خاطره ای نداشتم.

مادرم را که دوست می داشتم از جهان رفت.

خواهری که می خواست برایم مادری کند، درمانده بود.

می خواستم بروم اما ماندم.

می خواستم بمانم اما رفتم.

رفتن و ماندن مهم نبودند.

مهم من بودم که نبودم.


 

محمد مشق دوست (1997*)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

به من اشاره نکنید

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

ننویسید
که من مهاجرم
من با جلیقه نجات پیش شما آمدم
بدون چمدان
به من در خیابان های آناتولی اشاره نکنید
و نه در خانه های یونانی
در حین ثبت نامم نگویید
من بهترین حروف شمام
با من به زبان شاهزاده سخن نگویید
که من یک چوپانم, که دره را میشناسد
و گرگ ها از من میترسند
به من گذرنامه ندهید
که روی فرودگاه را کم میکند
به من درس جغرافی ندهید
که به من بیاموزد که در سرزمین ما نفت چون رود روان است
نام مرا در مجله ها ننویسید
و نه سردر مجالس ها
چرا که این ادعایی عجیب است
به سرزمین من با چشمان اسفناک ژورنالیستی ننگرید
یا در آغوش پراحساس زنی رهگذر
شعر مرا نخوانید, سرنوشت مرا بخوانید
نظر ندهید
به خانه های شیشه ایتان پناه ببرید
چرا که من شبی دراز در پیش رو دارم
به یاد دوران زیتونی ام

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

شهر سبز

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

دور قبل از ابدیت

شهر سبز
با شاخه های درخت زیتون
راه من به عشق و خانه ای جدید را ترسیم کرد
جایی که اولین ترانه را شنیدم
به آن امید, که آخرین را هم بشنوم

دور اول

اشعار تازه متولد شده
اولین درخت گیلاس, که دوستش داشتم
آخرین آفتاب, که به او بدرود گفتم
تا طلوع آفتاب
ما یکدیگر را در ساحل شرقی میبینیم

دور دوم

جنگ گذشته با حال
چشمان مادرم
و دستان پدرم
نشانه های پیری گرفته اند

دور سوم

سر من پر از خون و گلوله است
همه شیشه ها شکسته اند

دور چهارم

یکی از اقوامم سعی میکند مرا بکشد
حتی اگر لازم باشد یک میلیون بار با چاقو میزند
و سی صد هزار بمب می اندازد
او بیست و شش طناب آماده میکند
و تسلیم نمیشود

دور پنجم

یکی دیگر از اقوامم
یک انقلابی, که توافق نمیکند
یک زندانی, که مقاومت میکند
حتی بمیرد هم به جنگیدن ادامه میدهد

دور ششم

موج و اشتیاق
مرا در آغوش میگیرند
و نمک های زائد صورتم را میپوشانند
اینجا نه کلامی مانده نه وطنی
اینجا فقط قطعه ای چوب است
که رویاهایم را یدک میکشد.

دور هفتم

اینجا کفتر ها از گشنگی میمیرند
و روی پل ها گم میشوند
مانند من
گمشده ای
دختری, زیر خاک دفن شده
که هنوز لبخند میزند

دور آخر

روزی نو
صداهای قربانیان مرا بدرقه میکنند
در ساحل شرقی در انتظار آقتابم
او نمی آید
من ناراحت میشوم
و خودم را میکشم

دور بعد از ابدیت

شهر سبز راهی سفر شد , به سمت بهشت
تا بعد به مهمانی من بیاید
بعد از جنگ احمقانه مان

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

هنوز اینجا

علاالدین خلیفه

دمشق, سوریه

 

ما در انتظار فرداییم
فردا چیست؟
و ما فردا که هستیم؟

من رویایم را
نشسته در حاشیه خیابان رها کردم
و هنگام وداع گفتم:
منتظرم باش, به زودی برمیگردم

بعد, فردایش, پیشانی تاریک مادرم را بوسیدم,
تا به او به امید دیدار بگویم:
دیر نمیکنم مادر
شب دوباره اینجام.

