نگاهی به گذشته

حسن زیر

ادلب، سوریه

 

در مقابل یک پله ایستاده بودم
دو یا سه پله
یک پله کوچک
در کنارش یک کوچه باریک

بعد از آن

یک حلزون،
سر نداشت،
گردن هم نداشت،
فقط پشتش را می‌شد دید
و افتاده بود روی آسفالت

یک نگاه دیگر به عقب
یک میوه،
شاید؟
آبی رنگ بود

پشت آن

یک دروازه خالی،
یک میدان،
یک زمین فوتبال.
من توپ نداشتم.

 

حسن زیر (۱۳ ساله)

در ادلب سوریه متولد شده و هم اکنون به مدرسه هکتور پترسون منطقه کرویتزبرگ برلین میرود. او شناکردن را خیلی دوست دارد و به امتحان کردن تمام بازیهای جدید گوشی تلفن هوشمند (اسمارتفون) علاقمند است.

رؤیاهایتان را نابود میکنیم

هانی شبل

ادلب، سوریه

 

آنزمان گرفتار بود
تنها در سلول تاریک یک زندان
نگهبان همیشه از او میپرسید:
آیا فکر میکنی زمانی قدرت ما از دست خواهد رفت؟
و رؤیاهایتان بوقوع خواهد پیوست؟
و زمانی خواهید توانست آینده را خود رقم بزنید؟

و سپس خندید:
فقط یک رؤیا، فقط یک رؤیا!
سرزمینهایتان را به آتش خواهیم کشید،
و رؤیاهایتان را نابود!

مگر نمیدانید که،
ما خدایان زمانیم،
اگر در پی صلح و آرامش هستید،
در جستجوی وطنی دیگر باشید.

 

هانی شبل (۲۱ساله)

اهل ادلب سوریه و عضو هیئت تحریریه مجله واس گهت؟ است و در آنجا مسئول فیلمهای کوتاه. آخرین فیلم کوتاه او فیلم «جنگ رنگها» بوده که موضوع آن درباره نژادپرستی و نژادستیزی و تبغیض نژادی در جامعه امروز است. هانی مایل است در آینده شغل طراحی را انتخاب کند.

زمین غریبه

دیانا حمیدو

حلب، سوریه

 

دلتنگی مرا مانند سایه تعقیب میکند،
سلسله‌ای از خاطرات که مرا به گذشته میکشاند.
دلم میخواهد گریه کنم.

وقتی بیاد پدربزرگم می‌افتم . . .

صدایش در گوشم می‌پیچد.
او را میبینم درحالیکه در میان زمینش نشسته،
چه پرغرور به برگهای بیشمار می‌نگرد.
او اینچنین بود.

اکنون او در خاکی غریب در سرزمینی غریب خفته است.
برایم باورکردنش سخت است که او با زندگی وداع کرده.
صدای خشن‌اش هنوز در گوشم طنین‌انداز است.

من تاکنون دشتها و زمینهای زیبای زیادی را دیده‌ام،
ولی زمین پدربزرگم از همه زیباتر بود.

پدربزرگ من،
من میدانم تو چقدر عشق و علاقه نثار این زمین نمودی،
کار و تلاش بسیار.
آه، تو نمیدانستی،
که روزی آنرا ترک کرده و ازدست خواهی داد،
آن گیاهان، آن رود روان.
همه و همه.

 

دیانا حمیدو (۲۰ساله)

اهل حلب سوریه و در حال حاضر در برلین مشغول تحصیل در کلاس دوازدهم است تا بتواند دیپلم دبیرستان‌اش را بگیرد. او علاقه به نقاشی دارد و قصد دارد پس از دوره دبیرستان به دانشگاه رفته و در رشته معماری تحصیل کند.

امید بربادرفته

سیف حجار

حلب، سوریه

 

چرا سرخورده میشویم،
وقتیکه برای عزیزانمان اسرارمان را فاش میکنیم؟
ما انسان هستیم،
ما دارای عواطف و احساسات هستیم.
هروقت عاشق کسی هستیم،
شدیدا به او وابسته میشویم.

احساسات‌مان جریحه‌دار میشود
و ما افسرده میشویم.
با اینهمه همواره باز سعی میکنیم
کسان دیگری را بیابیم.

ایا اینطور نیست که هرکدام از ما
مایلیم در صلح و صفا زندگی کنیم؟
چرا ما همواره به خود اینقدر امید میدهیم،
که نهایتا نمیتوانند برآورده شوند؟

 

سیف حجار (۲۳ساله)

اهل حلب سوریه است. وقتی به سن بلوغ رسید و میبایستی بعنوان سرباز به خدمت جنگ میرفت، از سرزمینش گریخت و در سال ۲۰۱۵ به آلمان آمد تا زندگی و آینده بهتری داشته باشد. در برلین دیپلم دبیرستانش را تمام کرده و مایل است بطور جانبی بعنوان خواننده حرفه‌ای اجراء برنامه کند. وطن برای سیف به معنی خانواده‌اش هست در سوریه که خیلی دلش برای آنها تنگ شده. او در برلین هنوز خود را غریبه احساس میکند و تنهائی او را آزار میدهد. در کنار دوره کارآموزی‌اش مایل است دوستان خوبی پیدا کند.

