میترسم از اروپا
ازین که صبح برمیخیزم
قهوه مینوشد مرا
صبحانه میخورد مرا
و کار می بلعد مرا
می ترسم از شب در اروپا
از جرعههای بعد از کار
فکرها می جوند مرا
می ترسم از درازای شب
روی تختم لم میدهم
و دندان های آخر هفته
می ترسم از تعطیلات سالانه
وقتی نمی توانم حتی به زادگاهم فکر کنم و کوچه های سرزمینم مرا محاصره می کنند
می ترسم از هجوم دایره های تکراری بر گردن زندگی
من انسان اروپایی نیستم
ولی تنهایم
و روزی تنها تر از همه اروپایی ها خواهم مُرد.
۲۰۲۵ | Nazifullah Naziri | افغانستان