مادر

کاهل کشمیری

غزنی، افغانستان


مادرعزیزم

ای کاش تو باز ایی و من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که برفتی و دمی جا گرفتی

انجا بروم گریه کنان جای تو بوسم


 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

وطن

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران


گذشتم از جان و دیارم، چه بسا خواب و خیالم.

غربتی جان مرا سوزاند، مادری گریه کنان مرا از خود راند.

 

گفتم این بار دگر سختی تمام شد.

کول بار رو بستم و حرکت شروع شد.

جان خود را به یه اقیانوس سپردم.

خدایا، مرسی که نمردم، زنده هستم.

خیلی ها مردند، به دریا جان سپردند.

 

خدا لعنت کند آب هایی را که جان گرفتند.

با لطف خدا و یاد خواهر من رسیدم.

اما با چشم رنگ بدبختی را دیدم.

 

 

محمد مشق دوست (*1997)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

مستی و دیوانگی

شاه ضمیر هوتکی

مزار شریف، افغانستان

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهانی بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی لبخند با جهانی تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک اسارت ریختن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگ آخر تقویم عشق

خبر از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیموده قربانی نداشت

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

دست و پای عشق را زنجیر کرد

 

شاه ضمیر هوتکی (2000*)

شاه ضمیر هوتکی از مزار شریف در افغانستان, تنها پسر خانواده است. خانواده میخواستند زندگی اش امن باشد و آینده اش روشن, به همین دلیل وی را راهی کردند. در مسیر آبی به سمت یونان قایقش غرق شد و شاه ضمیر با خوش شانسی از کمین مرگ گذشت.
Foto © Rottkay

آخرین تابستان من در افغانستان

کاهل کشمیری

 

...گرم بود و اشعه خورشید به قدری سوزان بود که من به سختی می توانستم کار کنم .

ولی مگر امکان دارد آدم کار نکند؟ کار نکردن یعنی از گشنگی بمیری و در خیابان زندگی کنی. کجا من و خانواده ام پناه ببریم؟

صورتم را آبی زدم، یک پیراهن سفید نازک به تن کردم، رفتم به بازار که به مشتری ها برسم. من نفهمیدم در برلین کی تابستان بود. تقریبا تمام مدت سرد بود. فقط چند روزی گرم بود. به همین خاطر همه لخت در خیابان می گشتند. یا در پارک ها زیر آفتاب دراز می کشیدند. یا شنا می رفتند.  

و من تعجب می کردم که چه طور امکان دارد آن ها همین جور لخت در خیابان ها بگردند و در پارک ها دراز بکشند و بازهم شب غذایی برای خوردن داشته باشند؟

اما تابستان افغانستان تنها گرم نبود. درد داشت. آن دردهای مادرم بود و

درماندگی پدرم. ناچاری و درماندگی خواهرم که باید از سر تا پای خودش را در برابر نگاه های حریص مردان می پوشاند. سرانجام کسی با او ازدواج کرد، اگرچه از من کوچک تر بود. و حالا یک پسر دارد.

از خودم می پرسم، آیا او عروسکش است یا بچه اش؟

در آخرین تابستانم در افغانستان در مسیر راهم به سرکار یک موتورسوار مسلح پلیسی را با تیر زد. او فرار کرد. پلیس تازه ازدواج کرده بود. تازه زندگیش آغاز شده بود. فقط می خواست که کار و درآمدی داشته باشد.

اما در یک ثانیه مرد. وقتی پلیس آمد، او از دنیا رفته بود.

 

آیا میخواهید که من از آخرین تابستانم در افغانستان بگویم؟

 

من عاشق موتور سواری بودم، عاشق اینکه بدون هدف بگردم و گاز بدهم. باد به صورتم می خورد و آفتاب می تابید و من گاز می دادم. داشتم به طبیعت غزنی فکر می کردم و با سرعت می رفتم.

ناگهان ماشینی با چند مرد از من سبقت گرفت. سرعت خود را کم کرد. به من علامت داد. نگه دار! ترس وجودم را فرا گرفت. پا روی گاز گذاشتم و فرار کردم. پسرعمویم را صدا زدم: داد زدم: «در را باز کن، چند مرد دنبالم هستند. می خواهند مرا بربایند.»