تو

سیف حجار

حلب، سوریه

 

تو برای پشتیبانی من آمدی
باعث آرامش من شدی، من لطف تو را احساس کردم، وقتی که به من کمک کردی.
تو در کنار من بودی، وقتی که احوالم بد بود
و احوالم هنوز هم بد است.
تو مرا صدا زدی، من آنجا حاضر بودم.
تو چیزی میخواستی، من آنرا به تو دادم.
تو با من صادق بودی و من باورت داشتم.
تو از من سؤال کردی، من پاسخ دادم.
ما بهم اعتماد داشتیم.

امروز با هم دشمن شده‌ایم، ولی تو هرگز دشمن من نیستی.
تو به من بدی کردی و من گفتم:
خدا تو را ببخشد!

 

سیف حجار (۲۳ساله)

اهل حلب سوریه است. وقتی به سن بلوغ رسید و میبایستی بعنوان سرباز به خدمت جنگ میرفت، از سرزمینش گریخت و در سال ۲۰۱۵ به آلمان آمد تا زندگی و آینده بهتری داشته باشد. در برلین دیپلم دبیرستانش را تمام کرده و مایل است بطور جانبی بعنوان خواننده حرفه‌ای اجراء برنامه کند. وطن برای سیف به معنی خانواده‌اش هست در سوریه که خیلی دلش برای آنها تنگ شده. او در برلین هنوز خود را غریبه احساس میکند و تنهائی او را آزار میدهد. در کنار دوره کارآموزی‌اش مایل است دوستان خوبی پیدا کند.

حکایت یک رؤیا

ادهم الجوابرا

سوریه

 

رؤیاها به خودی خود به مغز تو خطور نمیکنند
در پشت هرکدام از آنها داستانی نهفته است
رؤیا از یک اتفاق سرچشمه میگیرد
رؤیاها به خودی خود ناپدید نمیشوند
و اگرهم ناپدید شوند
حتما آرزوهای کوچکی بودند

پدر من هفت سال وقت لازم داشت
تا خانه‌ای برای خودش بسازد
آن سال ۲۰۰۹ بود
پس از هشت سال می‌باید آن خانه را ترک میکرد
ولی نه به دلخواه خودش
بخاطر جنگ
او چیزی نداشت
جز همان خانه

او هیچگاه نگفت
دلم برای خانه‌ام تنگ شده
برای درخت‌هایم، گلهایم، و آن زندگی که داشتم
ولی من میدانستم که او دلش برای همه آنها تنگ شده
او همیشه میگوید
من خوشحالم وقتی شما فرزندان عزیزم خوشحالید
و هرآنچه نیاز داریم را برای ما تهیه میکند

رؤیای من از همین داستان سرچشمه میگیرد
خانه‌ای برای خودم بسازم
اینجا در آلمان
مثل پدرم در سوریه
و اینکه ما در این خانه
در کنار یکدیگر زندگی کنیم

 

ادهم الجوابرا (۱۸ساله)

در سال ۲۰۱۷ به آلمان آمد. او خود را شخصی میداند با رؤیاهای بسیار – او بسیار مایل است در رشته دندانپزشکی تحصیل کند و بسیار به مسافرت برود. ادهم نقاشی و عکاسی را بسیار دوست دارد و عاشق سینما و فوتبال است. در برلین دوست و رفیقی ندارد که برای او مثل یک برادر باشد.

طبیعت

محمود جامو

حلب، سوریه

 

طبیعت را تماشا کن،
تا همه چیز را بفهمی.

تنها نویسندگان اینرا درک می‌کنند!
ما اکنون با طبیعت در جنگیم.
حتی اگرهم پیروز شویم،
بازهم بازنده‌ایم.

 

محمود جامو (۱۷ساله)

محمود از سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۶ در استانبول زندگی میکرد و در آنجا بعنوان خیاط مشغول بکار بود. او به ورزش علاقه‌مند است و بخصوص شنا را خیلی دوست دارد. هنوز نمیداند چه شغلی را در آینده انتخاب خواهد کرد. او درحال حاضر به یک مدرسه کارآموزی می رود.

سرپناه

جنت الو

افرین، سوریه

 

ای دریا:
آیا من سهمی از تو هستم؟
سرگردان بسوی تو میآیم، ای سرپناه من،
گلایه‌مند از غریبگی با جهان.

ای دریا:
سرنوشت مرا تنبیه میکند!
وقتی روی ماسه‌های نرم تو دراز میکشم،
ستاره‌ای نمی‌بینم!

ای عشق:
عشق بمانند یک کِش است،
که دو سر آنرا گرفته و میکشیم.
هرکدام یک سر آنرا رها کنیم،
باعث درد و آزار دیگری میشویم.

 

جنت (۱۷ساله)

اهل سوریه است. در اوقات فراغت خود شنا میکند و به نواختن گیتار علاقمند است. وی مایل است شغل پرستاری را انتخاب کند.

