پروژه شعر نویسی،

أفغانستان

اروپا

شاه ضمیر حتوکی مزار شریف، افغانستان   زنان جوان در اینجا اجازه دارند دوست پسر داشته باشند. آن ها می ...

پدر

سمیع الله رسولی  غزنی، افغانستان   پدر مهربانم صد بوسه زنم خاک قدم های پدر را بردیده کنم منزل و ...

فقط تو

مهدی هاشمی غزنی، افغانستان، بزرگ شده ی ایران   با یه قامتی شکسته با نگاهی مات و خسته یه وقت ...

درباره ی زندگی در تهران

یاسر نیک زاده پنجشیر, افغانستان   من سرگذشت یک مهاجرم که آسانی برایم معنی ندارد گویا اجدادم گناه کردند یاد ...

تو

یاسر نیکزاده پنجشیر، افغانستان   تو در برابر دردهای من بسیار کوچک هستی. تو میگوئی، همه چیزت را میگیرم. من ...

تنها پسر

شاه ضمیر هتاکی مزار شریف، افغانستان   ۶۵ نفر در قایق بودند. قاچاقچی به طرف کوه اشاره کرد، گفت: آنجا ...

نیمروز

سمیع‌الله رسولی غزنی، افغانستان   بر روی جای بار وسایل حمل و نقل نشستیم. در بیابان نیمروز، وقتی هفت تا ...

دریا

علیداد جعفری هرات، افغانستان   بس کن دریا، بُخل و تنگدلی دریا بس است. دریا، تو چه مهمان نواز بودی. ...

زندگی

نبیله نایبی کابل، افغانستان   زندگی زیباترین هدیه خداوند؛ باید از آن خوب استفاده کنیم، چرا که کوتاه است. زندگی ...

قیاس وطن

محمود رستمی غزنی، افغانستان   غزنی شهر زیبائی است در غزنی میوهٔ بسیاری هست: انگور، سیب و زردالو، بادام، پسته ...

مقررات خوابگاه

مهدی هاشمی غزنی، افغانستان گوشی؟ :استفاده کن بعد ازت می گیرم می خواهم بروم بیرون : شب ها اجازه نداری ...

غم

از حامد بلوچ کنگ، افغانستان   چشمان براه یار در سرای غمم در انتظار جان ز بار غمم جانم به ...

کودکی

از حامد بلوچ   کنگ، افغانستان   مادر یعنی عشق مادر یعنی آرامش مادر یعنی دوستی مادر یعنی رستگاری چرا ...

بنام آزادی

از حامد بلوچ کنگ، افغانستان   وطن جائی که نماد سرمنشأ هرانسان است جائی که آغاز و پایان زندگی مرا ...

مثل یک تیر

مهدی هاشمی افغانستان، بزرگ شده ی ایران   تصور بازگشت، غیر ممکن یک ماه مسافرت، مسافرت که نه، عذاب می ...

رد پاها

یاسر نیک زاده پنشیر، افغانستان، بزرگ شده ی ایران کنارم باش و ببین ببین چه به سرم آمد هر چه ...

برلین

منصور حمیدی قندوز, افغانستان   برلین معنی آزادیست. آزادی تنهایی بیرون رفتن, بدون ترس. من میتوانم هرکاری دلم میخواهد انجام ...

شکسته

نسیمه حیدری کابل, افغانستان   در آشپزخانه بودم یادت می آید؟ تو دستمال را پرت کردی. تو گلدان شیشه ای ...

دین

حامد میرزایی قندوز, افغانستان   دین چیزیست که هر قومی و آدمی دارد بعضی آدمها دین را چیز مهم و ...

ساختمان آینده

زهرا شریفی غزنی, افغانستان   هر ساختمانی روزی طرحی بیش نبوده است پس گول مخور, الان تو نباید به زودی ...

روسری

ساره صافی کاپیسا, افغانستان   من گمان میکردم, که در آلمان میشود شکوفا شد و کسی نمیتواند محدودمان کند اگر ...

