عطر یاس درختی
پیچیده در دماغ
قدم بر سنگفرش خیابان ھای نقره یی می گذارم
می خوانم، بلند
بی پروا در برابر شلاق نگاه ھا
بی پروا در برابر نوازش لبخندھا
آزادم! آزادم!
چون قطره باران
وقتی کھ بر تن خاک می بارم
صدایم
گنجشک ھای پریده از گلوگاه
بر گوش رھگذران، جیک جیک و جیک
یا برگ ھای رنگی پاییزی، ریختھ از شاخسارم
بر قدمگاه عابران سرک
و یا نسیم شامگاھی در ھم آغوشی درختان
ھمھ جز یک کلام چیزی نیست
آزادی!
آزادی!
جز این مگر پروای دیگری دارم؟