و برای دوستم, آن شهید,
پیامی روی کاغذی مچاله به جا گذاشتم
سالها پیش رفته بود,
اما باز او را به شامی دعوت کردم
که هرگز به وقوع نخواهد پیوست

اینگونه معشوق من
به مشاهده گردش ستاره ها از پنجره باریک اطاقش ادامه میدهد
و در انتظار لبخند تلفنش است,
در انتظار زنگی, که به او امید ببخشد.
من اینجام
ما به زودی همدیگر را میبینیم.

اما من ماندم, هنوز اینجا.
حتی وجبی تکان نخورده ام.
اینجام, در ذهنم با تو, در روز روشن

 

علاالدین خلیفه (26)

شش ماه است در برلین است به عنوان فردی بدون تابعیت در برلین وطنی یافته است.
گاهی دانشجوی پزشکی, گاهی کارگر انبار است, و در قلبش همیشه شاعر است.

منم

علاالدین خلیفه

دمشق, سوریه

 

منم آن مسافر در دالان های امروزم
و در سوراخ پناهگاه های فردا.
من به دنبال آرامش دریا در بندر وجود خویشتن
و درِ کوچک قایقی.
که روی آن قصه
غایبان را به یادگار بتراشم.

من توام در بانگ وجودت
و در دیوانگی ات
و در خاطراتت
من شبم
من حکمت اشعار توام,
و آن دریچه امید,
که تو در طلوع آفتاب میجویی.
من نیم انسانی که نیم دیگرش خاکستر است,
من هزار سال درد خاموشم
و خنده ای در پایان یک مسیر,
هرچند هرگز به مقصد نرسیده ام.

آنکس, که تو امروز میخوانی اش
تنها کلامی گمشده در شعر است.
من به دنبال خود میگردم
در هر رویایی که از کنارم میگذرد
و هرچه بیشتر میجویم, کمتر میابم.
من توام.
من دقیقا مثل توام
شاید من تو باشم
شاید تو من باشی.

من خدایم در قلب مادر شهیدی.
من ویالونم, که نوایش
درد عود را میبلعد.

من زمستانم و باران
در کوچه های قدیمی دمشق.
من جهنم و بهشتم
و هرآنچه تو بخواهی, میتوانم باشم:
من زندگی ام

 

علاالدین خلیفه (26)

شش ماه است در برلین است به عنوان فردی بدون تابعیت در برلین وطنی یافته است.
گاهی دانشجوی پزشکی, گاهی کارگر انبار است, و در قلبش همیشه شاعر است.

زمان

عدی رجاء

یرموک, سوریه

 

من یک فلسطینی ام از سوریه
من مجبور شدم, سرزمین عزیزم را رها کنم
من شخصی هستم, که زمین و دریا و کوه را شکست میداد
تا آینده مان تامین شود
تا از مرگ رهایی پیدا کنیم
تا جنگ فراموشمان شود

میخواهید که در آلمان ادغام شوم؟
اما ماه ها مجبور به زندگی در کمپ بودم
پارسال گمان میکرد: بلاخره آمدم تا به خانواده ام کمک کنم
آنها از جنگ در عذابند
فکر میکردم میتوانم حمایتشان کنم

تا برای آنها و فرزندانم آینده ای خوب تضمین کرده باشم
اما طول میکشد

و تا بتوانم آنها را دوباره ببینم!
نمیدانم باید چقدر صبر کنم
و آنهم فقط به این شرط که
آنها زنده بمانند
من مسئولیت را میپذیرم

اگر به انسان ها حمله شود, چگونه باید با آن کنار بیایند؟
درست است, همه سوری ها و فلسطینی ها آدم های خوبی نیستند
دقیق میدانم, که آدم بد هم وجود دارد
اما این را هم میدانم: که در هر کشوری اینگونه است, نه فقط در کشور ما
من به دنبال بهانه نیستم
اما به زمان نیاز دارم

 

عدی رجا (18)

در پانزده سالگی تنهایی به آلمان آمد. با برادر بزرگش در برلین زندگی میکند. او خود را مسئول اوضاع خانواده اش در جنگ سوریه میداند, دلش میخواهد از آنها حمایت کند. در حال حاضر دوره کارآموزی تربیت کودکان میگذراند و گاهی ورزش میکند.