نامه ای به یک دوست

ساره صافی کاپیسا, افغانستان   سلام دوست خوبم, خیلی وقت میشود که با هم درد دل نکرده ایم یگانه دوستم ...

ترسی در قلب

موسکا کریمی کابل, افغانستان   روزی که به آلمان رسیدم کسی به من کمک نکرد نمیدانستم, باید از چه کسی ...

یک تکه پارچه سفید

موسکا کریمی کابل, افغانستان   فرقی نمیکند در کجا بزرگ شده باشد به کدامین خدا ایمان داشته باشد اهل کدام ...

مسئولیت

جمال عباسی هرات, افغانستان   بزرگترین مسئولیت را یک معلم میتواند داشته باشد معلم تنها کسی است که انسان بعد ...

درباره ماهیت آزادی

جمال عباسی هرات, افغانستان   آزادی کلمه زیباییست که برایش چیزهای زیادی قربانی شده است که خطر های بزرگی میتواند ...

برای کودکان سرزمینم

الیاس بلخی مزار شریف, افغانستان   صبح های زود به مدرسه میروم . در پارک کودکانی مشغول بازی اند که ...

رود اشکها

الیاس بلخی مزار شریف, افغانستان   آب میتواند معانی زیادی داشته باشد و به اشکال مختلف درآید دریای خروشان(مواج), رود ...

فردا

علی احمدی بامیان، افغانستان   قبل از سوار شدن به کشتی      نمی دانم که زنده می مانم یا نه ...

زن ها

سمیع الله رسولی غزنی، افغانستان   وقتی می گویم زنها من منظورم واقعاً زنهاست همان هایی که بینی و ابرو، ...

بدون تو

شاه ضمیر هوتکی مزار شریف، افغانستان   تقدیم بر آنی که بهشت زیر پایش که مهرش تا ابد در دلم ...

عشق

سمیع الله رسولی غزنی، افغانستان   اگر بخاطر زیبائی دوستم میداری دوستم مدار خورشید را دوست بدار با گیسوان زرینش ...

مادر

کاهل کشمیری غزنی، افغانستان مادرعزیزم ای کاش تو باز ایی و من پای تو بوسم در سجده روم صورت زیبای ...

مستی و دیوانگی

شاه ضمیر هوتکی مزار شریف، افغانستان   عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهانی بیگانگی عشق یعنی شب ...

آخرین تابستان من در افغانستان

کاهل کشمیری   ...گرم بود و اشعه خورشید به قدری سوزان بود که من به سختی می توانستم کار کنم ...

ناامید

غنی عطایی هرات، افغانستان   سخت گذشت تا فهمیدم  هیچ چیز از هیچکس  بعید نیست. هر چقدر هم  که سنم  ...

همدردی به روی دوش پشه

سادات پناه سید قندوز, افغانستان   غرور که در انسان جای بگیرد محکوم به شکست میشوی, چون خدا مغروران را ...

چه چیز افغانستان دلتنگم نمیکند

سمیه حسن زاده هرات, افغانستان   چیزی از افغانستان که دلتنگم نمیکند: خطر در خیابانش. شب, ساعت هشت به بعد, ...

آیا افغان بودن جرم است؟

روبینا کریمی کابل, افغانستان   آیا افغان بودن جرم است؟ آیا در افغانستان به دنیا آمدن جرم است؟ چرا همه ...

تنها

روبینا کریمی کابل, افغانستان   تنها در اطاقی تنها در ظلمت تنها و بدون خانواده ای آموختم تنهایی را, و ...

خشم و تکبر

روبینا کریمی کابل, افغانستان   آیا من حق ندارم شریک زندگی خود را انتخاب کنم؟ چیست فرق میان زنی افغان ...

آقای فریدریش, پادشاه اداره خارجی ها

روبینا کریمی کابل, افغانستان   از زمانی که به آلمان رسیدم. با انسان های خوب و بد روبرو شده ام. ...

سوریه

نگاهی به گذشته

حسن زیر ادلب، سوریه   در مقابل یک پله ایستاده بودم دو یا سه پله یک پله کوچک در کنارش ...

