درباره ی زندگی در تهران

یاسر نیک زاده

پنجشیر, افغانستان

 

من سرگذشت یک مهاجرم
که آسانی برایم معنی ندارد
گویا اجدادم گناه کردند
یاد بگیریم … نباشیم، یعنی نژاد پرست نباشیم
یاد می گیرم از خللی که به من شد کینه نسازم.
به خودم یاد می دهم،… نباشم
واز زخمی کینه نسازم
مگر قرار است همه خوشبخت باشند
من همانم، همانم که سوژه ی خنده هات هستم
چون یک مهاجرم من
می خواهی ایران را در یک کلمه برایت توصیف کنم
تو اجازه نداری!!!

 

یاسر نیک زاده

تو

یاسر نیکزاده

پنجشیر، افغانستان

 

تو در برابر دردهای من بسیار کوچک هستی.
تو میگوئی، همه چیزت را میگیرم.
من شاید بد باشم.
شاید هر تنفس من باعث آزار تو میشود.
من برای بدترین دشمنانم هم بدی نمیخواهم.
ولی بدان که احتمالا تو هم،
میتوانی روزی همه چیز را از دست بدهی.

کثیفیهای مسیر فرار و هجرتم هنوز بر تنم چسبیده اند.
اما شاید روزی بتوانم جان تو را هم نجات دهم.
شاید هم نه.
این گناه تو نیست که من به این دنیا،
و نهایتا به اینجا آمده ام.
ولی افسوس که وجود من به معنی رنج و مشقت برای توست.
اگر جای تو میبودم، شاید منهم نمیخواستم،
دوست کسی مثل خودم باشم.
من خودم را فدای بهتر شدن دنیا میکنم،
و تو خود را فدای نابود کردن من.
یک نوجوان که ۱۵ سال دارد
اما زندگی، نه موهایش را سفید کرده و نه صورتش را چروکیده.
و قلبش تکه تکه خودخواهی های هم نوعانش شده.
او از همه چیز گذشته.
تا اکنون شخصیت شما را امتحان کند.

مادرم میگفت:
ببین!
وقتی که انسانهای مأیوس و بیزار از این دنیا، بدون حفاظ دراز کشیده و بیخواب اند،
گرگهای گرسنه آدمخوار بیدار میشوند.

 

یاسر نیکزاده

رد پاها

یاسر نیک زاده

پنشیر، افغانستان، بزرگ شده ی ایران


کنارم باش و ببین

ببین چه به سرم آمد

هر چه آمد تمام شد و رفت

ولی رد پایش در دلم هست

یادم  باز آمد …..

ساعاتی کف اتوبوس

که وقتی جای خالی نبود

پاها خشک بود

خواب در چشمانم بود

اما جای خواب نبود

سر راهی پلیس گفت بایست

و برگشت و برگشت

در قطار و همه در کابین

ولی من در راهرو

وقتی قایقی غرق شد

دلم از اروپا سرد شد

آنوقت  که همه عالم در خوابند

ما در راهی بی پایان

خسته و تشنه و گرسنه

رفتی که رفتی

بازگشت چه سخت است

همه جان کند ها فقط برای آسایش من نه خانواده من

 

 

یاسر نیکزاده (2002*)

یاسر نیکزاده از اطراف دره پنجشیر می آید. ده سال پیش خانواده نیکزاده به ایران گریخت, و به عنوان مهاجر آنجا سکنی گزید. ولی یاسر میگوید زندگی در ایران زندگی نیست. برای همین خانواده اش او را راهی اروپا کرد. در آلمان یاسر دلش برای خانواده اش زیاد تنگ میشود.
Foto © Rottkay