اروپا

شاه ضمیر حتوکی

مزار شریف، افغانستان

 

زنان جوان در اینجا اجازه دارند دوست پسر داشته باشند.
آن ها می توانند با همدیگر بیرون بروند و کاری بکنند.
دختران افغانی اجازه چنین کاری را ندارند،
حتی اگر به اندازه کافی بزرگ باشند.

سپس مرد دنبال همسر می گردد.
و یک عروسی برگذار می شود.
تا شب عروسی دختر ها همسر را نمی بینند.

دو تا ماشین در برلین تصادف کردند.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود،
که پلیس آنجا بود، با نور آبی.
اگر در افغانستان بود، راننده ها با همدیگر زد و بند کرده بودند،
و ساعاتی بعد پلیس ظاهر می شد.
هر چند هم اتفاقی نیفتاده باشد، غیر از چند تا خش.

مردم در اینجا عصرها به خیابان ها می روند، در افغانستان نه. وقتی یک جوان افغانی از خانه بیرون می آید، نمی داند که آیا دوباره بر می گردد. او برای همیشه خداحافظی می کند. وقتی یک جوان افغانی از خانه بیرون می رود، احتمالا پول دارد، امکان این وجود دارد که ربوده شود. اگر کمی زیباتر باشد، او را برای کارهای دیگر در نظر می گیرند یا با بمب منفجر می کنند. در اروپا این گونه نیست.

 

شاه ضمیر حتوکی

پدر

سمیع الله رسولی

 غزنی، افغانستان

 

پدر مهربانم
صد بوسه زنم خاک قدم های پدر را
بردیده کنم منزل و ماوای پدر را
صد رنج کشید روز تمام از پی نان
وای صدقه شوم |ابله دستان پدر را

یک روز نگفت خسته و افسرده ام من
وای صدقه شوم همت والای پدر را
چون کعبه طوافش کنم از همه هستی
پوره نکنم رنج های پدر را

 

سمیع الله رسولی

فقط تو

مهدی هاشمی

غزنی، افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

با یه قامتی شکسته
با نگاهی مات و خسته
یه وقت هایی هست که می بینی خودتی و خودت
دوست داری همدرد نداری
عشق داری اما تکیه گاه نداری
مثل همیشه
همه چی داری و هیچ چیز نداری !
کی حرف منو می فهمه ؟
کی درد منو میدونه؟
پشت پرده ی اشک چشم
کی راز منو می دونه؟

 

مهدی هاشمی

درباره ی زندگی در تهران

یاسر نیک زاده

پنجشیر, افغانستان

 

من سرگذشت یک مهاجرم
که آسانی برایم معنی ندارد
گویا اجدادم گناه کردند
یاد بگیریم … نباشیم، یعنی نژاد پرست نباشیم
یاد می گیرم از خللی که به من شد کینه نسازم.
به خودم یاد می دهم،… نباشم
واز زخمی کینه نسازم
مگر قرار است همه خوشبخت باشند
من همانم، همانم که سوژه ی خنده هات هستم
چون یک مهاجرم من
می خواهی ایران را در یک کلمه برایت توصیف کنم
تو اجازه نداری!!!

 

یاسر نیک زاده

تو

یاسر نیکزاده

پنجشیر، افغانستان

 

تو در برابر دردهای من بسیار کوچک هستی.
تو میگوئی، همه چیزت را میگیرم.
من شاید بد باشم.
شاید هر تنفس من باعث آزار تو میشود.
من برای بدترین دشمنانم هم بدی نمیخواهم.
ولی بدان که احتمالا تو هم،
میتوانی روزی همه چیز را از دست بدهی.