رؤیاهایتان را نابود میکنیم

هانی شبل ادلب، سوریه   آنزمان گرفتار بود تنها در سلول تاریک یک زندان نگهبان همیشه از او میپرسید: آیا ...

زمین غریبه

دیانا حمیدو حلب، سوریه   دلتنگی مرا مانند سایه تعقیب میکند، سلسله‌ای از خاطرات که مرا به گذشته میکشاند. دلم ...

امید بربادرفته

سیف حجار حلب، سوریه   چرا سرخورده میشویم، وقتیکه برای عزیزانمان اسرارمان را فاش میکنیم؟ ما انسان هستیم، ما دارای ...

تو

سیف حجار حلب، سوریه   تو برای پشتیبانی من آمدی باعث آرامش من شدی، من لطف تو را احساس کردم، ...

حکایت یک رؤیا

ادهم الجوابرا سوریه   رؤیاها به خودی خود به مغز تو خطور نمیکنند در پشت هرکدام از آنها داستانی نهفته ...

طبیعت

محمود جامو حلب، سوریه   طبیعت را تماشا کن، تا همه چیز را بفهمی. تنها نویسندگان اینرا درک می‌کنند! ما ...

سرپناه

جنت الو افرین، سوریه   ای دریا: آیا من سهمی از تو هستم؟ سرگردان بسوی تو میآیم، ای سرپناه من، ...

عهد

غیث الکزاز دمشق، سوریه   بنام خودم و بنام همه، از دولت آلمان سپاسگزاریم و همچنین از مردم. ما در ...

سیاه سفید

برکت الاحمد حسکه، سوریه   بعضی از ما مثل دریا هستیم، و بعضی مثل کاغذی سفید. اگر بعضی از ما ...

پُل

آیه الاحمد دمشق، سوریه   زمان می‌گذرد. دمشق همیشه برای من مثل یک پُل است میان روح من و جسم ...

اولین کشور

احمد تمو عامودا, سوریه   در عامودا متولد شده ام آنجا فوتبال بازی کردم هر روز اما اولین کشورم اولین ...

پرتره در شب های برلین

علی الزعیم ادلب, سوریه   چشمان برلین وطنم را میشناسند. اما آیا این شهر حال دلم را میفهمد؟ این شهر ...

شمشیر های عرب را غلاف کنید

علی الزعیم ادلب, سوریه   ای اکتبر, من از لیلا برایت میگویم, که چگونه آزادی را بوسید. هفت آسمان مشغول ...

دلیل سکوت او

بتول الماوید دمشق، سوریه   یک دختر با باد پرواز کرد بمانند برگه ای کاغذ. هر کس او را میدید ...

دلتنگی

یومنا حمدان دمشق، سوریه   وقتیکه به آلمان وارد شدم احساسهای مثبتی داشتم. قبل از هرچیز بسیار خوشحال بودم که ...

اشکهائی از جنس تاریکی

سیمون درویش دمشق، سوریه   به موسیقی گوش میکنم. و هنگامیکه موسیقی میشنوم بیاد تو میافتم. مادر! و به صورتش ...

پائیز در وطن

سیمون درویش دمشق، سوریه   پائیز در وطنم زیباترین وقت سال است وقتی که پائیز میرسد قلب من بمانند گلی ...

وطنم بهشت من است

سیمون درویش دمشق، سوریه   وطنم بهشت من است. وطنم وطن زیبائیهاست. وطنم، جائیست که به مدرسه رفته ام، جائی ...

هویت

زناو سلیمان دمشق، سوریه   بعضی آنرا مربوط میدانند به مذهب، نژاد و یا ملیت. دوسال است که دائما از ...

سه شنبه

بهاء غزاله الشعر حماة، سوریه   بله، درسته، دیروز دوشنبه بود، و امروز چه روزیه؟ امروز هم دوشنبه است. دانشمندان ...

سؤال تبار

عمار الحاو دمشق، سوریه   روزی با رفقایم لب رودخانه ماین بودیم خوشحال از بودنمان در کنار همدیگر وقتی آنجا ...