اینها همان کسانی بودند که پسرهای خوشگل را دنبال می کنند.

مثل برق رفتم سمت خانه اش. او در را باز کرد و من پریدم داخل. نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر کردم.

 

می خواهید که دوباره برایتان از آخرین تابستانم در افغانستان تعریف کنم؟

 

بعد از یک سال درغربت خوشحال بودم که بلاخره یک جایی برای ماندن پیدا کردم، یک اتاق برای خودم. برای خودم چهاردیواری ای داشتم، حتی یک کلید برای دری که در اختیار خودم می بود.

نفس راحتی کشیدم، در را باز کردم و از شدت خستگی به خواب رفتم.

چشمهایم هنوز کامل بسته نشده بودند که در باز شد و من سنگینی وجود کسی را حس کردم. چشمهایم را بسته نگه داشتم، پتو بر روی صورتم بود.

ناگهان سنگینی بدنش را بر روی بدنم حس کردم و تمام وجودم را عرق فرا گرفت. شروع کردم به لرزیدن.

دهانم را باز کردم. اما صدایی از من نیامد.

شنیدم که او می گوید: اینجا چه کار میکنی و چرا به اینجا آمدی؟

شروع کردم به جیغ کشیدن، آنقدر بلند که از صدای بلند خودم بیدار شدم.

او رفته بود و از خودم پرسیدم، او چه کسی بوده؟

 

 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

آخرین تابستان من در برلین

میشائل کرازنُف

برلین، آلمان

 

آخرین تابستان من در برلین بسیار گرم بود،
اشعه خورشید به قدری داغ بود،
که من تقریباً هر روزبه  شنا رفتم

کی توی تعطیلات تابستان کار می کنه؟
آخرش سر کار نرفتن یعنی،
امسال از ایفون جدید خبری نیست

صورتمو آب میزنم
بستی می گیرم وپیش دوستانم میروم تا قبل از سفر آنها را دیده باشم

رسیدم ترکیه
اصلا از تابستان خبری نبود
آنجا درهتل تمام مدت کولر روشن بود
فقط بیرون گرم بود

تمام توریستها رفتن به ساحل،
یا توی اِسپا دراز کشیدند یا توربازید از امکان گرفتند.
من از این حیرت زده شدم
که چطور آنها می توانند بروند ساحل،
توی اِسپا درازبکشند و تور شهر بگیرند
و با این وجود سهم خودشان را هم از بوفه بگیرند

ولی تابستان در آلمان فقط گرم نبود.
دردناک بود. درد و غم دوستانم، یاس و نا امیدی برادرانم، درمانگی خواهرانم،
از آنجا که به زودی ما باید همگی دوباره به مدرسه برویم
من از خودم می پرسم.
آیا تعطیلات تابسانی برای من اینقدر زود گذشت یا برای دیگران هم همیطور؟

 

 

میشائل کرازنُف، ۱۸

ناامید

غنی عطایی

هرات، افغانستان

 

سخت گذشت تا فهمیدم 

هیچ چیز از هیچکس 

بعید نیست.

هر چقدر هم  که سنم 

زیاد باشد وقتی ناراحتم

دلم می خواهد مادرم 

کنارم باشد 

اما من 

از دنیا ناامید هستم.

 

 

غنی عطایی (2000*)

غنی عطایی در شهر قدیمی و تجاری هرات در افغانستان بزرگ شده, در مرز ایران. پدرش در جنگ به قتل رسیده و مادرش در تصادف فوت شده. به عنوان پسری یتیم تنهایی راهی آلمان شده.
Foto © Rottkay

همدردی به روی دوش پشه

سادات پناه سید

قندوز, افغانستان

 

غرور که در انسان جای بگیرد محکوم به شکست میشوی,
چون خدا مغروران را دوست ندارد.
انسان ها اکثرا زمانی مغرور میشوند,
که کمی شهرت به دست می آورند.
به محض اینکه به شهرت برسند,
همه چیز را ناگهان فراموش میکنند:
اینکه که بودند
و چه میخواستند بشوند.
اینجور انسان ها حرمت و شرافت در وجودشان کم شده.
تا ثروتمند میشوند
دیگر حتی نمیخواهند دست یک فقیر را لمس کنند.
اگر فقیری
همه دارایی اش را
روی شونه فیلی سوار کند
کمر فیل میشکند
اما اگر احساس همدردی روی شونه پشه ای بگذارد,
ممکن است پیامش تا هندوکش برسد.