نگاهی به گذشته

رغداد الروز

دمشق, سوریه

 

نگاهی به گذشته, زمان های گذشته
زندگی ام چگونه بود؟
کودکی ام چگونه بود؟
همه چی مانند رویاست برایم
دیگر نمیدانم کدام واقعیت است
تازه این را حس میکنم!

میخواهم بدانم جهانم چگونه بود
دوستانم و خانواده ام
بچه تر از اونی بودم که بفهمم
امروز بزرگتر شده ام و خیلی چیز ها را میبینم
و واقعیت سرد است, باید از او جان سالم به در ببرم

نگاهی به گذشته, گذشته ای که
خطرناک است
با این حال گذشته ام را دوست دارم
من کیستم
و چه کسی میشوم
سوال هایم زیادند
و جواب ساده ای ندارم

نگاهی به گذشته, گذشته ای که
در آن دختر خوبی بودم
گمان میکردم, زندگی مانند افسانه است
و معصومانه پا در آن جهان میگذاشتم
از غضبش چیزی نمیدانستم
باید احساساتم را رها میکردم
اما تا آن زمان
چیزهای زیادی آموخته بودم
نگاهی به گذشته, گذشته ای در آینده

 

رغداد الروز (18)

با خانواده اش اوایل سال دو هزار و شانزده به آلمان آمد. امروز در برلین است و میخواهد دیپلم بگیرد. بعدش رغداد دوست دارد پزشکی یا هنر بخواند. در وقت آزادش نقاشی میکشد, مخصوصا پرتره و نماد های طبیعت را. اگر سیاستمدار بود, دلش میخواست برای فمینیزم, گیاه خواری و عدالت بیشتر در دنیا تلاش کند.

برلین

منصور حمیدی

قندوز, افغانستان

 

برلین معنی آزادیست.
آزادی تنهایی بیرون رفتن, بدون ترس.
من میتوانم هرکاری دلم میخواهد انجام بدم.

دروازه براندن بورگ, میدان الکساندر, استادیوم اولمپیا.
کلیسای شهر, مجلس, وانزه , زمین تمپلهوف

مترو
بلیط ها لطفا
پلیس
گذرنامه لطفا
احساس ترس
و صدای آژیری که در سرم میپیچد.

اما برلین معنی امنیت است.
جهان های متفاوتی با هم برخورد میکنند.

گاهی حس تنهایی به من دست میدهد.
روزها برایم خالی از لطف میشوند.
برلین.
اینهمه آدم.
اینهمه مرا میبینند.

 

منصور حمیدی (19)

اهل قندوز در افغانستان است, در مزار شریف بزرگ شده است. اولین فکرش وقتی به آلمان آمد این بود که “همه چی غریبه”.ولی شاکر است که اینجاست و دیگر از بابت جانش ترسی ندارد. افغانستان هرچند زیباست اما خطرناک است. در وقت آزادش منصور فوتبال بازی میکند. خانواده اش هنوز در افغانستان زندگی میکند. و در برلین یک خانواده مشاور پیدا کرده, که او را حمایت میکنند.