عهد

غیث الکزاز

دمشق، سوریه

 

بنام خودم و بنام همه،
از دولت آلمان سپاسگزاریم
و همچنین از مردم.
ما در آلمان شهروندیم،
و جنگ زدگان،
چون سرزمینمان تخریب شده.
ولی آلمان به ما کمک کرد
و به ما فرصت های خوبی داد.
و ما با خود عهد میبندیم،
که بهترین تلاشهای خود را بنمائیم،
هرآنچه در توانمان هست.

 

غیث الکزاز (۱۸ساله)

شش ماه پیش به آلمان مهاجرت کرد. او بسیار به اتوموبیل علاقمند است که برای او هم جنبه تفریح دارد و هم جنبه شغل، چون مایل است شغل تعمیرکار اتوموبیل را انتخاب کند.

سیاه سفید

برکت الاحمد

حسکه، سوریه

 

بعضی از ما مثل دریا هستیم،
و بعضی مثل کاغذی سفید.
اگر بعضی از ما سیاه نمی بودیم،
رنگ سفید صامت میبود.
اگر بعضی از ما سفید نمی بودیم،
انسان در ظلمت بسرمیبرد.

 

برکت الاحمد (۱۹ساله)

حدود دوسال است که در آلمان بسرمیبرد. وی علاقمند به تماشای فیلم و خواندن کتاب است. او مایل است شغل تعمیرکار اتوموبیل را انتخاب کند.

پُل

آیه الاحمد

دمشق، سوریه

 

زمان می‌گذرد.
دمشق همیشه برای من مثل یک پُل است
میان روح من و جسم من.
خدا تو را حفظ کند،
دمشق.
تو جای خاصی در قلب من داری
و در خاطره من،
علیرغم دوری و غربت.

 

آیا الاحمد (۱۸ساله)

دو سال پیش به آلمان مهاجرت کرد. در زمان فراغتش شنیدن موسیقی را دوست دارد و مایل است زمانی در زمینه مُد لباس کار کند. او خیلی دوست دارد درباره دمشق بنویسد و به عکاسی خیلی علاقمند است.

اولین کشور

احمد تمو

عامودا, سوریه

 

در عامودا متولد شده ام
آنجا فوتبال بازی کردم
هر روز

اما اولین کشورم
اولین کشوری
که در آن زندگی کرده ام
مادرم بود

در آلمان میخواهم
با زنی آلمانی ازدواج کنم
میخواهم این شانس را داشته باشم
که بزرگ شدن بچه هایم را ببینم

 

احمد تمو(نوزده)

از سوریه به آلمان آمده. در دهات کانکسی در تمپلهوفر فلد زندگی میکنه, بعد از مدرسه دلش میخواهد به عنوان مکانیک دوره کارآموزی بگذراند.

پرتره در شب های برلین

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

چشمان برلین وطنم را میشناسند.
اما آیا این شهر حال دلم را میفهمد؟
این شهر میفهمد, که من هنوز کودکم؟
که هنوز هیچ جمله ای برای معشوقه ام ننوشته ام؟
برای خیابان هایش تعریف کنم, که آلودگی های صوتی اش مرا ناآرام میکند؟
اما چگونه؟
برلین همین گونه که هست, زیباست.

آن منم که دیوانه ام, خشمگین و انقلابی.
چرا من صاحب زیتونی مقدس و ماه نیستم؟
صاحب وطن و سرنوشت؟
چرا شهر ترکش های بازمانده در بدنم را بین کافه ها و کتاب ها و خانم ها متراکم میکند.
چرا مرا به عنوان پرتره ای در شبهایش آویزان نمیکند؟
حداقل برای چند ساعت,
یا حتی فقط چند ثانیه.

برلین عشق مرا میشناسد؟
و ما همدیگر را ملاقات میکنیم,
مانند ملاقات خورشید با بانوی ماه.
آیا من یک غریبه ام؟
مست عشق,
میان دیوانگی تفکراتش.
مرا میشناسد, یا ساکت است؟
خودش را از من جدا میکند؟
مانند برگ درختی در پاییز,
در مسیر او تلو تلو میخورم.

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

شمشیر های عرب را غلاف کنید

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

ای اکتبر,
من از لیلا برایت میگویم, که چگونه آزادی را بوسید.
هفت آسمان مشغول اشعار من است.

ای آفتاب دمشق,

آیا دجله کماکان آرزوهای ما را به سمت بغداد میفرستد؟
روی اسب های اعراب
سوی برج های حمدانیان
تحت سلطنت بنی امیه
شترهایمان شهدا را به مبدا آزادی میبرند.

نوزده سال است, آه مادرم
لیلا ساز شب ها را مینوازد
و خیابان ها سرشار از ضجه مادران است,
از عکس فرزندانشان.

نوزده سال است, آه پدر
درگیر تسویه حساب با تاریخ وطنم هستم
از دست توهم ها و پادشاه ها.

نوزده سال است, آه برادر
دروغ میگویم با این ادعا
که سلام شرقی پرچم های کشورمان را نادیده گرفته ام.