 

سادات پناه سید (21)

اهل افغانستان است و سه سال میشود که در آلمان است. او ورزش بوکس را دنبال میکند زیرا آرزویش این است بوکسر حرفه ای شود.

دیگر در اول راه نیستی

سوفی سنگر

برلین, آلمان

 

اولش ناعادلانه است
و تو را میجود
مانند گرسنگی که شکمت را میخورد
و بعد همت وارد میشود
همت برای اینکه چیزی را تغییر دهی
و تو را به سمتی می کشد, مانند کاری که باد با بادبان میکند
تو به آسمان مینگری
و پرنده را می بینی, که به جنوب میروند
انگار بی وزن اند
انگار ترکیبی از پر و آزادی اند
صدای امواج مرا احاطه میکند و تو فرو میروی در عمق,
اما در حین فرو احساس میکنی آزادی
و میبینی که بی عدالتی, گرسنگی, ترس و غم
از کنارت شناکنان رد میشوند
تو همه چیز را پشت سر میگذاری
چیزی که میماند, آزادیست
به زمین که میرسی, پرنده شده ای
دگر چیزی تو را نمی کشد, نمیجود, نمی برد, فشار نمی دهد
زجر به سر میرسد
تو نیز کاملا موجودی دیگری
دگر چیزی به حساب نمی آید, جز همتت
اولش ناعادلانه است
اما تو دیگر در اول راه نیستی

 

سوفی سنگر(18)

تازه دیپلم گرفته است از مدرسه برتاـ زوتنرـ اوبرشوله واقع در برلین. عاشق اینست, که اشعار و داستان های دیگران را بشنود و آرزو می کند که با رویی بازتر با غریبه ها روبرو شویم. تا به جای تنفر به هم کمک کنیم.

امروز حس میکنم آزادم

روبین عثمان

قامشلی, سوریه

 

امروز حس میکنم آزادم
اجازه دارم به زبان مادری ام سخن بگویم: کردی
من آزادم, مرزی وجود ندارد
اکنون میتوانم هرچیزی بی آموزم, که میل دارم
زیرا در آلمان هستم
قبلا در سوریه بودم
اما من کردم
و کرد نمیتواند آنجا تحصیل کند
کرد آنجا اجازه ندارد کار کند یا شغلش را خودش انتخاب کند
کرد حق ندارد آزادانه تردد کند یا سفر کند
من درخواست تابعیت سوری کردم
ولی تابعیت سوری به من ندادند
چون که من کردم
چون که من کردم
خیلی چیز ها برایم مجاز نیست

 

روبین عثمان (بیست و چهار سال)

از شهر کردی قامشلی در سوریه می آید. او دوست دارد در آلمان مشاور اجتماعی شود.

چه چیز افغانستان دلتنگم نمیکند

سمیه حسن زاده

هرات, افغانستان

 

چیزی از افغانستان که دلتنگم نمیکند:
خطر در خیابانش. شب, ساعت هشت به بعد, زنی تنها از خانه بیرون نمیرود, اتفاقی ناگوار رخ میدهد.

چه چیز افغانستان دلتنگم نمیکند:
در دوران کودکی اجبار به برقع به سر کردن, فقط چشمان آزاد. این چه کشوری است, که سر دختر بچه ای پارچه می اندازد.

چه چیز افغانستان دلتنگم نمیکند:
دیدن مادری ناامید, که با کپسول گاز به حمام میرود تا خودش را آتش بزند. ناامید, از اینکه بچه هایش, خواهرم و من, چیزی برای خوردن نداریم و رنج گشنگی میکشیم. پدر در را شکست و مادر را از حمام بیرون آورد, با سوختگی روی بدن.

