داشتمش, جایش خالیست

لیلی فردریش

بابلسبرگ, آلمان

 

تنهایم.
نشسته ام جایی و فکر میکنم.
خانه خالیست.
اطاق خالیست.

غم قلبم را میفشارد, آزارم میدهد.
به درونم نیش میزند.
سرما مرا در آغوش میگیرد.
چیزی کم است.

داشتمش.
از من حمایت میکرد و تکیه گاهم بود.
گرمم میکرد و دلداریم میداد.
چیزی مانند خانه بود.
به من عشق و اکسیر حیات اهدا میکرد.
برایم مهم بود.
در همه جای وجودم متراکم بود.

ولی رفته است.
حال تازه اهمیتش را میفهمم.
من به او نیازمندم.
من خانواده ام را نیاز دارم.
اما آنها را از من گرفته اند.
اکنون من تنهایم.
نشسته ام و فکر میکنم.

 

لیلی فردریش (15)

به مدرسه برتا فون سوتنر میرود. جایی که در کارگاه “دانش آموزان نویسنده” شرکت میکند, که مرتب با هم دیدار میکنند تا متون جدید بنویسند. در ضمن عضو تیم “مدارس بدون نژادپرستی-مدارس با جرات” هم هست.