کثیفیهای مسیر فرار و هجرتم هنوز بر تنم چسبیده اند.
اما شاید روزی بتوانم جان تو را هم نجات دهم.
شاید هم نه.
این گناه تو نیست که من به این دنیا،
و نهایتا به اینجا آمده ام.
ولی افسوس که وجود من به معنی رنج و مشقت برای توست.
اگر جای تو میبودم، شاید منهم نمیخواستم،
دوست کسی مثل خودم باشم.
من خودم را فدای بهتر شدن دنیا میکنم،
و تو خود را فدای نابود کردن من.
یک نوجوان که ۱۵ سال دارد
اما زندگی، نه موهایش را سفید کرده و نه صورتش را چروکیده.
و قلبش تکه تکه خودخواهی های هم نوعانش شده.
او از همه چیز گذشته.
تا اکنون شخصیت شما را امتحان کند.

مادرم میگفت:
ببین!
وقتی که انسانهای مأیوس و بیزار از این دنیا، بدون حفاظ دراز کشیده و بیخواب اند،
گرگهای گرسنه آدمخوار بیدار میشوند.

 

یاسر نیکزاده

تنها پسر

شاه ضمیر هتاکی

مزار شریف، افغانستان

 

۶۵ نفر در قایق بودند.
قاچاقچی به طرف کوه اشاره کرد،
گفت: آنجا یونان است.

آب مثل دیوار به روی ما می ریخت.
موتور متوقف شد.
چهار تا بچه در قایق بودند.
قایق واژگون شد.

من نمی توانم شنا کنم.
دو دقیقه زیر آب ماندم.
جلیقه قرمز مرا به روی سطح آب کشید.
ترس وحشتناکی داشتم.

خیلی سرد بود.
همه جیغ کشیدند. من هم همین طور.
روبروی من یک بچه بود.
من به او دلداری دادم که تو نباید گریه کنی.
و اگر چه من بهتر می دانستم…

یک مادر در حالی که بچه اش در بغلش بود،
مقابل چشمان من غرق شد.
بعد از دو ساعت قایق برای نجات ما آمد.
۲۰ نفر زنده ماندند.
بچه های کوچک همه مرده بودند.

یک پسر که همسن من بود،
در قایق نجات کنار من نشسته بود.
همین طور فریاد می زد: “مادر، مادر”
از او پرسیدم : چرا گریه می کنی؟

گفت: خانواده هفت نفره اش مرده اند.
از خودم پرسیدم، چه کسی به خانواده من اطلاع می داد،
اگر من در دریا غرق شده بودم؟
من تنها پسر آن ها هستم.

پزشک ها منتظر بودند.
من نمی توانستم روی پا بایستم.
آنها فقط هشت نفر را نجات دادند.
ما نجات یافته ها به بیمارستان آمدیم.

هشت روز وهشت شب خوابیدم.
و هر روز در بیمارستان برایم مثل یک سال بود.

وقتی ترکیه را ترک کردم، ۱۰۰ دلار داشتم.
دلارها در آب از بین رفته بودند.

روز بیستم زنگ زدم به خانه.
مادرم گفت: چرا از خودت خبری ندادی؟
سه روز هست که از نگرانی چیزی نخورده ام.
گفتم: من سالم و سلامت رسیده ام.
فقط پول برای تلفن نداشتم.

چطور می توانستم به او بگویم،
چون بدنم پر آب نمک بود،
ده روز فقط کاکائو می توانستم بخورم؟

 

شاه ضمیر هتاکی

نیمروز

سمیع‌الله رسولی

غزنی، افغانستان

 

بر روی جای بار وسایل حمل و نقل نشستیم.
در بیابان نیمروز، وقتی هفت تا جسد دیدیم.
چه کسی این مردم بیچاره را به قتل رسانده بود؟
همه پیاده شدند، تا مرده ها را ببینند.
مرد ها جوان بودند، ۲۰، ۲۱ سالشان بود،
همه مرده، غیر از یک نفر.

او هنوز نفس می کشید.