چه چیز افغانستان دلم را تنگ نمیکند:
اشک های کودکی ام, که با دوستم تقسیم میکردم. دوستم شاهد بود, که چگونه پدرش مادرش را میزند. آنقدر شدید, که مادرش کشته شد. پدرش هم زنی جدید گرفت. نه پلیسی, نه محکومیتی. و اگر هم پلیسی بیاید, پول میگیرد و میرود.

در مصاحبه با وزارت مهاجرت از من پرسیدند:
چه میکنی, اگر تو را برگردانیم؟
جواب دادم:
خودم را جلوی چشمتان آتش میزنم.

 

سمیه حسن زاده (25)

اهل هرات در افغانستان است, در ایران بزرگ شده. این متن داستانی شفاهی در مورد افغانستان است.

نفس بکش

رونیا لوتز

برلین, آلمان

 

(نفس کشیدن, رسیدن) نفس بکش. نفس بکش!
بهتر میشود.
هرروز بهتر
نفس بکش. تنها. نفس بکش
کامل. نفس بکش. افغانستان. یک
من و او.
و او دلتنگ خانواده اش.
طبیعیست دلتنگی اش. جای سوالی نیست.
صدای خنده هایش آرام است, مثل مادربزرگ, زمانی که از جوانیش در انبار سخن میگفت.
“چه باید کرد”
همانطور که آنزمان اون شکلی بود
الان هم اون شکلی است.

 

رونیا لوتز(23)

در برلین بزرگ شده. سعی میکند در کارهایش روشنفکر ها را به تحقیق کارهای تاثیرگذار ترغیب کند. ضمنا علاقه مند به سوپ هم هست, و بحث های فلسفی بامدادی و پولک تزئینی. یک چیزی که خیلی دوست داره یاد بگیره تب دنسه. شعرش راجع به جنگ و مهاجرت است. از قدیم تا امروز.

آیا افغان بودن جرم است؟

روبینا کریمی

کابل, افغانستان

 

آیا افغان بودن جرم است؟
آیا در افغانستان به دنیا آمدن جرم است؟
چرا همه جای دنیا برای ما افغان ها ظلم است؟
چرا در ایران اجازه تحصیل از ما دریغ میشود
چرا در آلمان اقامتی که به ما افغان ها میدهند با اقامتی که به دیگر مهاجران میدهند متفاوت است
و حتی اگر در کشور دیگری متولد شویم
ظلم افغان بود, سایه اش را از روی ما برنمیدارد
حتی اگر افغانستان را به چشم ندیده باشیم فقط بدانیم که افغان هستیم.
آیا فکر میکنید جدا شدن از مادر و پدر و خواهر و برادر آسان است/
آیا به تنهایی بدون خانواده زیستن آسان است.
مگر تنها بودن لذت بخش است. نخیر. نخیر نیست.
تنها بودن فقط در توان خداست. بلی فقط در توان اوست.

پس لطفا در هر کشوری که ما افغان ها هستیم
از آزار دادن ما دست بردارید. لطفا. لطفا
افغان بودن جرم نیست
افغان هم یک انسان است
در همه جا اشخاص خوب و بد هست
پس چرا جریمه آدمهای بد را همه پرداخت کنند؟

 

روبینا کریمی (17)

به تنهایی از کابل فرار کرد. مادرش زود به رحمت خدا رفت, و برادر دوست داشتنی اش هنوز در وطن است. علارغم آنچه در گذرنامه اش ذکر شده او را بزرگسال به شمار آوردند و او مجبور به ترک محل اقامت با محافظت های ویژه شد و امروز پیش آن خواهرش زندگی میکند, که در حال حاضر برای کار به برلین آمده.

تنها

روبینا کریمی

کابل, افغانستان

 

تنها در اطاقی
تنها در ظلمت
تنها و بدون خانواده ای
آموختم تنهایی را,
و او کنار من نشست
فکر های دیروز در سرم میپیچند
و کل شب پیچیدند ـ دیروز
دیروز دیروز ـ در سرم.
دیروزی که پیش خانواده ام بودم.
و الان؟ الان کجام ؟
باز خانواده ام را میبینم؟

و پس از این شب هم صبح سر رسید .
و التیام جای یافت
کنارم نشست: » دنیا, این دنیا گاه کوچکتر از آنیست که میپنداری.«
“بدان!”
»دیروز کجا بودی و امروز کجایی؟«
»مانند صاعقه ای زندگی ات دگرگون شد.«
و حالا؟
و حالا هرروز کمی بیشتر به تنها بودن عادت میکنم.