لطفا نزدیک نشوید!

علاء النجار دمشق، سوریه   یک تکه کاغذ سفید و یک قلم در دستم و زمان سپری میشود. نمیدونم، چه ...

من چه هستم؟

عبدو علی حلب، سوریه   من واقعا چی هستم؟ کُرد؟عرب؟ تُرک، افغانی، پاکستانی؟ من اصلا چی هستم؟ نمیدونم. بستگی داره ...

ای شب

سامه دیب الجلیل، سوریه   اکنون طبیعت متحول گشته و پس از پائیز نوبت زمستان است. سکوت خودکشی میکند. همه ...

کبوتر نامه بر

حمد نربی دمشق، سوریه   حالا شعرهایم به سوی تو پرواز می کنند، مثل یک کبوتر نامه بر، که عشق ...

دمشق

روژین نامر قامشلی, سوریه   چگونه دمشق را توصیف کنم؟ چگونه بهشت را توصیف کنم برای کسانی که نمی شناسندش ...

به من اشاره نکنید

علی الزعیم ادلب, سوریه   ننویسید که من مهاجرم من با جلیقه نجات پیش شما آمدم بدون چمدان به من ...

شهر سبز

علی الزعیم ادلب, سوریه   دور قبل از ابدیت شهر سبز با شاخه های درخت زیتون راه من به عشق ...

هنوز اینجا

علاالدین خلیفه دمشق, سوریه   ما در انتظار فرداییم فردا چیست؟ و ما فردا که هستیم؟ من رویایم را نشسته ...

منم

علاالدین خلیفه دمشق, سوریه   منم آن مسافر در دالان های امروزم و در سوراخ پناهگاه های فردا. من به ...

زمان

عدی رجاء یرموک, سوریه   من یک فلسطینی ام از سوریه من مجبور شدم, سرزمین عزیزم را رها کنم من ...

نگاهی به گذشته

رغداد الروز دمشق, سوریه   نگاهی به گذشته, زمان های گذشته زندگی ام چگونه بود؟ کودکی ام چگونه بود؟ همه ...

هرکس آنجا برود, فانی است

ناشناس حما, سوریه   داوطلبانه تصمیم گرفتم, به آلمان بروم. دلایل زیادی, مرا قانع میکردند, که از وطن بروم . ...

قهرمانان غم انگیز

ناشناس حما, سوریه   من پیر شده ام, موهایم سفید شده اند, به دلیل وقایع غم انگیز سالهای اخیر. چند ...

تصمیم

ناشناس حما, سوریه   وقتی به نوشتن شروع میکنم این حس را دارم, که دارم تجربه شخصی کسی را تعریف ...

خراب

منیر حمود دمشق, سوریه   چرا من اینجام؟ من در اینجا چه میکنم؟ آیا اینجا امنیت یافت میکنم؟ دلم برای ...

مسیر مرگ به اروپا

صفا قلیب درعا, سوریه   در صلح زندگی میکردیم, بعد جنگ به سراغمان آمد. همه زیبایی های زندگی مان را ...

آزاد از گذشته

ریم برهان الزبدانی, سوریه   مسیرم به سمت ووپرتال. باورنکردنی بود. ما, پنج نفره در دریا. موتور دیگر کار نمیکرد. ...

من هم خیره شده ام

عمران فاضل حمص, سوریه   فرود در فرودگاه فرانکفورت. و من تنها در میان هزاران نفر. رسیده ام. و گویی ...

خشونت به اندازه ستاره های آسمان

عمران فاضل حمص, سوریه   در کشور من خشونتی به اندازه ستاره های آسمان موجود است. مردم توسط پلیس مورد ...

آخرین روزمان نبود

حسین کویفاتی سوریه   یازده روز از مصر به ایتالیا پنج مرحله بود, روی زمین و روی آب. بسیار خسته ...

شبی رویایی

حسین کویفاتی سوریه   روزی زیبا و آفتابی در مصر. با دوستانم فوتبال بازی کردم. ناگهان صدایی خشم آلود. مامان! ...