دیگران

فیونا زولکه

برلین, آلمان

 

ببین, و دوبار روی برگردان.
ببین چگونه نگاه میکند, اما الان نگاه نکن, زیرا او دارد نگاه میکند.
برای چه اینگونه نگاه میکند؟
نگاه میکنم, تا ببینم, که آیا هنوز نگاه میکند.
حالا نگاه میکند, حالا نگاهش را برمیگرداند.
چرا نگاهش را ناگهان از روی ما برداشت؟
زیادی نگاهش کردم؟
حالا باز نگاه میکند.
ما لبخند میزنیم.

 

فیونا زولکه (1994)

اهل برلین است. شعرش درمورد لحظه ای از نگاه های یواشکی در مترو است. جایی که انسان هایی کنار هم مینشینند که هیچ جای دیگری با هم روبرو نمیشدند. چه پیر چه جوان, چه مهاجر, اینجا بزرگ شده, یا در حال سفر, در حال گذر.

رسیدن

فیونا زولکه

برلین, آلمان

 

آمدن, نفس کشیدن, من می آیم.
رسیدن مانند آرامش می ماند
تازگی ها فهمیده ام,
که رسیدن میتواند ترسناک هم باشد
غریبی گاهی ایجاد ترس میکند.
میتوان در غریبه ها به چیزی رسید؟

 

فیونا زولکه (1994)

اهل برلین است. او در مورد حس رسیدن در جایی غریب می نویسد.

خطرناک تر از سوال

صلاح علی انقاب

طرابلس, لیبی

 

یک خانم مو بلوند از من پرسید
برای چه آمده ای؟
یک سوال ساده
یک سوال قرمز
و جوابش از خود سوال خطرناک تر
چرا آمده ای؟
جواب دادم: تصادفی

تصادفی به دنیا آمدم
و نفرین زادگاهم مرا گرفت
رنگ پوستم هم تصادفی است
زبان مادری ام هم

و اینجا, که قطار ها فقط بعضی وقت ها طبق برنامه حرکت نمیکنند
و فقیر ها از پول مالیات دریافت میکنند
و مردم وقتشان را با کار پر میکنند
اینجا, که به زبان معما سخن میگویند
و فقط میخندند, وقتی مستند

تصادفی است, که من آمده ام
و بین تصادف ها جستجوی یک سرزمین پدری بود
که لباسی رسمی به تن نداشته باشد
یک سرزمین پدری
مانند تصور کودک از اسباب بازی
یا شوق یک نوجوان از یک بوسه
یک سرزمین پدری, که هیچ کتاب لغتی تعریفش نکرده باشد.
چرا آمده ای,
میپرسد
میگویم

آمده ام در پی یک سرزمین پدری
که هیچ چیز ممنوع و آزاد نباشد
یک سرزمین پدری, که آسمانش سر کودکان را نوازش کند
و ابر ها قلب باکره ها را ببوسند
یک سرزمین پدری, که ماه و خورشیدش
در مجلس بنشینند و فقط نور حکومت کنه
در بین تصادف ها زمانی بیهوده گذراندم
در پی سرزمینی پدری بدون کوه و دره
به غیر از کوه ها و دره های بدن خانم ها
که هر روز در آنها با کلی عشق میتوانم غرق شوم
و بعد یک شهروند محترم باشم

اما من فهمیدم
که انسان سرزمینی پدری ندارد
جز شکم مادرش

 

صلاح علی انقاب (37)