 

روبینا کریمی (17)

به تنهایی از کابل فرار کرد. مادرش زود به رحمت خدا رفت, و برادر دوست داشتنی اش هنوز در وطن است. علارغم آنچه در
گذرنامه اش ذکر شده او را بزرگسال به شمار آوردند و او مجبور به ترک محل اقامت با محافظت های ویژه شد و امروز پیش آن خواهرش زندگی میکند, که در حال حاضر برای کار به برلین آمده.

خشم و تکبر

روبینا کریمی

کابل, افغانستان

 

آیا من حق ندارم شریک زندگی خود را انتخاب کنم؟
چیست فرق میان زنی افغان و زنی آلمانی؟
هر دو زن اند!
آیا فرقشان در آلمانی بودن و افغانی بودنشان است؟
بار حیا معمولا روی شانه بانوان است.
مرد ها هر کاری دلشان میخواهند میکنند.
اما اگر من هم درخواست هایم را آزادانه بیان کنم, در نهایت این منم, که مقصر است.
من انسانم.
تنفس میکنم.
میخواهم زندگی کنم
میخواهم آزاد باشم و پرواز کنم
و از این زندگی, که هدیه خداوند است, لذت ببرم.
چرا میخواهی این زندگی را از من بگیری؟
من هم یک انسانم.

ای پسر , اینجا افغانستان نیست!
ببین کجایی و چشمهایت را باز کن
آن ظلمی که با من میکردی اینجا با دختران نمیتوانی تکرار کنی.
حال تو دیگر تصمیم گیرنده نیستی, بلکه او هم حق دارد تصمیم بگیرد که میخواهد با تو باشد یا نه.
زیرا حق ما اینجا با هم برابر است . پس احترام ما را داشته باش
در هرکجای دنیا باشم فرقی نمیکند که آخر اسمم افغان یا آلمانی است.
اسم زن کافیست.

 

روبینا کریمی (17)

به تنهایی از کابل فرار کرد. مادرش زود به رحمت خدا رفت, و برادر دوست داشتنی اش هنوز در وطن است. علارغم آنچه در گذرنامه اش ذکر شده او را بزرگسال به شمار آوردند و او مجبور به ترک محل اقامت با محافظت های ویژه شد و امروز پیش آن خواهرش زندگی میکند, که در حال حاضر برای کار به برلین آمده.

آقای فریدریش, پادشاه اداره خارجی ها

روبینا کریمی

کابل, افغانستان

 

از زمانی که به آلمان رسیدم.
با انسان های خوب و بد روبرو شده ام.
انسانها خوب همیشه کمک و حمایت کرده اند,
در صورتی که انسان های بد سنگ سر راهم گذاشته اند.
و اما شخصی که هر بار یک هفته از ماه را برایم زهر مار میکرد کسی نبود جز آقای فریدریش .
او کارمند اداره خارجی هاست.
هر بار که من به آنجا میروم جمله ای که مرا تخریب و متهم کند آماده کرده است.
و هر بار به گریه می افتم احساس میکنم خوشحال میشود.
وقتی با وکیلم مکالمه کرد به او گفت : “گاهی شما جلوی دادگاه پیروز میشوی و گاهی من”.
ای کاش یکی برای آقای فریدریش توضیح میداد, که پای چه مساله ای در میان است.
مساله اصلی جدال روزمره او با وکیلم نیست,
مساله اصلی این نیست که کدام در دادگاه پیروز میشود و کدام شکست میخورد.
مساله اصلی که روی میز است, زندگی من است.

آقای فریدریش کسی است که گمان میکند همه افغان ها دروغ میگویند.
و من هربار به او میگویم:
هیچ کدام ما داوطلبانه به اینجا نیامده ایم.
هیچ کس دلش نمیخواهد خانواده و وطنش را ترک کند,
حتی اگر وطنش خراب و بحران زده باشد.