خون روی بدنش تازه خشک شده بود.
از او پرسیدیم: »چه اتفاقی افتاده؟«
آهسته جواب داد: »راهزنان.«
به آن ها حمله و ازشان سرقت شده بود.
مرد در حالی که جان می داد، به ما هشدار داد: »دزد ها، دزد ها، از یک راه دیگری بروید.«
ما فرار کردیم و او را در حالی که افتاده بود، آنجا رها کردیم.

آیا می توانستم کار دیگری کنم؟

 

سمیع‌الله رسولی

مقررات خوابگاه

مهدی هاشمی

غزنی، افغانستان

گوشی؟ :استفاده کن بعد ازت می گیرم
می خواهم بروم بیرون : شب ها اجازه نداری
می خواهم فیلم نگاه کنم : فقط تا ساعت 10 شب
فردا نمی خواهم برم مدرسه : تو بی جا می کنی
میشه امشب پیش دوستم بخوابم؟ :نه ! فردا باید بروی مدرسه
میشه ایران برگردم؟ : نه! اجازه نداری
میشه بمیرم؟ : دیوانه ای مگه ,حق نداری
پس میشه زندگی کنم ؟ : سوال سختیه

 

 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

دمشق

روژین نامر

قامشلی, سوریه

 

چگونه دمشق را توصیف کنم؟
چگونه بهشت را توصیف کنم برای کسانی که نمی شناسندش ؟
قلب سوریه.
روح من.
امید دیگران.
این دمشق است.

جایی که جنگ است
جایی که بمب میبارد هرروز
جایی که مردم ترس دارند
این دمشق است

جایی که هرروز در رویای من است
جایی که ریشه من در آن است
این دمشق است

جایی که من از مقصر میپرسم, این تقصیر کیست؟
جایی که هیچ دارویی خون را بند نمی آورد.
این دمشق است.

آنجا, که توریست ها می آمدند
آنجا, که خیابان هایش تخریب شده اند
آنجا, که حالا خون جاریست
دمشق من

دلم تنگ خیابان های توست.
دلم تنگ نورهای توست.
دلم تنگ موسیقی توست,
که هر روز صبح میشنویم.
دلم تنگ شب های توست
که گرم و سرشار از زندگیست
این دمشق است

شهری پر از عشق
شهری پر از خون
بهشتی که
زمین نبرد شده است.

جایی که اشک دلسردی از چشم مردمانش جاریست.
از ترس
و نه از خوشحالی
این دمشق است.

دمشق من.
من دلم میخواهد برگردی.
برگردی پیش من

 

روژین نامر(15)

چهار سال پیش به تنهایی از دمشق مهاجرت کرد. اصالتا اهل منطقه کردنشین قامشلی است. این دختر به عنوان شخص بی سرپرست و زیر سن قانونی به برلین آمد, جایی که امروز به مدرسه فریدریش ابرت اوبرشوله میرود. خانواده اش هم به عنوان مهاجر در عراق زندگی میکنند. روژین در مسابقات گفتمانی با موفقیت شرکت میکند. او به عکاسی علاقه مند است و میخواهد در رشته فلسفه تحصیل کند.
The Poetry Project, Foto © Rottkay

مثل یک تیر

مهدی هاشمی

افغانستان، بزرگ شده ی ایران

 

تصور بازگشت، غیر ممکن

یک ماه مسافرت، مسافرت که نه، عذاب

می خواهم باشم مثل تیر

تیری که سوی نشانه می رود

تیری که میرود بی آنکه کند پشتش را نگاه


 

مهدی هاشمی (2000*)

مهدی هاشمی از پدر و مادری افغانی تبار در ایران متولد شده. او در نزدیکی پایتخت یعنی تهران بزرگ شده. مهدی از این مینویسد که چرا مهاجران افغان در ایران حتی برای نفس کشیدن هم نیاز به عذر موجه دارند.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

رد پاها

یاسر نیک زاده

پنشیر، افغانستان، بزرگ شده ی ایران


کنارم باش و ببین

ببین چه به سرم آمد

هر چه آمد تمام شد و رفت

ولی رد پایش در دلم هست

یادم  باز آمد …..