شمشیر های عرب را رها کنید
چرا که لیلا با یک غربی ازدواج کرده است
او دیگر قصه ماه را نمیگوید
و من از پاکی شب ها نمیگویم
شمشیر های عرب را غلاف کنید
تا لیلا از آن غریبه جدا شود
و باز به اصل خویش بازگردد.

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

دلیل سکوت او

بتول الماوید

دمشق، سوریه

 

یک دختر با باد پرواز کرد بمانند برگه ای کاغذ.
هر کس او را میدید فکر میکرد که پروازش از میل او به پرواز است.
تبسمش هرگز از چهره اش محو نمی شد.
تا رازش برملا نشود.

در درونش او مرده بود.
تاریک.
تاریکی در تمامی نقاط وجودش.
من نمیتوانستم آنرا ببینم.
به او نگاه میکردم، هنگامیکه پرواز میکرد.

سکوتش برایم تعجب آور بود.
دلیل سکوت او پرندگان همراهش بودند.
او نمیخواست که آنها غمگین شوند.
ʺچرا حرفی نمیزند؟ ایکاش چیزی بگویدʺ.
آنوقت همه شان او را تحسین خواهند کرد.

 

بتول الماود (۱۶ ساله)

بتول متولد پایتخت سوریه است، ولی در فلسطین رشد یافته. اکنون سه سال و نیم است که در آلمان زندگی میکند و در کلاس دهم دبیرستان گئورگ هروِگ تحصیل میکند.

دلتنگی

یومنا حمدان

دمشق، سوریه

 

وقتیکه به آلمان وارد شدم احساسهای مثبتی داشتم.
قبل از هرچیز بسیار خوشحال بودم که با خواهرم ملاقات میکنم.
ولی چیزی نگذشت که احساسهای منفی رخنه کرده: بی حوصلگی، تنهائی.
و در من و زندگیم نفوذ کردند.
با مشکلات زیادی روبرو شدم، چون حجاب داشتم.
وقتی که مدرسه آموزش زبانم شروع شد همه چیز برایم نو بود.

احساس دلتنگی برای وطنم.
جنگ خانه و کاشانه ام را ویران کرده بود.
میتوانم همه جزئیاتی را که پس از جنگ اتفاق افتاده بود بخاطر بیاورم.
گذشته از همه وقایع
مرگ هر شش عمویم دردناکترین بود.
غم و اندوه از قلبم تراوش میکند.

در آلمان هیچ دوستی ندارم جز خانواده ام.
ولی این کمی خسته کننده است.
دوست دارم با رفقایم صحبت کنم.
و غم و شادیهایم را با آنها درمیان بگذارم.

من انسان شادی میبودم، اگر میتوانستم رؤیایم را محقق کنم.
آرزو دارم جنگ در سوریه پایان یابد.
آنوقت میتوانم بازگشته و در آنجا تا ابد زندگی کنم.

 

یومنا حمدان (۱۹ ساله)

زادگاهش دمشق سوریه است و در سال ۲۰۱۷ در چارچوب برنامه الحاق به خانواده به آلمان آمد. او مایل است پس از اتمام تحصیلش در مدرسه او اس تزت پالمنیکن دوره آموزشی دندانسازی را شروع کند.

اشکهائی از جنس تاریکی

سیمون درویش

دمشق، سوریه

 

به موسیقی گوش میکنم.
و هنگامیکه موسیقی میشنوم بیاد تو میافتم.
مادر!
و به صورتش نگاه میکنم، به دستهایش، و میگریم.
و وقتی که میگریم، سیاهی را اشک میریزم.
میخواهم تنها باشم.
خودم را کودکی احساس میکنم، فقط به مادر نیاز دارم.
میخواهم با او تماس بگیرم و به او نگاه کنم و بگریم.
و در این روزها کسی را نمی یابم که بخواهد با من باشد.

 

سیمون درویش (۱۵ ساله)

از سوریه به آلمان مهاجرت کرده است. پدرش از چهارسال قبل در آلمان زندگی میکند. بقیه خانواده در دمشق هستند. سیمون عاشق شعرنوشتن است و میخواهد بدینوسیله زبان آلمانی خود را هم تقویت کند. او مایل است دیپلم دبیرستان را اخذ کند و رؤیایش شغل هنرپیشگیست.

پائیز در وطن

سیمون درویش

دمشق، سوریه

 

پائیز در وطنم زیباترین وقت سال است
وقتی که پائیز میرسد قلب من بمانند گلی میشکفد
من در بین درختان قدم میزنم و از نوازش طبیعت لذت میبرم
رنگهای زیبای آن مرهمی هستند بر زخمهای من

 

سیمون درویش (۱۵ ساله)

از سوریه به آلمان مهاجرت کرده است. پدرش از چهارسال قبل در آلمان زندگی میکند. بقیه خانواده در دمشق هستند. سیمون عاشق شعرنوشتن است و میخواهد بدینوسیله زبان آلمانی خود را هم تقویت کند. او مایل است دیپلم دبیرستان را اخذ کند و رؤیایش شغل هنرپیشگیست.