سوءتفاهم

بشار عبدللی دمشق, سوریه   من زیاد با آلمانی ها همزبان میشم. اما حس میکنم, همیشه همدیگر را درک نمیکنیم. ...

برگشت زمان

بشار عبدللی دمشق, سوریه   همه چیز برنامه ریزی شده بود از دو ماه قبل میدانستم که به آلمان میروم ...

فرار

روژین نامر قامشلی, سوریه   من مسیر طولانی را گذرانده ام. چندین روز راه رفته ام. چندین روز در قطار ...

جنگ

راما جنینا دمشق, سوریه   جنگ شروع شد قبلش زیبا بود اما از سرنوشت کسی جان سالم به در نمی ...

بازدید

ناشناس دمشق, سوریه   در فرودگاه مرد جوانی منتظر بود برای پروازش, در اطراف خود میدید که چگونه مردم یکدیگر ...

احساس گناه

روژین نامر قامشلی, سوریه   پدر, مادر, واقعا فکر میکنید که کمکتان نمیکردم, اگر میتوانستم؟ واقعا فکر میکنید, که الان ...

امروز حس میکنم آزادم

روبین عثمان قامشلی, سوریه   امروز حس میکنم آزادم اجازه دارم به زبان مادری ام سخن بگویم: کردی من آزادم, ...

برزیل

گل تراژدی

دانیلی گوزو د آراویا ویتوریا، برزیل   زندگی بیدار میشود یک گل کوچک متولد میشود بیرنگ، ولی یک گل اولین ...

کلمبیا

خوشبخت رفتن

گابریل وولتس کارتاگنا، کلمبیا   من فقط خوشبختم وقتیکه میروم، و اینگونه خودم را از بدی‌ها دور میکنم، که در ...

لبنان/فلسطین

بوسه‌ها در کوله بار

حسن الحمد تیروس، لبنان   مادر عزیزم، اکنون باید بگریزم! بگذار برای وداع تو را در آغوش بگیرم، مرا ببوس! ...

سکوت

آلا حلاک الباس، لبنان/فلسطین   ماهیت واقعی هر انسان در آنچیزی نیست که از آن حرف میزند بلکه در آنچیزیست ...

سومالی

انگیزه

عبدالکریم محمدعلی موگادیشو، سومالی   تو مسئول خودت هستی چه بخندی و یا گریه کنی هیچکس نمیتواند احساس تو را ...

عراق

سیب

آلان هالو شنگال، عراق   یک باغ بزرگ میبینم همه جایش پُر از سبزی و میوه و در میان آن ...

فقط مادرم

محمدعلی المحاسن بغداد، عراق   هرگاه دیر به خانه میروم، آنجا کسی نیست که نبودن مرا احساس کند، مگر مادرم. ...

خوشبختی من

محمدعلی المحاسن بغداد، عراق   تکی‌ای همبرگر را در آشپزخانه یافتم. آنرا برداشته و به دندان گرفتم. نوعی احساس خوشبختی ...

قلبی مانند رُز

سارا اوحید بابل، عراق   یارین و قسما کوچک هستند ولی زیبا دهکده ام را در روح و روانم احساس ...

وداع

زکریا العُبیدی بغداد، عراق   هواپیما مانند گوری عشق را از تو میگیرد. پس از درآغوش گرفتن تو، دیگر توان ...

خانه ما

امیر شادولی شنگال، عراق   خانه ای داشتیم، خودمان ساخته بودیم دیوارهایش را از سنگ، و رنگهایش با بوی روشنی ...

بوركينا فاسو

من هستم

تِنه کولیبالی بوبو-دیولاسو، بورکینافاسو من هستم !!! من کسی هستم که آدمها را در هر وضعیتی نجات میدهد من کسی ...

أثيوبيا

وطن یک دیوار است

صدام عبداللهی اتیوپی   وطن فقط یک جا نیست وطن آنجاست که حس رضایت کنی. آنجا که دلت میخواهد بمانی. ...