ساعاتی کف اتوبوس

که وقتی جای خالی نبود

پاها خشک بود

خواب در چشمانم بود

اما جای خواب نبود

سر راهی پلیس گفت بایست

و برگشت و برگشت

در قطار و همه در کابین

ولی من در راهرو

وقتی قایقی غرق شد

دلم از اروپا سرد شد

آنوقت  که همه عالم در خوابند

ما در راهی بی پایان

خسته و تشنه و گرسنه

رفتی که رفتی

بازگشت چه سخت است

همه جان کند ها فقط برای آسایش من نه خانواده من

 

 

یاسر نیکزاده (2002*)

یاسر نیکزاده از اطراف دره پنجشیر می آید. ده سال پیش خانواده نیکزاده به ایران گریخت, و به عنوان مهاجر آنجا سکنی گزید. ولی یاسر میگوید زندگی در ایران زندگی نیست. برای همین خانواده اش او را راهی اروپا کرد. در آلمان یاسر دلش برای خانواده اش زیاد تنگ میشود.
Foto © Rottkay

آغاز زندگی

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران

 

در آغاز من نبودم، مادری بود که خدایم بود.

عشقی یگانه و پدری که هرگز نبود.

و روانی که هرگز آرامش نیافت. و منی که تسلای خاطره ای نداشتم.

مادرم را که دوست می داشتم از جهان رفت.

خواهری که می خواست برایم مادری کند، درمانده بود.

می خواستم بروم اما ماندم.

می خواستم بمانم اما رفتم.

رفتن و ماندن مهم نبودند.

مهم من بودم که نبودم.


 

محمد مشق دوست (1997*)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

احساس گناه

روژین نامر

قامشلی, سوریه

 

پدر, مادر,

واقعا فکر میکنید که کمکتان نمیکردم, اگر میتوانستم؟
واقعا فکر میکنید, که الان خوشبختم, چون میتوانیم بعد از ساعت شش هم بیرون بمانم, بدون اینکه بترسم؟
واقعا فکر میکنید که سیصد یورو پول تو جیبی میگیرم, طبق آنچه فامیل میگوید؟
واقعا فکر میکنید که شما را یادم رفته, چون اینجا زندگی بهتری دارم؟
یا اینکه چقدر پول خرجم کردید؟ آن پنج هزار یورو؟
که خانه مان را فروختید, تا پاسپورت بگیریم؟
فکر میکنید که این تقصیر من است که نمیتوانم شما را به اینجا بیاورم؟
واقعا فکر میکنید که دلم نمیخواهد اینجا باشید؟

بگذارید چیزی بهتان بگویم!
من اینجا پنجاه یورو پول تو جیبی میگیرم. نه سیصد.

من احساس گناه میکنم وقتی میشنوم که وضع شما خوب نیست.
من عذاب وجدان میگیرم, وقتی میدانم, که نمیتوانم به شما کمک کنم.

اما سوال مهم برای من این است:
واقعا گمان میکنید, که به شما کمک نمیکردم, اگر میتوانستم؟

The Poetry Project, Foto © Rottkay

روژین نامر (15)

 

خانواده اش از جنگ به عراق مهاجرت کرد و سه سال پیش به آلمان فرستاده شد تا بتواند به زودی خانواده و خواهر و برادرانش را پیش خودش بیاورد.

فردا

علی احمدی

بامیان، افغانستان

 

قبل از سوار شدن به کشتی     

نمی دانم که زنده می مانم یا نه

میگوید راحت باش              

من هستم همراهت

فردا چه هست نمی دانم

به بخش که از فردا خیز گفته نمی توانم

اما امروز هنوز هستم برایت

علی احمدی (2000*)

شعر او بیانگر خاطراتی است که از مادرش به یاد می آورد, زمانی که  در ترکیه میخواست سوار قایق بشه و حتی نمیدانست آیا مسیر آبی به خاک یونان را با جان سالم پشت سر میگذارد یا خیر. علی احمدی در سال 2015 از جوانترین مهاجرانی بود که به آلمان آمدند و بعد به پروژه شعر ما پیوستند. امروز او در جنوب آلمان در کمپی برای مهاجران زندگی میکند.