از طرابلس لیبی می آید, و نویسنده است. به عنوان محقق و فعال حقوق بشر خود را مشغول نقد از افراط فوندامنتالیستی و نفرت پراکنی مذهبی میکند. او بنیان گذار مجله “ارمات” هم هست. اما به گفته او این مجله در لیبی چاپ نمیشده. نه در زمان قذافی نه الان. به دلیل فعالیتش در تحقیق افراط فوندامنتالیستی و عضویتش در گروه لیبرال دموکرات لیبی توسط گروه انصار الشریعه تهدید شده است. این گروه اینترنتی به دلیل تهدید اعضایش بسته شد. و تعلیمات صلاح در مورد متون اسلامی در دوران قذافی مورد پیگرد قرار گرفته اند. از او به خاطر کفر گویی, آتئیسم, و نفاق شکایت شده است. بسیاری از ادارات عربی وی را ” فعال سیاسی خطرناک” نامگذاری کرده اند و تا به حال چندین بار در فرودگاه دستگیر شده است. در اکتبر دوهزار و چهارده نهایتا اخوان المسلمین او را ربودند, و کتک زدند. جانش را مدیون دوستانش است. برای او دیگر جایی درلیبی نبود. او دو هزار و پانزده به تونس رفت و بعد به آلمان آمد. به لطف دعوت اوپن آی آوارد برای فعالیت های ژورنالیستی اش جایزه گرفت. همان سال وی از آلمان درخواست پناهندگی کرد.
امروز صلاح با زنش در دوسلدورف زندگی میکند.

سرزمین مادری

صلاح علی انقاب

طرابلس, لیبی

 

وطن نه مرزی دارد
نه دروازه ای, که صاحبان پاسپورت های رنگی بتوانند از آن گذر کنند
با یک ویزای ورود, که تاریخش با مرگ تمام میشود
یک ایده ای, که توضیح دادنش بی فایدس
تلاشی بیجاست در جستجوی زبانی رسمی
من فرزند تصادفم
تولد مقدس فرزند خدا
و تمام جهان خانه من است

من پسر سرزمینی ام که بسیار دور است
از اتاق های گاز نازی ها
و از فتوا و نفرت پراکنی و لعن امام ها
پسر سرزمینی که از جنگ های صلیبی
در امان مانده
و همینطور از هگانا و بوکو حرام

سرزمین من زمینی تشنه و بی حس نیست
از ستون های اسکناس تشکیل نشده
و معدن طلای سیاه ندارد
و نه فرار و جنگ داخلی دارد
نه مین و قربانی

سرزمین مادری ام جاییست
که خاطرات کودکی اک تمام شدند
وقتی ده ساله بودم
جایی که شغلم
بازی کردن بود
جایی که یک خنده کافی بود
برای خرید یک دوست

امروز جاییست
که بچه هایم میتوانند بخوابند
بدون ترس از صدای پروپاگاندا
و ترس از جنگ مذهبی
و دزد اسباب بازی

 

صلاح علی انقاب (37)

از طرابلس لیبی می آید, و نویسنده است. به عنوان محقق و فعال حقوق بشر خود را مشغول نقد از افراط فوندامنتالیستی و نفرت پراکنی مذهبی میکند. او بنیان گذار مجله “ارمات” هم هست. اما به گفته او این مجله در لیبی چاپ نمیشده. نه در زمان قذافی نه الان. به دلیل فعالیتش در تحقیق افراط فوندامنتالیستی و عضویتش در گروه لیبرال دموکرات لیبی توسط گروه انصار الشریعه تهدید شده است. این گروه اینترنتی به دلیل تهدید اعضایش بسته شد. و تعلیمات صلاح در مورد متون اسلامی در دوران قذافی مورد پیگرد قرار گرفته اند. از او به خاطر کفر گویی, آتئیسم, و نفاق شکایت شده است. بسیاری از ادارات عربی وی را ” فعال سیاسی خطرناک” نامگذاری کرده اند و تا به حال چندین بار در فرودگاه دستگیر شده است. در اکتبر دوهزار و چهارده نهایتا اخوان المسلمین او را ربودند, و کتک زدند. جانش را مدیون دوستانش است. برای او دیگر جایی درلیبی نبود. او دو هزار و پانزده به تونس رفت و بعد به آلمان آمد. به لطف دعوت اوپن آی آوارد برای فعالیت های ژورنالیستی اش جایزه گرفت. همان سال وی از آلمان درخواست پناهندگی کرد.
امروز صلاح با زنش در دوسلدورف زندگی میکند.