ألمانيا

زبان یعنی زندگی

راشل اولریش برلین، آلمان   تو شعر خود را میخوانی به زبان مادریت درباره دلتنگی‌ات درباره زندگی‌ات ولی نمی‌فهمم با ...

مکانیزم رقابت در منطقه پرنتسلاوربِرگ

لوتی اشپیلر برلین، آلمان   دلم برای زمستان به همان اندازه تنگ میشود که برای تابستان، همیشه درست همان زمانی ...

برای آ-اف-د

زوفیا گرابن دورفر وندلشتاین, آلمان   میترسم. وقتی در شهر راه میروم و پلاکات های انتخاباتی آبی و قرمز را ...

غریب

لولیا ییگزاو وندلشتاین , آلمان   خود را غریبه حس میکردم, وقتی به مدرسه جدید آمدم حس میکردم غریبه ام ...

وظیفه ما

اما زورگل وندلشتاین   ادغام میتواند خیلی چیز ها را تکان دهد نه سمت پلیدی, بلکه به سوی نیکی. به ...

زمستان

راچل اولریش برلین, آلمان   پنج تابستان قبل تر تو هنوز اینجا بودی و گفتی راچل, مواظب خودت باش یک ...

انتگراسیون

سمیرا دیش وندلشتاین   انتگراسیون- کلمه ای پیچیده انتگراسیون – چه انتظاری از آنها دارید با ما تطبیق بگیرند- این ...

مات و مبهوت

راچل اولریش برلین, آلمان   صبح ها از رادیو منعکس میشود, زهوفر, زودر, آ.اف.د, بایرن وقتی ذهنم لیست کارهایم را ...

میخوام بگویم, تو رنگارنگی

هلنا فون بایمه برلین, آلمان   آلمان, تو میتوانی خاکستری باشی باد تو از بین کوچه های باریک می وزد ...

متعلق به کجایم؟

هلنا فون بایمه برلین, آلمان   جایی نیست شاید لبخندی کلامی دوستانه جای من اینجاست آفتابی در صورت در کنار ...

چه میشود اگر …

شیرین جاولان برلین، آلمان   به یکباره جنگ چه میشود اگر ناگهان جنگ شود؟ حتما فرار میکنم ولی به کجا؟ ...

زخمی

فاطمه شولی برلین، آلمان   من تنها هستم ـ تنها در غربت. تنها، جائی که هیچکس با من نیست. احساس ...

آمدند و رفتند

سوفیا دتزنر برلین، آلمان   آنها تنها آمدند پرامید با یک رؤیا رؤیا اما برباد رفت و امیدی هم نماند ...

دیگران

فیونا زولکه برلین, آلمان   ببین, و دوبار روی برگردان. ببین چگونه نگاه میکند, اما الان نگاه نکن, زیرا او ...

رسیدن

فیونا زولکه برلین, آلمان   آمدن, نفس کشیدن, من می آیم. رسیدن مانند آرامش می ماند تازگی ها فهمیده ام, ...

امواج شکسته

لنه تویفرت لایپزیگ, آلمان   من خودم را در امواج شکسته گم کرده ام. در گذشته به مراتب به فکر ...

داشتمش, جایش خالیست

لیلی فردریش بابلسبرگ, آلمان   تنهایم. نشسته ام جایی و فکر میکنم. خانه خالیست. اطاق خالیست. غم قلبم را میفشارد, ...

پایان مرزها

لئا-ماری اشتامپل راتناو, آلمان   مزرها. شخصی, جغرافیایی, اخلاقی. تا چه حد اجازه میدهم کسی به من نزدیک شود؟ به ...

تناقض

یانا میم فولدا, آلمان   خب عجیب است که بعد از گذر مدتی باز آدم هوس چیزی را میکند که ...

کلماتی نامناسب

تامارا ارلانگن, آلمان   کلماتی نامناسب. چگونه میتوانی احساست را اینقدر خوب بیان کنی؟ خودت خیلی جوانی. کلماتت خیلی بالغ. ...

غریبه های معتمد

زو مت ویلیمز برلین, آلمان   تفکرات غیر شفاف نیمچه بیدار به یک هواپیمای در حال فرود و صدای جیر ...