زن ها

سمیع الله رسولی

غزنی، افغانستان

 

وقتی می گویم زنها

من منظورم واقعاً زنهاست

همان هایی که بینی و ابرو، لب و چانه و… همه اش مال خودشان بوده است از ابتدا

همان هایی که مغرور و خودشیفته نیستند. اما به خلقتشان هر چه هست می بالند.

وخود را همانطور ساده و زیبا دوست می دارند. همان هایی که می خواهند

فقط شبیه خودشان باشند و نه شبیه هیچ زنی دیگر

وقتی می گویم زنها منظورم همان زن هاست، که بوی عطر نگاه پر از مهرشان

و لطافت دست یاری گرشان به هیچ چیز گرانقیمتی براری نمی شود.

زنهایی که آراسته اند اما بعد از شستن صورت هم هنوز می شود آنرا شناخت.

زنهایی که زیبا می پوشند اما در خیابان که می روند آب دهان شهوت پرستان به راه می افتد.

زنهایی که در پی لوندی دلبری نیستند، اما جذابیت درونشان هر اهل دلی را به راه می آورد.

بعضی هاشان خانه می مانند آب می شوند.

بعضی هاشان بیرون می روند نان می شوند.

و من وقتی می گویم زنها منظورم همین زنهاست.

سمیع الله رسولی (17)

سمیع الله رسولی در غزنی, افغانستان, بزرگ شده است. منطقه ای که کماکان قربانی درگیری است. پدرش چهار سال پیش درگذشت. فرار سمیع الله چهار هفته به طول انجامید. چند وقت پیش مشغول کارآموزی در تجارت هتل شد. شعر هایش حاکی از شوق و عشقی ست که به پدرش میوزد.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

بدون تو

شاه ضمیر هوتکی

مزار شریف، افغانستان

 

تقدیم بر آنی که بهشت زیر پایش که مهرش تا ابد در دلم جای دارد

تو بهترین گل میان شهر گل هایی تو رنگ آفتابی شب که می رسد

مثل ستاره ای گویا مهتابم پدر خوبم زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر از عمر از این مرحله سخت است پدر پسرت تشنه اشک است و باور کن

گریه کردن  وسط هلهله سخت است پدر روضه خار محیلا و کف پای هستم

کاش می شد کمی از سره بیایم بغلم به خدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

تا که می شد لب خود را پاره می کردم با لب پاره برایم گله سخت است پدر

عمر دیگر چه کند من که خودم می دانم زندگی با من کم حوصله سخت است پدر

 

شاه ضمیر هوتکی (2000*)

شاه ضمیر هوتکی از مزار شریف در افغانستان, تنها پسر خانواده است. خانواده میخواستند زندگی اش امن باشد و آینده اش روشن, به همین دلیل وی را راهی کردند. در مسیر آبی به سمت یونان قایقش غرق شد و شاه ضمیر با خوش شانسی از کمین مرگ گذشت.
Foto © Rottkay

عشق

سمیع الله رسولی

غزنی، افغانستان

 

اگر بخاطر زیبائی دوستم میداری دوستم مدار

خورشید را دوست بدار با گیسوان زرینش

اگر بخاطر جوانی دوستم میداری دوستم مدار

به بهار عشق بورز که هر سال جوان است

اگر بخاطر دارائی دوستم میداری دوستم مدار

پری دریایی را دوست بدار که مروارید و یاقوت به بار دارد

اگر دوستم میداری بخاطر عشق پس هر آینه دوستم بدار

دوستم بدار من همواره عاشقت خواهم بود

سمیع الله رسولی (1999*)