اینجا و آنجا

صلاح علی انقاب

طرابلس, لیبی

 

بین اینجا و آنجا
فرقی نیست
باورم کن, انسان انسان است.

در کشور من
ملی گرا ها خیابان را با شعار از نفرت پر کرده اند
و اینجا شصت یا هفتاد یا هشتاد سال پیش
ملی گرا ها خیابان را از نفرت پر کردند
آنجا همه از یهودی ها بدشان می آمد
و همسایه ها
و سیاه پوست ها
و نوزاد ها
و اینجا هم همینطور
یهودی ها
همسایه ها
سیاه پوست ها
و نوزادها.

آنجا همسایه ها شهر ها را نابود کردند.
هزاران نفر مردند و همه با هم جنگیدند.
در سرزمین مقدس جلوی در ها و بیمارستان ها
برای حکومت به دنیا
و چیزی که از آن باقی بماند.
آنها بهترین قوم جهانند
صرفا به خاطر مکان تولدشان
و کمی هم به خاطر نفت و ارث

که تا حدودی رویایی و تا حدودی مقدس است.
اینجا هم همینطور. شصت هفتاد هشتاد سال پیش.
همسایه ها شهر را آتش زدند.
هزاران نفر مردند و همه با هم جنگیدند.
تا به دنیا حکومت کنند.
یا به آن چیزی که از دنیا باقی می ماند.

آنها بهترین قوم دنیایند, به دلیل محل تولدشان.
و کمی هم به خاطر نفت و ارث
که تا حدودی رویاییست و تا حدودی مقدس

آنجا بچه هایی هستند, که آرزو دارند تیم ملی شان پیروز شود.
و دخترانی, که آرزوی روزی را دارند, که پرواز کنند.
بدون تحت کنترل بودن از ریش برادرشان.
و بدون فتواهای مذهبی و ممنوعیت های دینی.
اما اینجا کودکان خوشحالند از موفقیت تیم ملی شان.
و دختران به قاره های مختلف سفر میکنند برای یافتن دنیایی بهتر.
بدون تحت کنترل بودن ریش برادرشان
یا فتوای مذهبی و محدودیت های دینی.

و این فرق بین اینجا و آنجاست.
باور کن, دوستم.
فقط شصت هفتاد هشتاد سال.

 

صلاح علی انقاب (37)

از طرابلس لیبی می آید, و نویسنده است. به عنوان محقق و فعال حقوق بشر خود را مشغول نقد از افراط فوندامنتالیستی و نفرت پراکنی مذهبی میکند. او بنیان گذار مجله “ارمات” هم هست. اما به گفته او این مجله در لیبی چاپ نمیشده. نه در زمان قذافی نه الان. به دلیل فعالیتش در تحقیق افراط فوندامنتالیستی و عضویتش در گروه لیبرال دموکرات لیبی توسط گروه انصار الشریعه تهدید شده است. این گروه اینترنتی به دلیل تهدید اعضایش بسته شد. و تعلیمات صلاح در مورد متون اسلامی در دوران قذافی مورد پیگرد قرار گرفته اند. از او به خاطر کفر گویی, آتئیسم, و نفاق شکایت شده است. بسیاری از ادارات عربی وی را ” فعال سیاسی خطرناک” نامگذاری کرده اند و تا به حال چندین بار در فرودگاه دستگیر شده است. در اکتبر دوهزار و چهارده نهایتا اخوان المسلمین او را ربودند, و کتک زدند. جانش را مدیون دوستانش است. برای او دیگر جایی درلیبی نبود. او دو هزار و پانزده به تونس رفت و بعد به آلمان آمد. به لطف دعوت اوپن آی آوارد برای فعالیت های ژورنالیستی اش جایزه گرفت. همان سال وی از آلمان درخواست پناهندگی کرد.
امروز صلاح با زنش در دوسلدورف زندگی میکند.