روزی زیبا و آفتابی در مصر.
با دوستانم فوتبال بازی کردم.
ناگهان صدایی خشم آلود.
مامان!
جلوی دوستانم سرم داد کشید.
باید میرفتم.
مقصد: اطاقی بزرگ.
پر از آدم .

تولدت مبارک, حسین جان!
تولدم بود.

آدم های زیادی آنجا بودند,
و هدایای زیبایی آوردند.
یک گردنبند و دستبند طلایی
از پدرم گرفتم

رقصیدیم, خوردیم
جشن گرفتیم, خندیدیم.
شبی رویایی بود.

در نهایت میخواستیم به خانه برویم.
جلوی ماشین شوکه شدیم.
ماشینمان شکسته بود
هدایا دزدیده شده بودند.

خوشبختانه گردنبند به گردنم بود
و دستبند به دستم.
زیباترین هدایا را به خودم وصل کرده بودم.

امروز نمیدانم اما آن هدایا کجایند
برای آمدن به اینجا
باید میفروختمشان.