سمیع الله رسولی در غزنی, افغانستان, بزرگ شده است. منطقه ای که کماکان قربانی درگیری است. پدرش چهار سال پیش درگذشت. فرار سمیع الله چهار هفته به طول انجامید. چند وقت پیش مشغول کارآموزی در تجارت هتل شد. شعر هایش حاکی از شوق و عشقی ست که به پدرش میوزد.
The Poetry Project | Foto © Rottkay

مادر

کاهل کشمیری

غزنی، افغانستان


مادرعزیزم

ای کاش تو باز ایی و من پای تو بوسم

در سجده روم صورت زیبای تو بوسم

هر جا که برفتی و دمی جا گرفتی

انجا بروم گریه کنان جای تو بوسم


 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

وطن

محمد مشق دوست

بندر انزلی، ایران


گذشتم از جان و دیارم، چه بسا خواب و خیالم.

غربتی جان مرا سوزاند، مادری گریه کنان مرا از خود راند.

 

گفتم این بار دگر سختی تمام شد.

کول بار رو بستم و حرکت شروع شد.

جان خود را به یه اقیانوس سپردم.

خدایا، مرسی که نمردم، زنده هستم.

خیلی ها مردند، به دریا جان سپردند.

 

خدا لعنت کند آب هایی را که جان گرفتند.

با لطف خدا و یاد خواهر من رسیدم.

اما با چشم رنگ بدبختی را دیدم.

 

 

محمد مشق دوست (*1997)

پسر یک راننده تاکسی از بندر انزلی,ایران, در پاییز راهی اروپا میشود. در کشورش میترسید موظف شود به شرکت در جنگ سوریه. بعد از رسیدنش به برلین محمد مشق دوست اشعار فوق العاده ای در مورد جو مبهم ایران و انگیزه اش برای زندگی نوشت. محمد امروز در هوسوم زندگی میکند.
Foto © Rottkay

مستی و دیوانگی

شاه ضمیر هوتکی

مزار شریف، افغانستان

 

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهانی بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

عشق یعنی لبخند با جهانی تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک اسارت ریختن

عشق یعنی سوختن با ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

کاش برگ آخر تقویم عشق

خبر از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را

بی خطر پیموده قربانی نداشت

کاش می شد عشق را تفسیر کرد

دست و پای عشق را زنجیر کرد

 

شاه ضمیر هوتکی (2000*)

شاه ضمیر هوتکی از مزار شریف در افغانستان, تنها پسر خانواده است. خانواده میخواستند زندگی اش امن باشد و آینده اش روشن, به همین دلیل وی را راهی کردند. در مسیر آبی به سمت یونان قایقش غرق شد و شاه ضمیر با خوش شانسی از کمین مرگ گذشت.
Foto © Rottkay

آخرین تابستان من در افغانستان

کاهل کشمیری

 

...گرم بود و اشعه خورشید به قدری سوزان بود که من به سختی می توانستم کار کنم .

ولی مگر امکان دارد آدم کار نکند؟ کار نکردن یعنی از گشنگی بمیری و در خیابان زندگی کنی. کجا من و خانواده ام پناه ببریم؟

صورتم را آبی زدم، یک پیراهن سفید نازک به تن کردم، رفتم به بازار که به مشتری ها برسم. من نفهمیدم در برلین کی تابستان بود. تقریبا تمام مدت سرد بود. فقط چند روزی گرم بود. به همین خاطر همه لخت در خیابان می گشتند. یا در پارک ها زیر آفتاب دراز می کشیدند. یا شنا می رفتند.  

و من تعجب می کردم که چه طور امکان دارد آن ها همین جور لخت در خیابان ها بگردند و در پارک ها دراز بکشند و بازهم شب غذایی برای خوردن داشته باشند؟

اما تابستان افغانستان تنها گرم نبود. درد داشت. آن دردهای مادرم بود و

درماندگی پدرم. ناچاری و درماندگی خواهرم که باید از سر تا پای خودش را در برابر نگاه های حریص مردان می پوشاند. سرانجام کسی با او ازدواج کرد، اگرچه از من کوچک تر بود. و حالا یک پسر دارد.