وطنم بهشت من است

سیمون درویش

دمشق، سوریه

 

وطنم بهشت من است.
وطنم وطن زیبائیهاست.
وطنم، جائیست که به مدرسه رفته ام، جائی که احساس خوب عشق داشتم.
وطنم، جائیست که مشتاقانه با دوستانم مشغول تحصیل بودیم.
خانه ام دمشق است، جائی که از خوردن غذاهای گرم و خوشمزه در رستورانهای دنج و راحت در نزدیکی دیوارسنگی های تاریخی شهر قدیم اش لذت میبردم.
وطنم ته همان خیابان است، با مغازه ʺبکداشʺ که بستنی خوشمزه میخوردم.
وطنم همان کتابهای خوب در نمایشگاه سالانه دمشق هستند.
وطنم همان مادر عزیز من است، که در دمشق همچنان چشم براه من است.
مادری که اینجا چقدر فقدان بوی عطر و نوازشهایش را احساس میکنم.
من وطن و سرزمینم و هرآنچه بدان عشق میورزیدم را از دست دادم.
من مادرم را ترک کردم.
فقط بخاطر جنگ.

 

سیمون درویش (۱۵ ساله)

از سوریه به آلمان مهاجرت کرده است. پدرش از چهارسال قبل در آلمان زندگی میکند. بقیه خانواده در دمشق هستند. سیمون عاشق شعرنوشتن است و میخواهد بدینوسیله زبان آلمانی خود را هم تقویت کند. او مایل است دیپلم دبیرستان را اخذ کند و رؤیایش شغل هنرپیشگیست.

هویت

زناو سلیمان

دمشق، سوریه

 

بعضی آنرا مربوط میدانند به
مذهب، نژاد و یا ملیت.
دوسال است که دائما از من میپرسند
ملیت تو چیست،
قومیت تو چیست،
مذهب تو چیست.
پاسخها همیشه همان است،
و نگاههای آنها نیز همان.
برخی کنجکاوی نشان میدهند،
و مایلند جزئیات بیشتری را بدانند.
جزئیاتی که چیزی را تغییر نمیدهد.
از این تکرارها خسته شده ام.
بعضیها هم تظاهر به بی تفاوتی میکنند،
ولی چشمانشان آنها را لو میدهد.

قضیه بسیار ساده تر از اینهاست.
من به متعلق بودن به خودم اعتقاد دارم.
وقتی یکدیگر را ملاقات میکنیم،
چرا از همدیگر نمیپرسیم، چه دوست داریم،
چه میخواهیم بکنیم، هدفمان چیست؟
هیچکس در اولین برخورد از من نمیپرسد:
بر تو چه گذشته است، دنیا را چگونه میبینی،
دنیا تو را چگونه میبیند؟

من آنچه هستم که دوست میدارم.
من آنچه هستم که تجربه میکنم.
من آنچه هستم که تجربه نمیکنم.
من آنچه هستم که از آینده انتظار دارم.
من همان رؤیاهایم هستم و ناامیدیهایم.
من ترکیبی از همه شادیها و رنجهای خودم هستم.
من به روش خودم احساس میکنم.
من یک موجود مستقل هستم.
و برای من کافیست که تنها به خودم معتقد باشم.
به هویت خودم.

 

زناو سلیمان (۲۰ ساله)

زناو که متولد سوریه است، معتقد و وابسته به راه و روش خود میباشد و در مقابل هرگونه تعلق و گروهبندی مقاومت میکند. نوشته هایش حاکی است از چالش ʺمنʺ با توازنی بین درون و بیرون خود؛ امری بس دشوار.

سه شنبه

بهاء غزاله الشعر

حماة، سوریه

 

بله، درسته، دیروز دوشنبه بود، و امروز چه روزیه؟
امروز هم دوشنبه است.

دانشمندان معتقدند که زمان مقیاس تغییرات است.
بنابراین وقتی تغییری وجود نداشته باشه بدین معنیست که زمانی هم وجود نداره.
و بدین معنی هم هست که دیروز دوشنبه بود، امروز دوشنبه است و فردا هم دوشنبه خواهد بود.

چی؟! پس سه شنبه کِی میاد؟
بله، سؤال مهمی است.

سه شنبه میاد،
وقتی که ظلم و سرکوب در این سرزمین کمتر شود.
سه شنبه میاد،
وقتی که عدل و داد در این جهان بیشتر شود،
وقتی که آدمها همدیگر را دوست بدارند،
وقتی که آدمها به یکدیگر احترام بگذارند،
وقتی که میلیونها کودک از ترس بلاهای جنگ مجبور به فرار از سرزمینهایشان نشوند،
وقتی که آدمها از گرسنگی نمیرند،
وقتی که انسانیت قدمی به جلو بگذارد،
وقتی که انسان مجبور به گریختن از سرزمینش نشود،
وقتی که مردی خودش را آتش نزند، چون نمیتواند برای فرزندانش غذا تهیه کند.

آنوقت سه شنبه میاد.

