مسافر قطارهایم ساعتها
همسفرم مردمانی که زبان‌شان را نمی‌فهمم
هرچه نگاه می‌کنم
آشنایی نمی‌بینم میان‌شان
چه می‌کنم من
در این دیار بیگانه؟
چرا از کنار این بیگانه‌گان رد می‌شوم
بعضی‌ها اخم‌آلودند
یکی چیزی زیر لب می‌گوید و می‌رود

آخ کاش می‌توانستم بگویم
اگر روزی مهمان من شدید
با دیدن‌تان
اخم نمی‌کنیم
زیر لب چیزی نمی‌گویم
فقط لبخند زنان رد می‌شویم

در این دیار غریب
نفس‌های آخر را می‌کشم
آه چه تنها مانده‌ام در این غربت

کاش می‌دانستم در کدام سرزمین هستی
چه سخت بالا می‌آید‌
نفس‌های آخرم.