از خودم می پرسم، آیا او عروسکش است یا بچه اش؟

در آخرین تابستانم در افغانستان در مسیر راهم به سرکار یک موتورسوار مسلح پلیسی را با تیر زد. او فرار کرد. پلیس تازه ازدواج کرده بود. تازه زندگیش آغاز شده بود. فقط می خواست که کار و درآمدی داشته باشد.

اما در یک ثانیه مرد. وقتی پلیس آمد، او از دنیا رفته بود.

 

آیا میخواهید که من از آخرین تابستانم در افغانستان بگویم؟

 

من عاشق موتور سواری بودم، عاشق اینکه بدون هدف بگردم و گاز بدهم. باد به صورتم می خورد و آفتاب می تابید و من گاز می دادم. داشتم به طبیعت غزنی فکر می کردم و با سرعت می رفتم.

ناگهان ماشینی با چند مرد از من سبقت گرفت. سرعت خود را کم کرد. به من علامت داد. نگه دار! ترس وجودم را فرا گرفت. پا روی گاز گذاشتم و فرار کردم. پسرعمویم را صدا زدم: داد زدم: «در را باز کن، چند مرد دنبالم هستند. می خواهند مرا بربایند.»

اینها همان کسانی بودند که پسرهای خوشگل را دنبال می کنند.

مثل برق رفتم سمت خانه اش. او در را باز کرد و من پریدم داخل. نفس عمیقی کشیدم و خدا رو شکر کردم.

 

می خواهید که دوباره برایتان از آخرین تابستانم در افغانستان تعریف کنم؟

 

بعد از یک سال درغربت خوشحال بودم که بلاخره یک جایی برای ماندن پیدا کردم، یک اتاق برای خودم. برای خودم چهاردیواری ای داشتم، حتی یک کلید برای دری که در اختیار خودم می بود.

نفس راحتی کشیدم، در را باز کردم و از شدت خستگی به خواب رفتم.

چشمهایم هنوز کامل بسته نشده بودند که در باز شد و من سنگینی وجود کسی را حس کردم. چشمهایم را بسته نگه داشتم، پتو بر روی صورتم بود.

ناگهان سنگینی بدنش را بر روی بدنم حس کردم و تمام وجودم را عرق فرا گرفت. شروع کردم به لرزیدن.

دهانم را باز کردم. اما صدایی از من نیامد.

شنیدم که او می گوید: اینجا چه کار میکنی و چرا به اینجا آمدی؟

شروع کردم به جیغ کشیدن، آنقدر بلند که از صدای بلند خودم بیدار شدم.

او رفته بود و از خودم پرسیدم، او چه کسی بوده؟

 

 

کاهل کشمیری (2000*)

کاهل در ولایت غزنی در افغانستان بزرگ شده.فرمانده یک نیروی مسلح قصد به کارگیری او را داشت. سپس او به ایران گریخت, در چمدان یک قاچاقچی. زندگی در آلمان گاهی او را متعجب میسازد.
Foro © Rottkay

ناامید

غنی عطایی

هرات، افغانستان

 

سخت گذشت تا فهمیدم 

هیچ چیز از هیچکس 

بعید نیست.

هر چقدر هم  که سنم 

زیاد باشد وقتی ناراحتم

دلم می خواهد مادرم 

کنارم باشد 

اما من 

از دنیا ناامید هستم.

 

 

غنی عطایی (2000*)

غنی عطایی در شهر قدیمی و تجاری هرات در افغانستان بزرگ شده, در مرز ایران. پدرش در جنگ به قتل رسیده و مادرش در تصادف فوت شده. به عنوان پسری یتیم تنهایی راهی آلمان شده.
Foto © Rottkay