 

بهاء غزاله الشعر (۳۰ ساله)

در کشور خود تجارب اولیه ای را در زمینه تآتر کسب کرده بود و اندکی پس از ورودش به آلمان در سال ۲۰۱۵ امکان و فرصتی به او داده شد تا در تآتر ویلی پرامل بازیگری کرده و عمیقا مشغول این تجربه جدید در زمینه تآتر شود. مطمئنا همین جریان در پیشرفت شخصی و در فراگیری زبان او تأثیر بسزائی داشته. بهاء اکنون در فرانکفورت ماین زندگی میکن

سؤال تبار

عمار الحاو

دمشق، سوریه

 

روزی با رفقایم لب رودخانه ماین بودیم
خوشحال از بودنمان در کنار همدیگر
وقتی آنجا نشسته بودیم، تصادفا
با چند آلمانی آشنا شدیم.
هرکس از تبار خود سخنی گفت،
طبیعتا از من هم سؤال شد
(نگاهی به من کافی بود تا،
مشخص شود که آلمانی نیستم).
برایشان تعریف کردم که اهل سوریه ام.

این شد که آنها شروع کردند به پرسیدن
سؤالهای بسیار درباره اوضاع سوریه،
و گروههای درگیر در جنگ
(آنها در کلاس درس مدرسه شان
درباره جنگ سوریه صحبت کرده بودند).
من ولی در آن لحظه
میلی به گفتگو نداشتم
درباره موضوعی چنین حساس.
من فقط مایل بودم با رفقایم
اوقات خوبی را سپری کنم.

ولی آن انسانهای جوان، مشتاقانه
به طرح سؤالهای خود ادامه میدادند.
من در آنحال سعی کردم بدون تعارف،
به آنها بگویم که میلی به گفتگو
درباره جنگ ندارم، چرا که
نمیخواستم اوقات خود را تلخ کنم.

در عین حال نمیخواستم،
که آنها در من
فردی نامؤدب ببینند.

 

عمار الحاو (۲۰ ساله)

در سال ۲۰۱۵ در سن ۱۶ سالگی از طریق یونان به آلمان آمد. در ابتدا مادر و دو خواهر او نتوانستند همراه او باشند، بطوریکه وی از این موضوع بسیار رنج برد. پس از گذشت ۶ ماه آنها توانستند بطور غیرمنتظره در فرانکفورت به وی ملحق شوند. پس از یکسال عمار میتوانست زبان آلمانی را بدون لهجه صحبت کند، گوئی در همینجا متولد شده است. ۶ماه زندگی تنها در فرانکفورت زمینه و اساس استقلال وی شد. در تابستان ۲۰۱۹ تلاش میکند برای دریافت دیپلم هنرستان.

لطفا نزدیک نشوید!

علاء النجار

دمشق، سوریه

 

یک تکه کاغذ سفید
و یک قلم در دستم
و زمان سپری میشود.

نمیدونم، چه جوری
جعبه برق فشارقوی درونم را باز کنم،
که مدتهاست تکه کاغذی را روی آن چسبانده ام:
لطفا نزدیک نشوید!

اگر درب آن جعبه را باز کنم،
آرامش و استواریم را،
آبرو و توانم را از دست خواهم داد،
و از ناتوانی درهم خواهم شکست.

یک تکه کاغذ سفید
و یک قلم در دستم
و زمان سپری میشود.

سروصدای در مغزم مرا تکه تکه میکند،
مرا متلاشی و از دست رفته برجای میگذارد.
من در آنِ واحد، در دو دنیا زندگی میکنم.
فکر میکنم، مطالعه میکنم، مینویسم، میفهمم، مینوشم،
میخورم، عاشق میشوم، متنفر میشوم، خشمگین میشوم، در هر دو دنیا.
من دو شخصیت دارم،
ولی تنها راه رسیدن به یک هدف هستم.

یک تکه کاغذ سفید
و یک قلم در دستم
و زمان سپری میشود.

شاید از این وحشت دارم که با ضعفهایم روبرو شوم.
ولی مدتهای مدیدیست و هنوز هم معتقدم،
که هنوز زمان درهم شکستنم فرا نرسیده.
شاید درهم شکستنی شدید خواهد بود،
و عجیب و مخرب.
و میترسم که باعث ازبین رفتن انسانهای اطرافم شوم.
شاید، شاید، شاید . . .

 

علاء النجار (۲۶ ساله)

در دمشق متولد شده و رشد یافته است. در خانواده‌ اش او را ʺلؤلؤʺ می نامیده‌ اند. وی در حال حاضر یک دوره کارآموزی را در رسانه ʺهسیشه روندفونکʺ میگذراند. در ابتداء کارگروه، نسبت به استعداد نویسندگی خود تردید داشت، ولی بعدا مشخص شد که در نوشته هایش ʺگوهرهائیʺ نهفته است، بطوریکه مطمئنا میتوان آثارغیرمترقبه‌ای را در آینده از وی انتظار داشت.

من چه هستم؟

عبدو علی

حلب، سوریه

 

من واقعا چی هستم؟
کُرد؟عرب؟ تُرک، افغانی، پاکستانی؟
من اصلا چی هستم؟

نمیدونم.
بستگی داره به موقعیت،
که الآن با یک عرب هستم،
با یک کُرد یا یک تُرک.
با عربها یک عربم،
مثل تو، از سوریه آمده ام،
یعنی ما با هم برادریم.
اون میگه: من فکر کردم تو کُردی یا اینچیزا.
من بهش میگم: نه برادر، من عربم.
آخه اون باید با من راحت باشه.

