در دل دیروز
جایی که هزاران آرزو را در خود دفن کرد
دیروزی که جوانیها را گرفت 
رویاها را به نا کجا اباد سپرد
او اهل همان شهراست
همان جایی که زندگی مردانه شد
و قلب زنان از نفس افتاد
دیوارهای آرامش فرو ریخت
کاخ توحش بنا شد!
نفسهای اجباری،اشک های بی امان
امید های رفته و فریاد های بی صدا 
سخنهای انباشته و زحم های بدون یاره
بغض شد و در چشمان بادامی اش جا خوش کرد
با چهره جوان
اما سیمای فرسوده
جوانی را بقچه کرد و عجوزه شد،
از تابوت هزاران طفل و جوان که
قلم و کتاب به یادگار می بارید
جسد سوخته هم نسلانش
که بوی دانایی می داد 
باز هم از دل دیروز باید گفت
دیروزی که هیولا ها 
شهرش را قلمرو ادم خوران ساخت 
وسر پناهش را بلعید
سر درگم در خیابان های تاریک و دود زده 
با چشمان ناباور 
نظاره گر چهره های غول پیکران بود
هیولا ها سر می برید
و ادمها را به رگبار می بست
ناگه در خود شکست 
و زانوی غم بغل کشید 
با دل تاریکی درد هایش را تقسیم کرد
صدای پچپچ همسایه را شنید، 
چمندان کوچکی در دست، 
یک عمر زندگی را بست 
از در پشتی رفت و برنگشت
هنوز در باورش خواب بود
به امید بیداری، به خود سیلی میزد 
اما!
کاش خواب بود و کابوس،
واقعی تر از واقعیت 
سرخورده کنار اندوه دلش نشست،
آرام گریست در سوک کلبه نداشته اش
در وسعت این جغرافیا
از تپش می افتاد 
قلبی که میان ان همه ستیز
مبارز بود!
صدای شکستن روحش 
هر لحظه بیشتر و بیشتر 
عذابش میداد 
برای زنده ماندن که،
به اجبار بار، بار سفر می باید بست
پدر چراغ امید شد 
و مادر دست همسفر
مسافر ساخت او را!
در مسیر خطیر و طاقت فرسا!
در جستجوی مکان امن!
امد!
اما جای قدمهایش 
روی کوههای سربهفلککشیده ماند 
روی لباسش کشمکش چنگ زدن جنگل های کور
در دستهای مملو از زخمش 
بقچهی سربسته را داشت
امد!
اما با پاهای آبله بسته 
و زانوهای که صخرهها نوازش کرده بود
چشمان که به گودی گودالها میماند.
توان رفتن نداشت 
اما بقچه را لحظهای کنار نمیگذاشت.
با ظاهر شاد و روح زخمی
بقچه و سر زمین جدید را در آغوش کشید
نمیدانم آن بقچه 
زحمات یک عمر زندگی اش بود
و یا آرزو های هم نسلانش؟