موزاییک چهارخونه آشپزخانه

مت زو ویلیمز برلین, آلمان   من در راهرویی بزرگ شدم, که پایم را میخاراند, و بی نهایت طولانی بود. ...

دیگران

زو مت ویلیامز برلین, آلمان   تابستانی گرم, ظهر. درختان عرق می ریزند, وقتی دوستی برایم تعریف میکند, که انگلیس ...

به آنجا متعلقم

لوتا ماری تیتزه برلین, آلمان   یک در مزین شده پشتش یه بوی مشخص تقریبا خالیست, اما حسم میگه, اینجا ...

سوالهای صامت

اما دفتی برلین, آلمان   مهاجرانی را که, در اردوگاه هایی زندگی میکنند, که آنقدر در حاشیه شهر برلین قرار ...

مهاجران خوش آمدید

اما دفتی برلین, آلمان   2015, تابستان, برلین دم بستنی فروشی رسید ها را جمع میکنیم تا بعدا پولش را ...

زن بودن

امیرا گودگاست برلین, آلمان   زن بودن همیشه عادلانه نیست. انتظار ها بالاست, و آدم جوری بزرگ میشود, که همین ...

آلمانی ها

امیرا گودگاست برلین, آلمان   آلمانی ها وقت شناس, منظم و قابل اعتمادند. آنها برای جامعه کار میکنند. آنها زیاد ...

بلاخره

موریتز پالما برلین, آلمان   بلاخره اتفاق افتاد با من سخن گفت. موج خوشبختی مرا فراگرفت. و صدایش پناهمان شد ...

بیرون رفتن تغییر مکان رسیدن

یته آلبرشت برلین, آلمان   بیرون رفتن بلاخره چون هم میتوانم هم میخواهم و هم اجازه دارم و کمی هم ...

آخرین تابستان من در برلین

میشائل کرازنُف برلین، آلمان   آخرین تابستان من در برلین بسیار گرم بود، اشعه خورشید به قدری داغ بود، که ...

دیگر در اول راه نیستی

سوفی سنگر برلین, آلمان   اولش ناعادلانه است و تو را میجود مانند گرسنگی که شکمت را میخورد و بعد ...

نفس بکش

رونیا لوتز برلین, آلمان   (نفس کشیدن, رسیدن) نفس بکش. نفس بکش! بهتر میشود. هرروز بهتر نفس بکش. تنها. نفس ...

إريتريا

عشق فقط یک کلمه نیست

یوهانا یوهانس اسمره, اریتره   من عاشق بوده ام عشق فقط یک کلمه نیست عشق, معنی درد است عشق, باد ...

کدام آزادی؟

هایلوم اشتگه بارنتو, اریتره   آزادی؟ نمیشناختم دهات مان؟ دنیای کوچک من دنیا را رها کنم؟ غیرممکن چشم انداز من ...

بریتانیا

بندر ترک شده

لارا ویلیامز آکسفورد, انگلستان   خانمی روی پتویی نمدی در حال برانداز کردن من است زیر حجم نگاهش قرمز شدم ...

إيران

درد دلتنگی

متین حسینی باقرشهر، ایران   بسیار دردناک است که دلتنگ باشی. دلتنگی حالتیست، که قلبت برای لحظه‌ای کوتاه از حرکت ...

من به حقیقت اعتقاد ندارم

متین حسینی باقرشهر، ایران   هرگاه کلمات حق و حقیقت را میشنوم، یواشکی میخندم و به خودم میگویم: ای پسر ...

لحظه ای برای بیگناهان

از رضا حسینی مشهد، ایران   برای زمان ازدست رفته غمگین مباش ولی گریستن را هم فراموش مکن بر مزار ...

آغاز زندگی

محمد مشق دوست بندر انزلی، ایران   در آغاز من نبودم، مادری بود که خدایم بود. عشقی یگانه و پدری ...

روزهای زندگی ام

احسان حمیدی مشهد, ایران   روزهای زندگی ام گذشته اند. تو باید از دوستان و همبستگان, از همه چیز و ...