روز اول من در مدرسه. معرفی.
اسم من عبدو علی است. من یک کُرد هستم از سوریه.
متوجه میشم که در کلاسم از فرهنگهای مختلفی هستند.
از ملل زیادی اینجا آدم داریم.
هورا، اینجا من تنها خارجی نیستم.

 

عبدو علی (۱۷ ساله)

در سوریه بعنوان یک کُرد و متعلق به یک اقلیت، تجارب ناخوشایندی داشته. ولی نوشته هایش نشان میدهد که چه راحت با موضوع اختلافهای نژادی برخورد میکند. مزاح و شوخیهای او گویای واضح این واقعیت هست.

ای شب

سامه دیب

الجلیل، سوریه

 

اکنون طبیعت متحول گشته و
پس از پائیز نوبت زمستان است.
سکوت خودکشی میکند.
همه چیز فانیست.

زمین لرزه در الجلیل بر‌سر پرندگان عربده میکشد.
ای الجلیل عزیز، همواره در قلب منی،
چه بخواهند و چه نخواهند.
ای شب، درد تو را حس میکنم،
من با تو هستم.
ای شب، ترانه های غم انگیزت حوصله ام را سرمیبرند.

ای ستاره های شب، غمگین مباشید.
مرغان بهشتی برایتان ترانه های تاریک میخوانند،
آه چه خوب میبود اگر فقط میتوانستم مانند آنها نغمه سرائی کنم.

 

سامه دیب (۱۷ ساله)

یک فلسطینی اهل سوریه است. در گذرنامهٔ او درج شده که او بی‌ وطن است. ریحان سوری برای سامه بوی وطن میدهد. او در سال ۲۰۱۶ مجبور به مهاجرت شد. او در شهر لایپزیگ آلمان خواهر خود را پیدا کرد و در حال حاضر با هم در برلین زندگی میکنند. سامه اکنون دانش آموز مدرسه امیل فیشر در منطقه ویتناو برلین است.

کبوتر نامه بر

حمد نربی

دمشق، سوریه

 

حالا شعرهایم به سوی تو پرواز می کنند،
مثل یک کبوتر نامه بر،
که عشق و محبت، دلتنگی و آرزوهای قلبی
معشوق را می آورد.

آیا می دانی که از چند قاره و دریا گذشته است
تا به دیدار معشوق بیاید؟

از دوردستها هم احوال کسی را میپرسی،
یا نه؟
آیا می دانی که قلب و درون من چه اندازه متلاشی اند،
وقتی حضور داشته باشی؟
ای پرنده، به پرواز خود ادامه بده،
برایش پیامهای عشق و دلتنگی مرا ببر،
همان پیامهائی که قلبم آکنده از آنهاست.

 

محمد نربی (۲۵ ساله)

اگر قرار میبود بشکل حیوانی باشد، دلش میخواست یک کبوتر نامه بر باشد. از دمشق به برلین مهاجرت کرده و اکنون در مدرسه امیل فیشر برلین مشغول تحصیل است. در اوقات فراغت خود علاقه به نویسندگی دارد. او دوست دارد هنرپیشه شود.

دمشق

روژین نامر

قامشلی, سوریه

 

چگونه دمشق را توصیف کنم؟
چگونه بهشت را توصیف کنم برای کسانی که نمی شناسندش ؟
قلب سوریه.
روح من.
امید دیگران.
این دمشق است.

جایی که جنگ است
جایی که بمب میبارد هرروز
جایی که مردم ترس دارند
این دمشق است

جایی که هرروز در رویای من است
جایی که ریشه من در آن است
این دمشق است

جایی که من از مقصر میپرسم, این تقصیر کیست؟
جایی که هیچ دارویی خون را بند نمی آورد.
این دمشق است.

آنجا, که توریست ها می آمدند
آنجا, که خیابان هایش تخریب شده اند
آنجا, که حالا خون جاریست
دمشق من

دلم تنگ خیابان های توست.
دلم تنگ نورهای توست.
دلم تنگ موسیقی توست,
که هر روز صبح میشنویم.
دلم تنگ شب های توست
که گرم و سرشار از زندگیست
این دمشق است

شهری پر از عشق
شهری پر از خون
بهشتی که
زمین نبرد شده است.

جایی که اشک دلسردی از چشم مردمانش جاریست.
از ترس
و نه از خوشحالی
این دمشق است.