این هفته باز هم در اداره خارجی ها بودم.
دو ساعت تمام منتظر مانده نوبتم شود.
اما بعد مرا به خانه فرستادند.
خود آقای فریدریش بود, آنکسی که مرا به خانه فرستاد.
وقتی انبوهی از غصه را در چهره من دید, لبخد رضایت بخشی به لبش نشست.
و من باز باید صبر کنم.
پنج ساعت انتظار
تا بهم وقت ملاقات بدهند.

شنیده ام آلمان سرزمینی است,
که در آن عدالت موجود است
و من امیدوارم آقای فریدریش,
که به خودش اجازه میدهد مانند پادشاه اداره خارجی ها ظاهر شود
و معتقد است, قدرت تام در جهان پناهندگی دارد,
روزی سزای این اعمالش را ببیند.

با اعضای سنا وقتی این مشکل را در میان گذاشتم,
که اگر جای من بودند چه میکردند,
جوابی نداشتند.

 

روبینا کریمی (17)

به تنهایی از کابل فرار کرد. مادرش زود به رحمت خدا رفت, و برادر دوست داشتنی اش هنوز در وطن است. علارغم آنچه در گذرنامه اش ذکر شده او را بزرگسال به شمار آوردند و او مجبور به ترک محل اقامت با محافظت های ویژه شد و امروز پیش آن خواهرش زندگی میکند, که در حال حاضر برای کار به برلین آمده.

عشق و جدایی در آلمان

مهدی رضایی

تهران, ایران

 

عشق مساله ایست, که خیلی ها با آن آشنایند.
بعضی ها موفقند, و بعضی ها شکست میخورند.

چه بر سر عشاق می آید؟
با آنهایی که با هم میمانند و آن هایی که از هم جدا میشوند؟

اعتراف میکنم: برای ما مردان جوان سخت است, در خیابان راه رفتن, در کلاب ها و در مدرسه.
وقتی میبینیم, چگونه می آیند, چگونه سخن میگویند, چگونه لباس میپوشند.

انسان گوش دارد, بینی دارد, چشم دارد, حس دارد.
میشنود, بو میکند, میبیند. نیاز دارد.
دختر ها و پسر ها.

میدانید که پسر از طریق چشم عاشق میشود.
وقتی عاشق شد آن عشق را میجوید.
اما, آیا آن را می یابد؟
در این شرایط دو امکان موجود است.
یا باهم میمانند و پیر میشوند.
که تعدادشان کم است.
یا بعد از مدتی از هم جدا میشوند.

اما در زمان کوتاهی که با یکدیگرند, کارهایی مشترکی میکنند.
به هم اجازه دیدن اعماق روح یکدیگر را میدهند.
و رابطه ای عمیق شکل میگیرد.

ما مردها میترسیم, که مارا به تمسخر بگیرند.
برای همین جدایی برایمان بسیار سخت است.

 

مهدی رضایی(16)

در تهران به دنیا آمده و متولد شده. در خانواده افغان های مهاجر به دنیا آمده.
دوهزار و پانزده از تهران به آلمان مهاجرت کرد.

وطن

مهدی رضایی

تهران, ایران

 

بدون وطن بودن, این را نمیخواهم.
همانطور که بدن نمیتواند بدون روح باشد.
خون و خاک از وطن من مکیده میشوند, سالیان سال.
انسان ها کشته می شوند, و کودکان. زندگی ها نابود.
وطن؟ مردم با دردشان تنها مانده اند.
وطن؟ مردم بدون کمک رها شده اند.
اشک سرازیر است.
حال وطن من خوب نیست.
مجروح از دشمنان دوست نما
مجروح از متحدین
در سوگ, بی دفاع.

مردم بختشان را آزمودند,
تحصیل کردند, همه کاری کردند.
بدون چشم انداز.
وطن؟
و آنها هم وطن را رها میکنند.

 

مهدی رضایی(16)

در تهران به دنیا آمده و متولد شده. در خانواده افغان های مهاجر به دنیا آمده.
دوهزار و پانزده از تهران به آلمان مهاجرت کرد.