به دنبال رویا

احسام حمیدی مشهد, ایران   باز شب از نیمه شب گذشته و هنوز بیدارم هنوز بیدارم هنوز در جستجوی آرامش ...

پناهگاه

روح الله امینی مشهد, ایران   ای سرزمین پدری, هنوز در فکر آنجایم. و من از دو امتیاز مخصوص بهره ...

هرگز امیدت رو از دست نده

نازنین جعفری شیراز, ایران   هرکس میتواند آینده ای زیبا داشته باشد اگر آینده نگر باشد, و دقت کند و ...

وطن

محمد مشق دوست بندر انزلی، ایران گذشتم از جان و دیارم، چه بسا خواب و خیالم. غربتی جان مرا سوزاند، ...

عشق و جدایی در آلمان

مهدی رضایی تهران, ایران   عشق مساله ایست, که خیلی ها با آن آشنایند. بعضی ها موفقند, و بعضی ها ...

وطن

مهدی رضایی تهران, ایران   بدون وطن بودن, این را نمیخواهم. همانطور که بدن نمیتواند بدون روح باشد. خون و ...

کامبوج

رسیدن

گین لوی پنوم پن, کامبوج   از زمانی که به آلمان مهاجرت کرده ام, حس عجیبی دارم. میترسم نگرانم چون ...

ترس

یولینا پائول پنوم پن, کامبوج   من یک دخترم پیش مادر بزرگم بزرگ شده ام. ترس, چیزیست همگانی. ولی همه ...

حقیقت

هوی لوی پنوم پن, کامبوج   یکی دوبار دروغ گفتن ممکن است به عادت بدل شود هرچند که دلم بخواهد ...

بازگشت

هور هوی پنوم پن, کامبودج   اشک چشمانم خشک شده است, اما دلم خون است. و زندگی در گلویم گیر ...

لیبی

خطرناک تر از سوال

صلاح علی انقاب طرابلس, لیبی   یک خانم مو بلوند از من پرسید برای چه آمده ای؟ یک سوال ساده ...

سرزمین مادری

صلاح علی انقاب طرابلس, لیبی   وطن نه مرزی دارد نه دروازه ای, که صاحبان پاسپورت های رنگی بتوانند از ...

اینجا و آنجا

صلاح علی انقاب طرابلس, لیبی   بین اینجا و آنجا فرقی نیست باورم کن, انسان انسان است. در کشور من ...

نیجریه

اشکها در سکوت

گلوری اوسازوا ادو استیت، نیجریه   هر روز هنگام فرارسیدن غروب رنج و اندوه در سینه ام جان میگیرد میدانم ...

هنگام شب

گلوری اوسازوا ادو استیت، نیجریه   شب سرد است شب برای بعضیها غم انگیز است شب تاریک است شب میآید ...

آینده ای بدون جنگ

کوئین اوفومبا نیجریه   در آینده دیگر لازم نیست بجنگیم, چرا که در پیشگاهمان به اندازه کافی جنگیده اند. در ...

رومانی

تقصیر

الکس تیموتی آلشد, رومانی   خشونت در خیابان. آن دو میزنند و میجنگند با یکدگر. پلیش مطلع میشود. آن دو ...

سویس

قیافه‌های ساعت هفت و ربع

لیلی بووس زوریخ، سوئیس   هفت و پانزده دقیقه بطرف پائین پله‌ها، سیگار روشن سیگار خاموش، اتوبوس از سر پیچ ...

مرد توانمند

پیپا کلی زوریخ, سوئیس   مرد میتواند و زن نه شاید از دید تو همه چیز و همیشه (لعنتی)   ...

خارجی خوب

پیپا کلی زوریخ, سوئیس   بزرگ شده در یک محله ای که من در مدرسه اش تنها دانش آموزی بودم ...

چک

بهترین دوست

سباستین بیرتوس ستاریتش, جمهوری چک   دوستم هونزا, بهترین بود. چشمان خاکستری, موهایش قهوه ای و زورش زیاد. ما همه ...