دمشق من.
من دلم میخواهد برگردی.
برگردی پیش من

 

روژین نامر(15)

چهار سال پیش به تنهایی از دمشق مهاجرت کرد. اصالتا اهل منطقه کردنشین قامشلی است. این دختر به عنوان شخص بی سرپرست و زیر سن قانونی به برلین آمد, جایی که امروز به مدرسه فریدریش ابرت اوبرشوله میرود. خانواده اش هم به عنوان مهاجر در عراق زندگی میکنند. روژین در مسابقات گفتمانی با موفقیت شرکت میکند. او به عکاسی علاقه مند است و میخواهد در رشته فلسفه تحصیل کند.
The Poetry Project, Foto © Rottkay

به من اشاره نکنید

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

ننویسید
که من مهاجرم
من با جلیقه نجات پیش شما آمدم
بدون چمدان
به من در خیابان های آناتولی اشاره نکنید
و نه در خانه های یونانی
در حین ثبت نامم نگویید
من بهترین حروف شمام
با من به زبان شاهزاده سخن نگویید
که من یک چوپانم, که دره را میشناسد
و گرگ ها از من میترسند
به من گذرنامه ندهید
که روی فرودگاه را کم میکند
به من درس جغرافی ندهید
که به من بیاموزد که در سرزمین ما نفت چون رود روان است
نام مرا در مجله ها ننویسید
و نه سردر مجالس ها
چرا که این ادعایی عجیب است
به سرزمین من با چشمان اسفناک ژورنالیستی ننگرید
یا در آغوش پراحساس زنی رهگذر
شعر مرا نخوانید, سرنوشت مرا بخوانید
نظر ندهید
به خانه های شیشه ایتان پناه ببرید
چرا که من شبی دراز در پیش رو دارم
به یاد دوران زیتونی ام

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

شهر سبز

علی الزعیم

ادلب, سوریه

 

دور قبل از ابدیت

شهر سبز
با شاخه های درخت زیتون
راه من به عشق و خانه ای جدید را ترسیم کرد
جایی که اولین ترانه را شنیدم
به آن امید, که آخرین را هم بشنوم

دور اول

اشعار تازه متولد شده
اولین درخت گیلاس, که دوستش داشتم
آخرین آفتاب, که به او بدرود گفتم
تا طلوع آفتاب
ما یکدیگر را در ساحل شرقی میبینیم

دور دوم

جنگ گذشته با حال
چشمان مادرم
و دستان پدرم
نشانه های پیری گرفته اند

دور سوم

سر من پر از خون و گلوله است
همه شیشه ها شکسته اند

دور چهارم

یکی از اقوامم سعی میکند مرا بکشد
حتی اگر لازم باشد یک میلیون بار با چاقو میزند
و سی صد هزار بمب می اندازد
او بیست و شش طناب آماده میکند
و تسلیم نمیشود

دور پنجم

یکی دیگر از اقوامم
یک انقلابی, که توافق نمیکند
یک زندانی, که مقاومت میکند
حتی بمیرد هم به جنگیدن ادامه میدهد

دور ششم

موج و اشتیاق
مرا در آغوش میگیرند
و نمک های زائد صورتم را میپوشانند
اینجا نه کلامی مانده نه وطنی
اینجا فقط قطعه ای چوب است
که رویاهایم را یدک میکشد.

دور هفتم

اینجا کفتر ها از گشنگی میمیرند
و روی پل ها گم میشوند
مانند من
گمشده ای
دختری, زیر خاک دفن شده
که هنوز لبخند میزند

دور آخر

روزی نو
صداهای قربانیان مرا بدرقه میکنند
در ساحل شرقی در انتظار آقتابم
او نمی آید
من ناراحت میشوم
و خودم را میکشم

دور بعد از ابدیت

شهر سبز راهی سفر شد , به سمت بهشت
تا بعد به مهمانی من بیاید
بعد از جنگ احمقانه مان

 

علی الزعیم (نوزده)

از دهاتی نزدیک ادلب می آید. او کودکی زیبایی داشت به عنوان چوپان, محصل, فوتبالیست. در تابستان دوهزار و پانزده به آلمان آمد, به تئاتر علاقه مند است و شعر مینویسد. به سیاست و اقتصاد بسیار علاقه مند است, چرا که هم عصبانیش میکند هم معتاد. او به مدرسه الینور استورم میرود.

هنوز اینجا

علاالدین خلیفه

دمشق, سوریه

 

ما در انتظار فرداییم
فردا چیست؟
و ما فردا که هستیم؟

من رویایم را
نشسته در حاشیه خیابان رها کردم
و هنگام وداع گفتم:
منتظرم باش, به زودی برمیگردم

بعد, فردایش, پیشانی تاریک مادرم را بوسیدم,
تا به او به امید دیدار بگویم:
دیر نمیکنم مادر
شب دوباره اینجام.

و برای دوستم, آن شهید,
پیامی روی کاغذی مچاله به جا گذاشتم
سالها پیش رفته بود,
اما باز او را به شامی دعوت کردم
که هرگز به وقوع نخواهد پیوست

اینگونه معشوق من
به مشاهده گردش ستاره ها از پنجره باریک اطاقش ادامه میدهد
و در انتظار لبخند تلفنش است,
در انتظار زنگی, که به او امید ببخشد.
من اینجام
ما به زودی همدیگر را میبینیم.

اما من ماندم, هنوز اینجا.
حتی وجبی تکان نخورده ام.
اینجام, در ذهنم با تو, در روز روشن

 

علاالدین خلیفه (26)

شش ماه است در برلین است به عنوان فردی بدون تابعیت در برلین وطنی یافته است.
گاهی دانشجوی پزشکی, گاهی کارگر انبار است, و در قلبش همیشه شاعر است.